خیابان

فوریه 7, 2013

درمنتها الیه خیابان ، کنار جوی
مردی نشسته ، به خود گرم گفتگوی
گاهی ازآسمان و گهی ریسمان ، به درد
از عمق سینه می کشد آن مرد ، آه سرد
چشمی پر اشک و نگاهی غریب وار
دستی تهی و دلی پر ز روزگار
با کودکان خویش چه گوید شبی دگر؟
از دست های خالی و بیکاری پدر
در چشم همسرش … نه … خدایا دوباره نه
نگذار تا دوباره بشکند این مرد بی گنه
خسته ز بی شمار دروغی که گفته است
بیزار از گرسنه زمانی که خفته است
بُرّی خیال و خاطره محو و دور دست
یک حلقه طناب گره خورده توی دست
فردا ولی جز خبری تلخ نیست مرد
در منتها الیه خیابان شهر سرد

بهار بانو

سپتامبر 1, 2012

می آید و می گذرد
بیتاب میمانم و می رود
گیلاس خالی و مستی کال و طعم گس تنهایی
لخ لخ کشیدن های شبگردی های مسموم
پیچ در پیچ کوچه های حسرت و گیج
تا هر پله هر پلاک و شماره
بن بست کوتاه و مطمئن
چهار دیوار
بانو
منم از لابلای این همه اوراق ناتمام
از لابلای حسرت نانوشته ها
از هزار توی اینهمه رویا
که هیچگاه به آخر نمی رسد
تا چشم ها ی تو
نگاه کن بانو
باز پیراهنم که هنوز بوی بیتابی دارد
در این بهار که هر سال تاخیر می کند
من از هماغوشی ناتمام واژه ها می ایم
ستاره هایم به بازی گرفته اند و ابیات تازه در من گم می شوند
بوی تازه چای و بوی لبخند مهربان تو
ببین بهار عکس جوانی اش را دوباره قاب کرده است .
و من چرا هر باز فراموش می کنم
پای هفت سین مادرم شنعی به یاد غرل های با تو بودنم روشن کنم

آی بانو آی
چکونه تاب می آوری این همه معشوقه ای که من دارم
و من دوباره می آیم با پیراهن بیتاب در تنم
تا بهار را پای هفت سین تو آغاز کنم

دایره

سپتامبر 1, 2012

زنی کودکی یافت بی کس
دلش سوخت ، برداشت اورا
مبادا که طغیان مشتی ستم کش
مبادا که طاغی عصیان سرکش
مباداکه آتش
بگیرد پر دامنش را
و شب شط شرک و تباهی
زنی کودکی یافت
برداشت اورا
نگه داشت اورا
و ناچار شد تا کنر خم کند بهر یک لقمه نانی
دو سه جرعه شیری
که گیرد توانی
و شب شط الفاظ واهی
و ناچار شد تا کند سینه اش چاک
خورد زخم از بهر آن کس که بیگانه بودش
کشد بار سنگین وی
در شب سرد و نمناک
وشب شط ترس و سیاهی
کسی باید آخر که یاری رساند
درختی که تشنه ست
محتاج آب است
شبی که سیاه است محتاج مهتاب
کسی شاید اشکی به چشمی نشاند
چه کس ناله بره خواهد شنودن به جز گرگ
اگر که شبان رفته در خواب
کسی باید آخر…
و شب شط خون و سیاهی

هادی حوری- شعری برای نمایشنامه دایره

سپتامبر 1, 2012

بگذار به چشمهات
دوباره عاشق شوم
بگذار
بگذار تا دوباره صدای موج
موج های آبی و ارام
از خوابهای خستگی ام بگذرد
من دیر دیر سالیست
راه ساحل را
دیگر نمی یابم
در انتهای این همه خواب های تاریک
دیر دیر سالیست که من
خورشید را چه در غروب و چه در طلوع خویش
ندیدم
اگر دوباره فانوس چشمهات
شبم را به خطی مه آلود
نشکافد
بگذار تا دوباره مومن ابروان تو باشم
در اینهمه بیداد شیطان و باد
بگذار دل به تو بسپارم
به تو
به عصیان پنهان هر چه باداباد
دلم برای عشق های قدیمی
دلم برای کوچه باغهای صمیمی
دلم برای دلم
دیریست
دلتنگ است
ترانه ای نمخواند ای لبها
که صد هزار خاطره تلخ از انزوای سکوتش
همیشه آونگ است
دلم در این چرایی گیج
نشان کوچه اقاقی را
از یاد برده است
نمیداند
دلم هنوز هنوز و هماره غریب وار میان کوچه و پس کوچه های این خرابه آبادی
اسیر نیرنگ است
دلم
دلم برای خودم هنوز دلتنگ است
هادی حوری
مرداد 1390

سپتامبر 1, 2012

برهنه بیا به خاطره ام
برهنه چون باران
مثل خیال شکوفه به خواب درخت پیر
برهنه بیا به خاطره ام چون یاد ها که پاک می شوند
از هر چه سیاهی
برهنه بیا به خاطره ام انگار بوسه های خیس موج با تن ساحل
یک بار هم پوشید آسمان با ابر ها عریانی اش را
دریا به خواب رفت
باران نیامد و آسمان غروب شد در چشم های خیس خدا
یمبار هم درخت
پوشید عریانی اش را از باران
با دستهای خاک
با دستهای برگ
سبزی نیامد
شکوفه نیامد و فصل میوه ها در عطش باران
گذشت
کاغذی سفید بیاور با بوسه های تازه
آغوشی که رنگ خاطره نیست
بنویس
زندگی و نقطه سر خط

احوال شیخ ما

آوریل 15, 2011

احوال شيخ ما

نمايشنامه اي در يك پرده

با احترام و افتخار
بر اساس داستان شيخ صنعان
اثر جاودانه فريدالدين عطار نيشابوري

نويسنده : هادي حوري

نقش ها :
راوي
شيخ صنعان
دختر ترسا
مريدك
مريدان شيخ صنعان
شهروندان ديار غريب

خلاصه اي از قصه اصلي شيخ صنعان- منطق الطير
/اين خلاصه قصه علاوه بر آنكه به دو زبان در بروشور چاپ خواهد شد، در ابتداي اجراي نمايش نيز مي تواند توسط راوي قصه خوانده شود/
…………………………………………………………..
گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار كرد
گويند شيخ صنعان در خواب ديد كه اندر ديار كفر است و بتي را سجده ميكند.خواست تا تعبير خواب خويش بداند، پس چهارصد تن مريدي را كه داشت وانهاد و مجلس رها كرده و راهي ديار كفرشد. در آنجا به ترسا دختري رسيد . او كه مراد بسياران بود، مريد عشق گشت و دل به عشق دختر بداد.اما دختر شرط وصال را شراب خواري، مصحف سوزاني، خوكباني به تاوان كابين وصل و زنار بندي و كفر بر نهاد. پس شيخ به راه عشق همان كرد كه مي بايست و همان شد كه مي شايست. با اينهمه دختر از سر ناز و تكبر رو به ديگر سو نهاد و شيخ صنعان مجنون كوي ترسايان مي بود تا زمان او در رسيد و غبار ميان وي با خدايش از ميان بخاست. او كه در عشق به غايت رسيده بود راه رفته را بازگشت و عزم موطن خويش كرد.
در اين ميان حضرت عشق به خواب دختر روشني بداد و او را گفت كه صنعان همه چيزش به راه پيمان در باخت و با هر رنگ و نيرنگ تو بساخت ، با اينهمه تو مر او را هيچ نكردي. ترسا كه خود دل داده شيخ گشته بود راه وي در پيش گرفت و تا بيابان ها به اميد يافتن شيخ راه پيمود . در ميانه شيخ دريافت كه دختر از پي او روان است. پس تا بدانجا كه دختر مي بود ، بازگشت.
…اما ديگر دختر را رمقي در تن نبود. پس سر به زانوي شيخ نهاد ، نفس برآورد و نام عشق بر زبان راند و جان به جان آفرين بداد.
قطره اي بود او در اين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت رفت باز

صحنه:
/به سنت ديرين صحنه دايره اي ست به مثابه ميدان بازي. پرده ها كه آويخته اند و نشانه هايي كه بر پرده هاست تا بر حسب تغيير جغرافيا شايد ديگرگوني مكان را نشان دهد.مه و دود عود و كندر بر همه صحنه است. شمع هايي روشن به هر جاي اين صحنه سو سو مي زنند. اينجا چونان خانقاهي ست. بر صحنه و در ميان دود و مه، مريدان با گيسوان بلند و درويش گون نشسته و در خلسه سر تكان مي دهند و ذكر مي گويند.صداي زمزمه و دف از دور شنيده مي شود.مريدان زير لب ذكر مي گويند. در انتهاي صحنه سكويي با پلكاني در دو سو ديده مي شود . زير پلكان را با پرده اي پوشانده اند تا تداعي دخمه اي كند. درون دخمه در نوري ضعيف شيخ در حال خواندن كتاب هايش است و هر از گاهي با شگفتي حركات و سكنات مريدان را نگاه ميكند/
تكخوان: اين خانه كه پيوسته در او بانگ چغانه ست
از خواجه بپرسيد كه اين خانه چه خانه ست
مريدان: هو ، ها ، حق
/راوي آرام و با احتياط از ميان مريدان مي گذرد اما مه آلودگي باعث شده تا در هر قدم دست وپاي مريدان را لگد كند يا به آنها تنه اي زده و گاه تعادلش را كمي از دست دهد، و به همين نحوه تا پيش صحنه مي آيد و كتابش را مي گشايد.كاغذ ها و نشانه هاي ميان اوراق كتاب مي ريزد و راوي مشغول جمع كردن آنهاست/
تكخوان: اين صورت بت چيست گر اين خانه كعبه است
اين نور خدا چيست اگر اين دير مغانه ست
حيران شده بستان كه چه برگ وچه شكوفه ست
واله شده مرغان كه چه دام است و چه دانه ست
مريدان: مستند… مستند… مستند…
مستند همه خانه كسي را خبري نيست…
تكخوان: از هر كه در آيد كه فلان است و فلانه ست
مريدان : هو ، ها ، حق
راوي : شيخ صنعان پير عهد خويش بود
در كمال از هر چه گويم بيش بود
هم عمل ، هم علم با هم يار داشت
هم عيان هم كشف هم اسرار داشت
هر كه بيماري و سستي يافتي
از دم او تندرستي يافتي
مريدان : هو ، ها ، حق… هو ، ها، حق…
/ناگهان شيخ صنعان فرياد كشيده و ديگران در صحنه ساكت مي شوند. جيغي بلند از وحشت ، چونان صاعقه زده يي ، يا جن ديده يي.پريشان و تسبيحي به گردن آويخته و دستاري پريشان بر تن كرده به صحنه مي دود.به سمت تماشاييان مي آيد . مي ايستد . هراسيده است . گنگ خواب ديده. بر زانو مي افتد. جماعت مريدان چهره مي گردانند به سمت صنعان و با شگفتي وي را مي نگرند.يكي از آنان با احتياط پيش مي آيد./
يك مريد: يا شيخ ترا چه شده ست؟ ازچه در هراسي ؟
/آوايي زنانه از دور هاي صحنه به گوش مي رسد. بر بلنداي سكو در نوري آب – بنفش ، در مه و دود و از پس پرده تور لحظه اي دختر ترسا به چشم مي آيد.بالا بلند و نقره گون چون قرص قمر. با نقش هايي كه بر تور است تصوير تداعي نقش هاي مينياتور مي كند.برخي مريدان خريدارانه در ترسا مي نگرد/
صنعان: اين چه حاليست خدايا؟ وجد است يا حيراني ؟ ندانم.چيزي نه خواب و نه بيداري .نه دور و نه نزديك. هم سايه و نا همدل. بود و نبودي گم در گم./با ديگران/ خوابم يا به بيداري خواب مي بينم؟ آي روزگار پريشان. نه تاب آوردن وصفش بر زبان ، نه توان ادراك وجدش در روان.اين كيست اين ؟ اين كيست اين ؟ با من بگوييد يكي تان، خوابم آيا؟ خوابم؟
يك مريد: / با سيلي شيخ را مي زند/ نه بابا، بيداري حاجي. بيدار.
مريد ديگر: ميگم اين همه اهن و تلپ و جلسات واسه جذب اين رقم خوشگلاست؟ اي ول بابا…
صنعان: /با خودش/ ولي چرا اينجا؟ وسط اين جماعت خر. پاشو گورت رو ببر يه قبرستون ديگه…
مريدك: مگو كه وجه ابليس بر تو مستولي ست.مگو كه چشم و دل به ناپاك داده اي…
/ مريدي براي شيخ سيگاري پيش مي آورد.مريدي ديگر غضب آلود در او مي نگردو كوزه اي آب براي شيخ مي آورد.از همان كوزه ها كه بر سكوست.مريدك كوزه را گرفته ، وردي بر آن خوانده و فوت ميكند/
مريد: بنوش اي شيخ .
صنعان: اين نه هم امشب بود و همين بار كه انگار مدام بود و به هزار و يك شب در تكرار و تكرار و تكرار.يوسف توفيق در چاه اوفتاد…
مريدي ديگر: يوسف چيه آقا؟ غده آنارشي تون عود كرده استاد من . قمه بدم خدمتتون
صنعان: / با خود و راوي كه در او حيران است/جواب همپالگي هارو چي بدم؟ دوست ورفيقا م چي ميگن؟
راوي: بايد از اينجا بري. / نگاهي حسرت آميز و غمگين دارد/ تو مال اينجا نيستي.برو دنبال قصه خودت
صنعان: اگه بخوام يه دفعه راه بيفتم … اين همه جلسات و مباحث ناتموم رو چكار كنم؟ خير سرم تازه ميخوان كتابامو چاپ كنن…بشم جزو چهره هاي ماندگار…زكي… آه / با خود و راوي كه نگران است/ مريدانم… مريدانم…آنان چه مي شوند؟ چه خواهند گفت چهارصد تن مريدي كه با من اند. آنها كه چون بر استن پيچم و سر بر آسمان كنم صرير قلم هاشان ناله هاي تغزل من است.آي … آي … مريدان ….
مريدك: / به راوي / شما بفرما يين خواهر، لااله الاالله…لبيك يا شيخ
يك مريد: ما با توايم اي شيخ…
مريدديگر: اگر هزار سال…
مريدديگر: اگر به باديه تشنه…
مريدك: العطش يا شيخ…
مريدديگر: اگر هلاك و تن چاك چاك…
مريدديگر: ما باز هم با توايم…
مريدديگر:/ آرام با شيخ/ فقط بگو قضيه چيه؟
مريدديگر: اين حاج خانم كه تو خواب ديدي، آبجي مابجي هم داره؟
صنعان: /خود را از آنان دور مي كند/ كي ترو مي فهمه آخه؟ بايد بري .اين جا وايستادي چكار؟ كدوم يكي شون پاسخ سوال هاي ترو دارن؟
راوي: /پوز خندي ميزند.غمگين/كدوم يكي شون اصلا سوال دارن؟ دلت خوشه…
صنعان: مي زنن تو سرت كه بشي بي مخ… شعبون بي مخ…شعبون…استخوونت كو؟ شعبون…شمسي جونت كو؟ شعبون…مغز خرت چند؟ خودت و دور و برت چند؟
راوي: برو…از اينجا برو…
مريدك: باز كه شما دخالت كردي همشيره . استغفرالله
مريدان:/ درهم / با ما بگو اي شيخ. اي مراد. اي دليل راه.اي بزرگ.استاد.
يك مريد: راست ميگه. با ما بگو . تو چرا فقط با خانوما درد دل مي كني؟
صنعان: من شيخ صنعان ، مراد و دليل چهار صد تن … من ، شيخ صنعان ، پير و ساقي ميخانه عشق… در خواب ديدم كه در بلاد كفرم و بتي را سجده مي كنم.
/ آوايي زنانه بر صحنه است. دختر ترسا در ميان صحنه به سوي شيخ گام بر ميدارد. آرام و با نازوهمچون حريري بر آب. اما انگار اينجا نباشد.مريدان به ديدن او هر يك حيران اند.دختر مقابل صنعان قرار مي گيرد.در اين ميان راوي روايت مي كند/
راوي: چون بديد اين خواب، بيدار جهان
گفت دردا و دريغا، اين زمان
يوسف توفيق در چاه اوفتاد
عقبه اي دشوار در راه اوفتاد
مي ببايد رفت سوي روم زود
تا شود تعبير اين معلوم زود
صنعان: / مبهوت در دختر/ تو رويايي. پايان تماشايي. موجم من ، دريايي. حرفم من ، غوغايي
يك مريد: به به … به به. احسن الله خالقين
مريد ديگر: به نظر بنده شما استحقاق نوبل ادبي رو دارين استاد، فقط …
/دختر راه كج ميكند.صنعان به دنبال اوست/
صنعان: ميروم. برهنه پاي و دريده جامه.بگذارتا خاك بيابان غريب جامه من. بگذارتا بوته هاي كنار جاده ها برادران من.مجنون وار.تبعيدي خويش ، با خود.تا تمام دنيا. تا جذبه بي انتهاي دانش.تا خورشيد ناگهان.
يك مريد: من به آغاز زمين نزديكم…نبض گلها را مي گيرم…آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب…
يك مريد: برو كنار بابا ، آدمشو دارم ردت كنه استاد.
/صنعان به راه مي افتد. موسيقايي همپاي او بر صحنه است. مريدان گاه در پي او.گاه همراهش.صنعان در خود است و حيران .دختر ترسا رفته است./
يك مريد: رسيدي اونجا پاسپورت رو پاره ميكني و مي ري كمپ. خلاص
صنعان: همچنان مي روم ، در زنداني با خويش. در زنجيري كه با پاي. در شتابي با چشم. در يقيني كه با فتح من مي رود، دوش به دوش
يك مريد: اينا رو وللش. دوش و موش رو چكار داري؟ زبان بلدي؟ دو يو اسپيك انگليش؟
مريدي ديگر: يكي دو هفته اول اگه پليس نگيرت مي توني همه ديسكو ميسكو ها رو صفا بدي حاجي.
صنعان: كاش منو فهميده بودي پسر
مريد: مي فهممت استاد.خودم يه سفر تا تايلند رفتم.ماساژ ؟ مستر ماساژ؟
يك مريد: ما به همه دانشگاه هاي اونطرف اعلام كرديم حضرت عالي دارين تشريف مي برين.
صنعان: كاش …
مريد: من؟ خودم تا حالا صد بار درخواست دادم…
مريد ديگر: از فردا رو آنتني استاد. ماهواره. صد تا شبكه بين المللي…دمت گرم
صنعان: كاش منو فهميده بودي پسر
مريد: بابا بي خيال يو تيوپ ت رو داريم ديگه…
مريد ديگر: اشتياق را تدريس ميكردي و وجد را اندر ضمائر ذات باري تعالي. حال بي تو چه كنيم؟
صنعان: كاش منو فهميده بودي پسر
مريد: /با خود/ ذهب ذهبا ذهبو ذهبت ذهبتما ذهبتن…
مريد ديگر: نمه نه ؟
مريد ك: كاش در غياب خورشيد حضرتتان شمعي از ميان ياران بر مي افروختيد.ايام غيابتان را به خانقاه، سماع به خلسه نمي رسد. ذكر شور نمي افكند . دف نمي دفد /با خود مي گويد ومي چرخد/ يا دف دف دف يا دف دفد دف به حق چار پنج شش هف . هف هف هف …
/ ديگر مريدان نيز همراه با او چرخ زنان و دف دف گويان مي روند.شيخ صنعان در صحنه مانده است. راوي نگران احوال شيخ رهتوشه اي همراهش ميكند و كاسه آبي به دنبالش مي ريزد.صنعان نشان خورشيد پيروزه اي را به راوي داده و راهي مي شود.گرد تا گرد صحنه…حالاكساني كنارسكو وپلكان اند.در جامه امروزين .همچون شهروندان بلاد غريب .دختر ترسا نيز در جامه اي امروزين و رخت و پخت فرنگي ،بر روي سكو، در حال خواندن كتاب و يادداشت مطالبي بر اوراق . كنار او چندين كوزه و كاسه هاي سفالينه و ديرينه است كه وي متن آنها را بر كاغذهايش مي نويسد. ناگهان در توهمي كه با خود دارد انگار صدايي را شنيده باشد. بي آنكه بداند از كجاست پيرامون را مي پايد. به ساعتش مي نگرد . وسايلش را جمع و جور ميكند. كوله پشتي اش را بر دوش ميگذارد. شيخ صنعان همچنان در سفر است .نور شمع ها به نورهاي گردان و ليزر تبديل مي شود. راوي با تعجب نگاه ميكند . صداي دف و شراره هايش در صداي پرگاشن و طبل گم شده و نا گهان صداي ممتد يك گيتار برقي فضا را مي شكافد. مردميان حالا چند به چند يا دو به دو با هم اند.فضا ي صحنه كاملا با صداي گيتار تغيير مي كند.اينجا محلي در بلادي غريب است.مريدان حالا هيپي ياني كوچه نشين اند. نوازنده گيتار با صدايي خش دار و خسته ميخواند. در ميان اين مردمان،هستند آدمياني كه مواد مخدر مصرف مي كنند تا به خلسه روند و در حركاتي شبيه مريدان شيخ ، آنها نيز تكان مي خورند.البته با ريخت و روز خويش- توضيح لازم اينكه نشان خورشيد پيروزه ، نقش چهره زنانه خورشيد ي ست به اندازه كف دست كه با سنگ فيروزه مي سازند.پيش تر آن را به گردن مي انداختند يا برابر آينه نصب مي شد/

خواننده:
آدما ، هاي باشمام
منم يه بنده خدام
من خود شيطونم و شما همه فرشته اين
خامتون، خرابتون منم، شما برشته اين
د آخه لامصبا ، نيگام كنين
يه چيزيم هس كه دارم داد مي زنم
جيغ مي كشم
عين موش مرده نشين
يه كاري كردين آخه
كه ميخوام اينجوري فرياد بزنم
با توام، با تو ، شما ، با همه تون
چي شده خوشگل و سر به را(ه)شدين؟
اروا(ح) خيك عمه تون
آدما ، هاي با شمام
منم يه بنده خدام
كه دارم تو كوچه تون ساز ميزنم
توي خواب و مستي تون وول مي خورم
زير آواز ميزنم
ميخوام اينو بدونم چه جورياس
كه تو قلب من باهاس
واسه همه ي شماها جا باشه
ولي توي دنياتون
واسه من هيچ جايي نيست
يكي تون نترسه و بياد جلو
يكيتون به من بگه
واقعا خدايي نيست؟
/ دخترك كوله پشتي بر پشت و جزوه هايش در دست از سكو پايين مي آيد . با ايستاده گان خوش و بشي كرده و مي گذرد./
راوي: از قضا را بود عالي منظري
بر سر منظر نشسته دختري
دختري ترسا و روحاني صفت
در ره روح اللهش صد معرفت
/دختر ترسا به سمت راوي آمده و در نوشته ها و حرف هاي او دقيق تر مي شود/
بر سپهر حسن در برج جمال
آفتابي بود ، اما بي زوال
ترسا: منطق الطيره ؟
راوي:/ نگاهي عاقل اندر سفيه به او ميكند/
هر كه دل در زلف آن دلدار بست
از خيال زلف او زنار بست
ترسا: اوهوم، متوجه ام…
راوي: هر كه جان بر لعل آن دلبر نهاد
پاي در ره نا نهاده سر نهاد
هر دوچشمش فتنه عشاق بود
هر دو ابرويش به خوبي تاق بود
ترسا: اگه منظورت ابرو هاي منه كه بايد بگم تتوئه .البته خيلي هم برام مهم نيست.
راوي: گوهري خورشيد وش در موي داشت
برقعي شعر سيه بر روي داشت
ترسا: شرمنده اينو ديگه نميشه نشونت بدم
/ راوي برقعي به روي صورت ترسا مي بندد. در حالات راوي ناراحتي كمي ديده مي شود/
ترسا: انگاري خيلي دلت مي خواست اين نقش رو داشته باشي . نه؟
راوي : دلم بيشتر نگران صنعانه تا خودم و تو. بفرمايين
/دختر ترسا به سوي صنعان مي آيد . صنعان به او مي رسد و نگاهش مي كند. دختر برقع از چهره بر مي دارد./
راوي: دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شيخ آتش در گرفت
عشق دختر كرد غارت جان او
كفر ريخت از زلف بر ايمان او
صنعان: ترا هزار بار به خواب ديده امت
ترسا: كدام كس نديده است؟
صنعان: اي كاش اگر ديدار تو در خواب است ، هرگزم بيداري مباد
ترسا: خيال را بر اين منزل راهي نيست غريبه
صنعان: به آرزو مي ماني
ترسا: و تو در آرزو…كيستي؟ چه ميكني بدين حال خراب؟
صنعان: نميدانم… نميدانم …اصلاً كي ميدونه ؟ كي؟ …هيچكسم انگار.غريبي از غربت شبهاي بسيار. خاكم …خاك
ترسا: از كجا مي آيي؟
صنعان: اه، باز اين سوال هميشگي از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ اومدم ديگه.سيب و گندمش چه فرقي ميكنه ؟ يه جايي هم ميرم …اصلا مگه قراره از جايي بيام و جايي برم كه خدا توش نبوده و نيست؟ وقتي هم بوده وهم هست و هم خواهد بود و منم اشرف مخلوقاتشم ، بايد نگران چي باشم آخه؟ مگه خداوند فقط توي بهشته كه من رو اينقدر از جهنم بي خدايي ميترسونين؟
ترسا: با كدام باد وزيدي بر اين ديار؟
صنعان: باد؟ اين جام حرف از باد و اين قبيل چيزاست؟ من كي بيرق به باد موافق زدم كه اين بار دومم باشه؟ واقعا كدوم باد ؟…باد پيما ني ام. به گام دل آمدم . با سر شوق. بي رفتار. بي گفتار.بي كردار…
ترسا: ببخشيد…به چه كار؟
صنعان: راهي هست از ما تا گل.تا تماشا.تا هيچ…من خاموش.دنيا نگران.تو جادويي چشم .من دستانم پر تنهايي ها… اين حرفها رو بذار براي فلافسفه و اهل بازي…
ترسا: پس اهليت از دل داري؟
صنعان: اهلم به وحشي دل. اهلم به زخمه عشق. اهلم … اهلي شده ام … به هزار هزار شلاقي كه زخمش روي تنمه.اهلم به گرسنگي كشيدن و قحط.اهلم به هزار هزار سال بردگي . بردگي تن.بردگي قلم. برده زر. برده سنگ. بردگي حماقت.بردگي تقلب.
/آنها كه در كناري نشسته اند حالا در آن دو خيره اند. كساني با موبايل هايشان فيلم و عكس مي گيرند. دختر ترسا در ديگران نگاه مي كند . كمي نگران/
ترسا: هزار تا چشم داره نيگامون ميكنه. اين حرفا جاش اين جا نيست…فردا همه رو ميذارن رو سايت… كار و پيشه چه داري؟
صنعان: نويسنده ام… نمايشنامه نويسم
ترسا: ديالوگ اصلي رو بگو
ترسا: حالي به سوختنم مشغول.شمعم . شمعم كه خود پروانه توام.صيادي به دام صيد خويش اسير
ترسا: در اين طريق سوختن ناگزير است
صنعان: خنكاي شب را مي سوزاند آتش
ترسا: پس باش تا صد چندان بسوزي و اهليت فراموش كني و سر سودايي به عشق در بازي/به راه مي افتد/
صنعان: اسمش…اسمشو بپرس.ديوونه…داره ميره.مگه اين همه راه نيومدي واسه ش؟ اسمش رو بپرس…آي… آي …عاشقانه ترين انحناي وقت در تلفظ آينه …
ترسا: جان؟
صنعان: اسكيوز مي…وات ز يور نيم؟
ترسا: كجايي تو ؟ حواست هست؟
صنعان: مرا مريداني ست . چهار صد تن
ترسا: در كوي عشق جز يك تن را راه نيست/آرام با صنعان/ سياسي كاري؟
صنعان: نه بابا. فرهنگي ام. گفتم كه خير سرم نمايشنامه نويسم .
ترسا: …از دست شما جهان سومي ها.
/ دختر ترسا مي رود. صنعان با خويش در سخن است. مي گويد و هر دم به حالي ست. هر چيزي براي او عجيب مي نمايد.ديگراني كه ايستاده اند متوجه حرف زدن هاي صنعان با خودش مي شوند. كسي براي او چارپايه اي مي گذارد و صنعان ناخود آگاه برآن بالا مي رود. ديگران گرد او جمع مي شوند. حالتي از ميتينگ رخ داده است.بعضي گوش مي دهند . بعضي كاغذ هايي را بين ديگران پخش مي كنند. برخي فيلم مي گيرند.بر ديوارها چندين مانيتور ناگهان تصاويري از صنعان را نشان مي دهند. عكسهايي از چهره او در حالات مختلف. /
راوي: عشق او آن شب هزاران بيش شد
لاجرم يكبارگي بي خويش شد
صنعان: آي موي پريشان چه ميكني با من؟ آي چشم هاي روشن.اي ناگهان قشنگ…در من طلوع كردي و روشن شدم به تاريكي…دل بسوزد.جان بسوزد.كعبه و ايمان بسوزد.
يكي: گمونم سكولاره
يكي: چپ ميزنه آقا . نمي شنفي مگه؟
صنعان: دل در آتش.جان در آتش. دين در آتش.مصحف و ايمان در آتش.آي آتش…آتش…آتش
يكي: آنارشيسته؟
يكي: اومانيسته؟
يكي: كمونيسته؟
يكي: تروريسته…نمي شنفي هي ميگه آتش . آتش
/ترسا به آرامي و پنهان از شيخ در كنار جمعيت مي ايستد/
صنعان: كي ميخواد منو برگردونه از راهي كه ميرم؟ كي حرفي داره واسه گفتن؟ همه تون ديوار شدين روبروم. تكيه كردم بهتون،آوار شدين رو سرم.سر به شونه تون دردمو گفتم، گوش شدين، موش شدين، خبر بردين واسه باد…واسه خاك…واسه آتش…آتش … آتش…من اومدم به مهموني دنيا…كسي اعتراضي داره؟ دست نوشته هامو سوزوندين.كسي اعتراضي داره؟ كلاسامو تعطيل كردين.شاگردامو كتك زدين. جزوه هامو پاره كردين.ديگه چي ميخواين؟ …من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغاني دانش رفتم.رفتم از پله مذهب بالا. تا ته كوچه شك.تا هواي خنك استغنا.من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق…رفتم…رفتم …تا زن.تا چراغ لذت.كسي معني شو مي فهمه؟ تو معنيش رو ميدوني؟ شما ها …شماها از زن چي ميدونين؟ …زن و اژدها هر دو در خاك نه…جهان پاك از اين هر دوناپاك به…
/ناگهان صداي گيتار الكترونيك دوباره مي پيچد. خواننده اي كه پيش از اين ديديم دوباره ميخواند.آنها كه ايستاده اند به شور مي آيند.از سويي ديگر برخي مريدان شيخ وارد مي شوند. دختر با شتاب پيش آمده دست شيخ را مي گيرد تا از مهلكه برهاند. درگيري و اغتشاش رخ ميدهد.در اين ميان هر كس چيزي ميگويد. هر كس ميتواند ضربه اي به دختر و شيخ صنعان ميزند. بر اين حال صداي گيتار است بر صحنه.صنعان همراه دختر از ازدحام مي گريزد.اما در حصار آنهاست.زير باران مشت و لگد /
خواننده:
د آخه لامصبا ، نيگام كنين
يه چيزيم هس كه دارم داد مي زنم
يه كاري كردين آخه
كه ميخوام اينجوري فرياد بزنم
با توام، با تو ، شما ، با همه تون
چي شده خوشگل و سر به را(ه)شدين؟
اروا(ح) خيك عمه تون
يكي: تشت رسوايي ترا بر بام ميكوبند
صنعان: ميوه بر شاخه شدم ، سنگپاره در كف كودك . طلسم معجزتي مگر پناه دهد از گزند خويشتنم.چنانكه دست تطاول به خود گشاده. منم…
يك مريد: غسل ساز و از وسواس اين كار درآي
صنعان: بالا بلند. بر جلو خان منظرم چون گردش اطلسي ابر قدم بردار…
مريدك: تسبيح برگير و به ذكر درآ
صنعان: از هجوم پرنده بي پناهي چون به خانه باز آيم…
مريد: زنديق…ملحد…كافر…
يكي:خود فروخته ، وطن فروش
صنعان: پيش از آنكه در بگشايم . بر تختگاه ايوان جلوه اي كن. با رخساري كه باران و زمزمه است…
مريد: قرمطيان نكرده اند آنچه تو ميكني
صنعان: چنان كن كه مجالي اندكك را در خور است…
مريد: صبحه و سجاده به زنار فروختي…تف
صنعان: كه تبر دار واقعه را دست خسته به فرمان نيست…
يكي: صهيونيست
مريد: تو قبله اين جمعي ، چه ميكني؟
صنعان: كه گفته است من آخرين بازمانده فرزانگان جهانم؟…
/ صنعان در اثر ضربتي مي افتد و ديگران در حالي كه هر يك به مشت و لگدي اورا مي زنند حرفهايشان را مي گويند.در اين ميان دختر ترسا تلاش ميكند تا ديگران را دفع كرده و از صنعان دورشان كند و خود سپر ضربه ها باشد . او نيز همچنان صنعان در ميان جماعت مهاجم است./
مريد: قامت بر نماز بند
يكي: سلطنت طلب
صنعان: در انتهاي زمينم كومه اي هست.آن جا كه پا در جايي خاك همچون رقص سراب بر فريب عطش تكيه ميكند…
مريد:تو در ميانه حيرتي يا شيخ
يكي: قرتي خائن…رقاص
صنعان: در مفصل انسان و خدا.آري در مفصل خاك و پوك…
يكي: جاسوس، مفلوك…
صنعان: بردگان عاليجاه را ديده ام من.در كاخ هاي بلند كه قلاده زرين به گردن داشتند…
مريد: ما با توايم اي مراد…اي شيخ
صنعان: وآزاده مردم را در جامه هاي مرصع. كه سرود گويان پياده به مقتل مي رفتند…
مريد: دوزخ…
صنعان: خانه من…
يكي: بي وطن…
صنعان: در انتهاي جهان…
/دختر به سويي افتاده و شيخ زخمي و خونين به سويي. ديگران آخرين ضربات را زده و ميروند./
مريد: بيچاره مريدان كه به اذكار چون تويي در سماع شدند
يكي: اين فريب اذهان عموميه
يكي: اغتشاش گر
/ همه رفته اند.صنعان پيكر زخمي خود را به سوي دختر ترسا مي كشد. دختر ترسا دفتر و كتابهايش را از زمين جمع ميكند.او نيز كمي زخمي و درد آلود ست/
صنعان: با ما گفته بودند آن كلام مقدس را . با شما خواهيم آموخت…ليكن به خاطر آن عقوبتي جانفرساي را تحمل مي بايدتان كرد…
ترسا: / با لبخندي كمرنگ / عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم آري. كه كلام مقس مان باري .از خاطر گريخت…
/صنعان و دختر زخمي و خسته به يكديگر مي نگرند.دختر لبخندي مي زند. صنعان نيز لبخند ميزند و سپس آرام آرام به موقعيت و شرايط خودشان مي خندند ، هر چند اين خنده باعث درد در اندامشان مي شود/
راوي: عاشق آشفته فرمان كي برد
درد درمان سوز درمان كي برد
عشق او آن شب يكي صد بيش شد
لاجرم يكباره گي بي خويش شد
رفت عقل و رفت صبر و رفت يار
اين چه عشق ست ؟ اين چه درد ست؟ اين چه كار؟
/ لحظه اي كوتاه نور مي رود .صنعان اينك روي چهار پايه اي در مركز صحنه نشسته است.نور لامپي كه تكان ميخورد بر بالاي سر او روشن مي شود تا تداعي بازجو خانه هاي دوران گانگستري غرب را بكند.او عرق كرده و چهره اش كمي خوني ست.با دست هاي بسته.انگار به كساني در تاريكي پاسخ ميدهد/
صنعان: نخير آقا بنده وابسته به هيچ دسته و حزب و گروهي نيستم…چي؟ … دروغه…من فقط براي كسب اون چيزهايي كه فكر ميكردم دونستن شون ميتونه سرنوشتم رو عوض كنه در خواست رواديد كردم… چي ميگي برادر من…به من چه مربوطه كه بعضي ها توي ميتينگ هاشون اشعار منو مي خونن؟ شما دستور بفرمايين از فردا ترانه هاي ام كلثوم بخونن…منو سنه نه؟ پاي اين ورقه ها امضاي خيلي هاي ديگه هم هست…چرا از خودشون نمي پرسين….نخير…بنده چندين پيشنهاد كرسي تدريس از دانشگاه هاتون داشتم …اين يه حساب دو دو تا چارتاست…من حرفايي دارم ، مردم اينجام حرفايي دارن…خب يه جايي بايد اين حرفا زده شه يانه؟ مدارك و دعوتنامه هام توي كيفمه…اگه ندزديده باشن…بله خودشونن…همه شونم هم عكس داره…قيافه آدمايي مثل شما همه جاي دنيا يه جوره…بله؟ كي ضمانت منو كرده؟
/ نور مي آيد. صنعان مبهوت به سمتي مي نگرد. ترسا با بسياري كتاب و جزوه وارد مي شود.پيش از آنكه صنعان سخني بگويد كتاب ها را گذاشته و مي رود.شيخ به كتاب ها نگاه مي كند كه دختر با حجمي ديگر از همان جنس وارد مي شود. پيش از صنعان او به سخن مي آيد/
ترسا: خيلي چيزاشون هست كه برام مجهوله. بايد در مورد اينا با هم حرف بزنيم. مثلا اين…خداوند اين كشور را از دشمن ، خشكسالي و دروغ بپاياد. چرا بپاياد؟ چرا اول نظاميان بعد كشاورزان بعد دين ياران؟ /شيخ ميخواهد چيزي بگويد اما…/ اي هوشمندان بشنويد با گوش هاي خويش.بهترين را ببينيد و هر يك از شما چه زن وچه مرد . پيش از آنكه رويداد بزرگ به كام ما پايان گيرد از ميان نيكي وبدي يكي را بر گزينيد. اين يكي… آنكس كه نيك مي انديشد يا بد ، بي گمان دين و گفتار و كردار خود را نيز چنان خواهد كرد.و خواهش او پيرو گزينش آزادانه او خواهد بود. اين يكي … در كار مردم نگريد كه نان و آبتان از مردم است.در ميان مردم اگر داد بگستريد به آباداني روي آرند و اين ثروت شما را بيفزايد و روزي تان را افزون كند. و اگر بر ايشان ستم كنيد از آباد كردن روي بگردانند و روزي تان كاستي يابد.پس با مردم به داد رفتار كنيد… اينها بيشتر از سه هزار سال پيش؟ چه طوري آخه؟ بعد يهو اينهمه تغييرات فكري ، اجتماعي ، اعتقادي؟ اين همه پس رفت؟
/صنعان ازميان آنچه بر صحنه است سفالينه اي را بر ميدارد و از روي آن مي خواند.به زبان پهلوي. پس از او ترسا همان ها را به پارسي مي گويد . لحن و گفتار اين دو در هم مي شود.صدا ها بر هم مي نشيند. /
صنعان: وزرك،اورمزد، ه ي، ادا، ئي مم، فرشم، ت ي،وئي ن ت ي ، ه ي، ادا، شي يا…تيم ، مرتي ي ه يا ، ه ي خرتوم، اتا،ارووستم.اوبر ئيي .آي ئي يم . ني ي س ي . اورمزدا . ائيت.اوا كرم . اهيمي . ت ي . راستم . دوش . تا . اهيميي . ت ي . راستم . دوش . تا . اهميي . ميت ن ئيي . دوشتا . اهمي….
ترسا: چنانم من كه راستي را دوستم و ناراستي را دوست نيستم.خواست من آن نيست كه ناتوان به خاطر توانا تن به بيداد دهد . خواست من آن نيست كه توانا به خاطر ناتوان تن به بيداد دهد .آنچه راست است و دروغ نيست خواست من است. من دروغگو را دوست نيستم . تند خو نيستم . آنچه را به هنگام خشم در من رخ ميدهد يا تمام توان در انديشه خويش نگاه ميدارم.. بر دلخواسته هاي خويش فرمان روايم.مردي را كه ياري ميدهد ، به ميزان ياري اش پاداش مي دهم.آنرا كه زيان مي رساند ، به قدر زيانش تنبيه مي كنم. نه مرا كام است كه به كسي آسيب رساند.نه مرا ميل است كه آنكه آسيب رسانده تنبيه نشود.آنچه مردي درباره مردي گويد مرا باور نمي شود مگر آنكه سخن از هر دو بشنوم.آنچه كسي در حد توانش انجام دهد مرا بسيار خشنود مي كند.
صنعان: /از كتابي ميخواند/ درك بشريت از عدالت برداشتي نيست كه با انديشيدن صرف و تعمق انتزاعي حاصل شود .انسان در خلا نمي پرسد عدالت چيست؟ اين سوال تنها زماني مصداق مي يابد كه انسان در پي اصلاح اوضاعي باشد كه در نظر او مصداقي از بي عدالتي ست.
ترسا: اينو توماس اسپريگنز ميگه ، جان رانز هم معتقده كه عدالت ساختار بنياني جامعه ست و اولين فضيلت نهاد هاي اجتماعيه مثل حقيقت كه اولين فضيلت نظام هاي فكري و تعقليه.
صنعان: اين هموني نيست كه معتقده عدالت به طور خاص يعني هماهنگي و تناسب بين موجودات عيني و تناسب قطعي و ذاتي در اراده الهي ؟
ترسا : خودشه .
صنعان: خب اين كه بيشتر با رويه شرقي متناسبه تا غرب
ترسا: اينو ببين… آنتوني كوئينتن…نظريه سلبي عدالت اين است كه دولت نبايد بين شهروندان با تبعيض و تفاوت رفتار كند.مگر وقتي كه زمينه هاي مورد نظر بين خودشان متفاوت باشد. توي نظريه ايجابي شم ميگه كه دولت بايد بدنبال اين باشه كه نابرابري هاي طبيعي و امتيازات شهروندان رو از بين ببره.
صنعان: سوسياليسم …/پوزخندي ميزند و شكلكي در مي آورد /
ترسا: / مي خندد/ من به اين چيزا ميگم فايده گرايي…تعاريف سرمايه داري…جامعه سازماني ست كه افراد داراي اميال و عقايد مختلف آنرا براي تحصيل منافع متقابل تاسيس كرده اند.پس بايد فرصت ها و روابط به مثابه كالا به طور مساوي بين اعضا جامعه تقسيم شود…
/ صنعان عاشقانه در ترسا مي نگرد و ترسا همچنان با سفالينه ها و كتاب ها و تومار ها مشغول است و صنعان مفتون ترسا مي نمايد. آرام بر زمينه صداي زخمه سه تاري به گوش مي رسد و بر آن موسيقا در ملودي اي تركيبي ، صدايي آرام ميخواند /
خواننده:
مارا سفري فتاد بي ما آنجا دل ما گشاد بي ما
آن مه كه زما نهان همي بود رخ بر رخ ما نهاد بي ما
ماييم هميشه مست بي مي ماييم هميشه شاد بي ما
بي ما شده ايم شاد گوييم اي ما كه هميشه باد بي ما
صنعان: /خيره در ترسا/ چرا ضامنم شدي تا آزادم كنن؟
ترسا: …/نگاهش را پنهان كرده و سكوت ميكند/
صنعان: بامن ازدواج كن.
ترسا: وات ؟
صنعان: يا دلم ده باز يا با من بساز. در نياز من نگر چندين مناز
ترسا: دوباره شروع نكن
صنعان: دل رام توست. گوش و جان به پيغام توست…
ترسا: / از موقعيت گريز دارد/ فكر نمي كني براي اين حرف ها يك كمي پير شده باشي؟
صنعان: اكسير عشق دل جوان ميكند.سايه ام بر خاك . بتابي نيست شوم .نتابي نيست شوم.
ترسا: نمي فهممت … مي فهمي؟
صنعان: پاي در گل دارم و خون در دل
ترسا: اوه…اومدي سر حوض نقاشي . افتادي دندونت شكست …آخي
صنعان: پاكبازان را حساب برد و باخت نيست.
ترسا: برو بابا
صنعان: با من ازدواج كن.
/ترسا قصد رفتن دارد. صنعان در پي اش رفته و راه بر او مي بندد/
صنعان: تصوير خوابم را مي كشيدم .روياي تو آمد . نوسان لنگر ساعت ها گم شد . چگونه مي توانم در رگ هاي بي فضاي اين تصوير بي تويي .هستي خواب خويش را تكرار كنم؟ / ترسا راه كج ميكند/ در من چيزي گم شده است . خم مي شوم در خود . حفره اي در من است . تصويري كه در ابديت مي تپد . و ريشه نگاهم كه در تار و پود تصوير تو خواهد سوخت…
ترسا: چي ميگي تو؟ حرف حسابت چيه ؟
صنعان : قهوه مي خوري ؟
/ميزي و دو صندلي چوبي در دو طرف . مريدك با لنگي بر شانه مي ايستد و آن دو روي صندلي ها نشسته اند. مريدك ترجيحاً لحن مشهدي دارد/
صنعان: دو تا قهوه لطفاً
مريدك: قهوه ندريم.چاي مخن ؟ تازه دمه …. هر قوريش هزار و پونصد تا آب مخوره.
صنعان: لطفاً
مريدك: مبخشن ها حاج آقا…مشه بگن همي همشيره مان چكارتايه؟
ترسا: به تو چه آقا؟
مريدك : مو بري خودتا مگم ….اگه همي يك دفه يكي بيه…
ترسا: ايشون پدر بنده ان…حالا بفرمايين.
مريدك : / در حال رفتن مي ماند/ مگم همي جسارت نبشه خدمتتا حاج آقا … ولي مشه به همي صبيه تا بگن چارقد شاره بكشن جلو تر . نه كه اينجا نامحرم و اجنبي رفت و امد دره . از او خاطر. تابلو شم زدم دم در. به بي حجاب و بد حجاب و قرتي چاي نمدم…/مي رود/
صنعان: خب؟
ترسا: خب چي ؟
صنعان: جوابت چيه؟
ترسا: ….وصال من با تو بر چند شرط بسته است.تا بشنوي و به جاي آري
صنعان: آن چه گويي همان كنم.
ترسا: نخست آنكه به دين من درآيي و زنار در بندي
صنعان: در آمدم . پيش از اينها در دين توام .
ترسا: بايد كه مصحف بسوزاني.
صنعان: و سوم؟
دختر: مي بايد كه بر بت در سجده شوي . آيين ما جز به كفر زلف راست نيايد.
صنعان: جز اين نكنم. شرط ديگر؟
ترسا: بعدشم اينكه من از اين امّل بازي ها خوشم نمياد .نه مشروب مي خوري ، نه سيگار ميكشي، نه موسيقي گوش ميدي، نه رقص بلدي…
/ صنعان استكان چايي اش را چونان جام مي مي نوشد و بر خاسته تا چرخي بزند كه مريدك از راه مي رسد/
مريدك: ها اناش… بفرما دگه . بفرما…رو كه نيست همي بگو سنگ پاي لس آنجلسه دگه… او ور كه هستن چادر نمازتا پر شالتايه و تسبيح سجاده تا گل گردنتان …همي كه پاتا مرسه اينجا مشن اي… تف… وخي يره نجس كردن اينجه ر رفت…بابامه بابامه…آقاته؟ يك پيرمرد زپرتي دم مرگ ر تور كردي مخي پولاشه هاپولي كني… بعد مور دري رنگ مكني؟ برو يره…
/ مريدك صندلي ها را برداشته و با خود مي برد. شيخ صنعان بر ميانه چون دراويش مي نشيند.ترسا بر بلنداي سكو بالا رفته در پس حرير مي ايستد. دلبرانه.راوي به سمت صنعان مي آيد.شولايي بر سر صنعان مي اندازد. صنعان حركتي نرم و نمادين از خلسه اي نشسته دارد./
راوي: دخترش گفت اي خرف از روزگار
ساز كافور و كفن كن ، شرم دار
چون دمت سرد است دمسازي مكن
پير گشتي ، قصد دل بازي مكن
شيخ گفتش گر بگويي صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو كار
عاشقي را چه جوان ، چه پير مرد
عشق بر هر دل كه زد ، تاثير كرد
/ شهروندان بلاد غريب حال در رفت و آمدند. شيخ در ميانه صحنه همچنان زير شولا ست.هر يك از مردميان مي آيند و چون نزديك صنعان مي رسند، نجوا گونه درد خود را با او واگويه مي كنند.پولي براي او جلوش انداخته و سپس مي روند/
يكي: خيلي دوست دارم پيش از مردن بدونم خاكم كجاست؟ حس ميكنم واسه من مهاجر وطن يعني ته جاده.
يكي: اومدم چيزي بشم و برگردم. چيزي شدم ، ولي حالا روي برگشتن ندارم
يكي:برگردم واسه چي؟ اينجاهمه چيز دارم.تحصيلات.امكانات.پول.آزادي پژوهش. بيان.دين.آرايش.لباس. انتخاب.حتي مردن… دارم نفس مي كشم.
يكي: يه عده خراب اينجان. يه عده هم اينجا آباد مي شن. واسه من كه خرابم ، همه جا خراباته…بي خيال
يكي: من ميرم و ميام. تاجرم. مخدر نه . عتيقه نه . اسناد مسناد يوخ .آدم و مسكراتم كه هچ…مابقي هر چي بگي…اينجا درآر . اونجا خرج كن.امّا وطن گؤزلريم، هي…
يكي: اگه مغزي كار كنه باهاس بزنه خاكي . اينجا اونجام نداره.وقتي دنيات يه رنگ ديگه ست مزاحمي. اسباب رفع مزاحمتش ولي فرق داره. يه جا با دمپايي و مگس كش مي زنن. يه جام با الكتريسيته.وقتي مگسي،ديگه ملسي. گيرم يه جا سرويس فرنگي و دستمال معطر ، يه جام آفتابه…توفيرش چيه؟
يكي: من مخالفم…فرقي نداره با چي و كي …كلاً مخالفم. سند و مدرك هم دارم. عليه تو ، تو ، تو …حتي خودم. اينم مدركش…ولي تو به كسي نگو…
يكي: اينام ترو نمي خوان . هر چي تو كله ت و جيبت داري ازت مي گيرن و خودت رو پرت ميكنن بيرون. بهونه شم كه دارن، تروريست…
يكي: من اينجا اوني ام كه خودم ميخوام . اونجا هر چي بگن .هرچي صلاح باشه…
/ترسا مي آيد. كمي مردد و عصبي ست . براي پيش آمدن اين پا و آن پا مي كند.اما در نهايت پيش آمده كنار صنعان روي زمين مي نشيند.همچنان كه حرف ميزند آرام آرام همچون او خود را تكان مي دهد/
ترسا: كورين. كرين. گنگين…قائل به حذفين.كم صبرين.لجوجين.احمقين… مفسر قانونين تا مجري اون.بوعلي براتون يه عارفه تا يه حكيم.بوريحان وخيام براتون شاعرن تا دانشمند. دم از فردوسي مي زنين ولي شعر ايرج ميرزا حفظ مي كنين. حافظ رو نمي شناسيي ولي واسه هر كاري باهاش فال مي گيرين. كريم خان زند روچارماهه به كشتن مي دين، بعد سيصد سال فقط وفقط دعا مي كنين كه خدا سلسله قاجار رو ور بندازه. پز امير كبير رو ميدين ولي تو خونه همه تون قليون شاه عباسي رو تاقچه ست./صنعان ردايش را روي ترسا مي اندازد . در زير ردا اينك ترساست كه با صداي دف هايي كه مي نوازند ، به سماع بر خاسته و صنعان به تماشاي او ايستاده است/ بهترين آدماتون يا شمع آجين شدن يا تو زندون مردن ، يا به تير غيب گرفتار شدن.گذرتون از حاشيه تاريخه نه متن اون.از دور نگاش مي كنين و هر روز يكي براتون تاريخ مي نويسه. به كامپيوتر هم نظر عارفانه دارين. اينترنت براتون تفسير ابليسه.تجدد شما زدن ريشه هاي اصالت تونه.راجع به دموكراسي هزار جور رساله دارين ولي هنوز بلد نيستين از خيابون رد شين./صنعان رفته است.سر به زير و در انديشه. حالا ترسا ايستاده و ردا از دوش بر مي گيرد. هيچكس نيست.در پي راه رفته صنعان فرياد مي زند/ من يه آزاديخواه كوچيكم . كوچيك … ولي هستم. تو يه آرمانگراي بزرگ و بدبختي كه هيج جا نيستي…مي فهمي؟ ازت بدم مياد…بدم مياد…بدم مياد
/ اينك ترسا ردا را چون پتو يي روي خود كشيده و مي خوابد. اينك ريموت تلويزيوني را دست دارد و آنرا روشن مي كند.تصوير تلويزيون روي ديوار انتهاي صحنه است.چندين بطري خالي دراطراف ترسا روي زمين ريخته است.او درحال خوردن چس فيل(ببخشيد پاپ كورن) است. با تعويض كانال ها توسط ترسا تصاوير نيز عوض مي شوند/
تصوير اول: زني نشسته در حال گرفتن فال با ورق هاي مخصوص و عكس صنعان پشت او ديده مي شود.
زن: جهان. ميان جهان.برون جهان.هفت جهان. هفده جهان . هفتاد جهان. باطل كردم سحر و جادوي خلقان. بر شيخنا صنعان ابن صنعان ابن صنعان.
تصوير دوم: مردي كه مجري خبر است و در پس تصوير او عكس صنعان ديده مي شود.
مرد: ديروز تعدادي از زنان ، مردان ، جنيان، پريان، پريزادان و ديوان و ديو بچه گان ، به همراه عده اي از ساحران، جادوگران، نوازندگان ، رقاصان، رمالان در پي فردي معروف به شيخ صنعان ، در كوچه و خيابان… / ترسا شبكه را عوض مي كند/
تصوير سوم: ميز گردي به نظر مي آيد.چند نفر نشسته دور ميز اند. تصوير صنعان در پس زمينه ديده مي شود.
يكي شان: باطل كردم سحر شرق تا غرب.
يكي ديگر: بنگاه هاي جذب سرمايه…
يكي ديگر: باطل كردم جادوي جلسات و كنگره ها و نشريات و تظاهرات ، از جابلقا تا جابسا…
يكي ديگر: بفرماييد از يسار تا يمين. افتائيل…
ديگران: نابودا
همان يكي: جمنائيل…
ديگران: نابودا
همان يكي: اندائيل…
ديگران: نابودا
همان يكي: امريكا و اسرائيل…
ديگران: نابودا
/ شبكه را ترسا عوض ميكند/
مجري: /با هيجان / اي به گور كا فران . اي به گور مردگان . اي به گور آدم شارلاتان…
/راوي پيش آمده ريموت تلويزيون را گرفته و شبكه را عوض ميكند. شبكه در حال پخش موسيقي اي ملايم است با تصويري از صحرايي بي آب وعلف./
راوي: دخترش گفت اي تو مرد كار نه
مدعي در عشق معني دار نه
همچو زلفم نه قدم در كافري
زانكه نبود عشق كار سرسري
بر نيامد با خود و رسوا شد او
مي نترسيد از كسي، ترسا شد او
شيخ را بردند سوي دير، مست
بعد از آن گفتند تا زنار بست
شيخ تا در حلقه زنار شد
خرقه آتش در زد و در كار شد
دل ز دين خويشتن آزاد كرد
نه زكعبه نه ز شيخي ياد كرد
بعد چندين سال ايمان درست
اين چنين نوباوه اي رويش بشست
ترسا: عشق ازاين بسيار كرده است و كناد… خرقه با زنار كرده ست و كناد…بده اون ريموت رو بابا…
راوي: واه… واه… واه… دختره زشت اكبيري. اقلا مثل آدم بشين…/ريموت را به او داده و قصد رفتن دارد/
/ ترسا شبكه را عوض ميكند. شبكه صنعان را نشان مي دهد در حالي كه در ميان خوك هاست. ترسا به ناگهان بر خاسته به تصوير زل ميزند.راوي نيز كنار او مي ايستد.صنعان به سمت دوربين نگاه ميكند. ماسك خوكي بر چهره دارد. ترسا تلويزيون را خاموش ميكند. از سوي ديگر صنعان و در پي او خبرنگاراني وارد صحنه مي شوند. خبر نگاران و مردميان نيز ماسك خوك زده اند. دختر ترسا خود را كنار مي كشد و از دور ناظر صنعان است.راوي به جاي خويش بر ميگردد.صنعان در برابر دوربين ها و ميكروفن ها قرار مي گيرد/
صنعان: من از انديشه گفتم.از عشق.ازآزادي.من از شعور ودرك آدمي گفتم .من از خدا سخن گفتم … نشنيدين . نفهميدين. آه اي خوك … اي نشان جمود…اينك منم كه از جماد خويش سخن مي گويم…
مريدك : من خوكم ، پس هستم.
خبرنگار: استاد شما در تئوري خوكيتاريسم غير منتزع ، آنتي جماد رو چطور معنا مي كنين؟
صنعان: جماد …جماد…جماد اصولادر ردسياليّت رفرميسم براصل روشنگرايي آيروديناميسم مغز، روبه ترد نگري هاي دموكراتيك ميره. مسلماً خوكيتاريسم منشعب از اومانيسم افراطي در جزم گرايي هاي التقاطي ميتونه موثر هم باشه كه البته آنتي بيوتيكي براش نيست و احتمالا به زودي رويه جهانشمول خودش رو طي ميكنه.
خبر نگار: شما مطرح كردين دموكراسي مشقي نيست كه بشه از رو دست بقيه تقلب كرد.فقط توش ميشه تقلب كرد.درسته؟
صنعان: خب اينگونه مفروض است كه در شهر چون داور دروغزن بگمارند باران كم شود.شير گاوان و گوسفندان كم شود وكودكان در شكم مادران بيشتر بميرند. والبته نسل خوك افزون شود.
خبر نگار: پس شما به نوعي ترويج خوكيتاريسم رو بلا منازع ميدونين
صنعان: من البته شكر ميخورم،اما گفته اند از ازمنه ماضي كه مرد ناآمرزنده و نابخشايشگر را زندان بان مكن ، بلكه مردم گزيده و بزرگ و هشيار را اگه گيرت اومد و دور و بر امثال خودت پيدا كردي بر بنديان زندانبان كن. حالا اين فرقي نميكنه تو كوچه پس كوچه هاي گوآنتانامو باشه يا باقر آباد يا دركه يا هر جايي شبيه اون.
خبر نگار: استاد. اين ميون عشق چي ميشه ؟ عشق…
صنعان: همون جايي كه هست ، هست. فقط مظاهرش احتمالاً ضريب خوشباوري در لگاريتم حماقت و عرياني رو سبب ميشه كه اينجا جاش نيست.
خبر نگار: ميگن شما به عشق يه دختر كه تو خواب ديدينش اومدين اينجا. درسته؟
صنعان: گيرم درست يا غلط ،زندگي شخصي من به شما چه مربوط؟
خبر نگار: يا شيخ اگر به منزل غايت رسيده اي در عبور از قاف قربت، سماع نهايت را پيش از آنكه بر چله نشيني بر اذكار اسفال خويش چيزي بيفزا…
/ درميانه اين حرفها كه صنعان ميزند همه اورا ترك مي كنند و بي اعتنا ميروند.به گونه اي كه او نيمي از حرف هايش را در تنهايي مي گويد. اين در حالي ست كه ترسا در كناري ايستاده و وي را به چشمي متاسف مي نگرد/
صنعان: هنگامي كه با صلح وارد بابل شدم مردم مرا به شادماني پذيرفتند.زيرا من خداي آنان را محترم شمردم.لشگر بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم آسيب و آزاري به مردم و سرزمين شان برسد.وضع آنان و معابدشان قلب مرا آزرد.فرمان دادم هر كس در دين خود آزاد باشد.وبي دينان آنان را نيازارند.فرمان دادم هيچيك از خانه هاي مردم ويران نشود.فرمان دادم كسي از هستي ساقط نشود.فرمان دادم تمام معابدي راكه بسته بودند بگشايند..ويرانه ها را از نو بنا كردم.صلح و آرامش را به مردم عطا كردم. بر ماست كه در كار خويش بينديشيم كه چرا بر دشمنان خود پيروز شديم.آيا شايسته است كه كساني كه فرمانرواي مردم اند از پيروان خود پست تر باشند؟ آيا رواست كه چون از گذشته خود نيكبخت تر شده ايم اكنون به كژي ميل كنيم؟ به آباداني نتوان راه يافت جز به داد (عدالت) و داد ترازويي ست ميان مردم
/صنعان متوجه تنهايي خود شده اما لاجرم به روي خود نمي آورد و تلاش ميكند نگاهش را از ترسا بدزدد/
ترسا: با كي داري حرف ميزني؟
صنعان: با جمود خويش در سخنم
ترسا: حاليمه…اوكي…
صنعان: مرا با تو اميد وصال بود.
ترسا: ديپورت شدي… خبر داري؟
صنعان: مقيم كوي عشق را دل به آسماني نيست.
ترسا: تو فكر كردي اينجا چه خبره؟ كدوم جنگ و نسل كشي اي توي دنيا رخ داد كه منافع ماليش توي جيب اين دموكراسي نرفت؟ كدوم انديشه تازه اي توي دنيا شكل گرفت كه زر خريد اين دموكراسي نشد؟اينجا امپراتوري تثبيت شده سرمايه ست كه داره از زور فحشا و جنايت مي تركه.برده داري لبخند.گلادياتورا ي خودش هم داره
صنعان: من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اينگونه گرم وسرخ …
ترسا: /بغض دارد/ كاش به جاي من…
صنعان: احساس ميكنم در بدترين دقايق اين شام مرگزاي ، چندين هزار چشمه خورسيد ناگهان ، مي جوشد از يقين
ترسا: /بغض دارد / كاش به جاي اين همه راه كه اومدي…
صنعان: احساس ميكنم در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس ، چندين هزار جنگل شاداب ناگهان ، مي رويد از زمين
ترسا: / بغضي سنگين دارد / برو…از اين جا برو…خواهش ميكنم برو…
صنعان: آه اي يقين گمشده اي ماهي گريز، در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو ، من آبگير صافي ام اينك به سحر عشق ، از بركه هاي آينه راهي به من بجو…
ترسا: بايد بري … ميفهمي؟ اتهام جاسوسي بهت زدن…ميگن واسه بمب گذاري اومدي . يه عالمه عكس و مدرك برات جور كردن.مامورا دنبالتن ديوونه… /به راوي/ تو يه چيزي بهش بگو…تو حاليش كن…
راوي: من قصه گو ام …قصه ساز تويي…اي كاش مي تونستم.اي كاش مي شد هزار و يك شب قصه رو تنها با دلخوشي زنده موندن شهرزاد سر نكرد…اي كاش…اي كاش
صنعان: من فكر ميكنم هرگز نبوده دست من اين سان بزرگ و شاد، احساس مي كنم در چشم من به آبشر اين اشك سرخگون ، خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس…
ترسا: كاش به جاي سفر توي جغرافيا ، توي تاريخ سفر كرده بودي
صنعان: احساس مي كنم در هر رگم به هر تپش قلب من كنون، بيدار باش قافله اي ميزند جرس…
ترسا: / بغض دارد و به خود مي پيچد/ محاكمه اي تو كار نيست…روزنامه ها عكسا و اسناد جاسوسيت رو چاپ ميكنن و همزمان يه مرد مست با چاقو ميزنت يا با ماشين زيرت مي گيره…برو …ترو خدا پيش ازون كه بيان برو… / مي گريد.به خود مي پيچد…/
صنعان: آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب، در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه، گيسوي خيس او،خزه بو چون خزه به هم ، من بانگ بر كشيدم از آستان ياس…آه اي يقين گمشده ، بازت نمي نهم…
/ صنعان به سوي ترسا مي آيد.ترسا به سوي صنعان مي آيد.همزمان صداي اتومبيلي از بيرون مي آيد و ترمزي كه چرخ ها را به صدا در مي آورد.در سايه مرداني ايستاده اند و ترسا متوجه آنها مي شود. كاغذ هاي صنعان در دست ترساست كه او با وحشت خود را سپر جان صنعان مي كند. صداي گلوله اي فضا را مي شكافد. خون از تن ترسا به آسمان مي پاشد و پيراهنش را سرخ مي كند. سايها ها رفته اند.ترسا به زمين مي افتد. راوي پيش رفته و سر وي را به دامان مي گيرد. صنعان وامانده است و حيران و گريان و بي تاب در ترسا مي نگرد. بي صدا ضجه ميزند. صدايي خسته و زخمي ميخواند. دربين ترانه است كه راوي صنعان را راهي ميكند. دوستان ترسا كه پيش از اينها ديده بوديمشان مي آيند . در سكوت دور او حلقه مي زنند.آنها سكوت كرده اند اما آرام آرام با صداي پاهايشان كه به زمين مي كوبند يا دستهايي كه به هم مي زنند ،با ترانه همراه مي شوند .راوي نقش خورشيد پيروزه را به گردن ترسا مي آويزد و آنگاه مردميان ترسا را با خويش مي برند./
ترانه :
صدا… يه صدا….نميدوني كه از كجا
يه صدا …نمي توني بگي چرا ؟ …..چرا ؟
يه صدا، شب و سكوت رو مي شكونه
يه صدا مي شينه اينجا رو شونه
مي ريزه برگ درختاي جوون
دونه دونه ….دونه دونه
يه صدا ، صداتو ساكت ميكنه
تنت رو ميشكافه ، داغت مي كنه
مي سوزونه همه ي گذشته تو
يه صدا پاك ميكنه نوشته تو
يه صدا… نميدوني كه از كجا
مياد و رد ميشه از بودن تو
خط خطي ميكنه آسودن تو
لا لا يي ..لا لا لا لا … اي عشق من
لا لا يي…لالالالا… عاشق شدن
يه صدا ….
يه صدا تاب صداتو نداره
رو صدات سكوت سنگين ميذاره
يه صدا مي بره با خودش ترو
بي صدا تو از صدام بيرون نرو
بذا فرياد بزنيم حس مونو
بيا تا داد بزنيم اسممونو
داد بزن اسممو تا دلت ميخواد
اسمتو بگو …
صدا داره مياد
/ صداي رگبار گلوله به گوش ميرسد. از سويي مردميان مي روند . از سويي شيخ صنعان خسته و زار چمدان كوچكي در دست، با لباسي امروزين به صحنه مي آيد. صداي صحنه تداعي فرودگاه را دارد. مريدان به استقبال مي آيند. مريدك در كناري ايستاده و صنعان را نگاه ميكند و سكوت كرده است. صنعان در خود و سكوت غرق است و آرام و خسته به سمت دخمه اش مي رود /
يك مريد: به ميهن خوش اومدين استاد…
مريد ديگر: متن كامل سخنراني هاتون رو چاپ كرديم استاد…
مريدي ديگر: دكتراي افتخاري تون رو تبريك ميگم استاد…
مريد: از كي دوباره كلاساتون رو شروع مي كنين استاد؟
مريد ديگر: ما چند تا سايت به اسمتون ساختيم استاد …
/ شيخ صنعان به آرامي درون دخمه اش مي شود.ديگران مي روند. تنها مريدك مانده كه صنعان را در سكوت مي نگرد.صنعان عكس ترسا را ازچمدانش در آورده وبه ديواردخمه مي چسباند . مي نشيند.راوي به سمت دخمه مي رود . در بين راه به مريدك ميرسد. نگاهي دردناك به سراپايش مي اندازد./
راوي: آي يهودا اگر سپيده بيايد تو با سومين بانگ خروس رسوا مي شوي…اگر سپيده بيايد…
/ مريدك با حركت دست و انگشتهايش به سمت صنعان تظاهر به شليك كرده و سپس پوزخندي به راوي زده و آرام ميرود. راوي به سمت دخمه و شيخ مي آيد. او را نگاه مي كند./
راوي: تعبير خوابت رو دونستي؟
صنعان: خواب…همش خواب بود…
راوي: يه عمره…
صنعان: اين ايوم ديگه خواب ندارم.
راوي: بشين قصه ت رو بنويس
صنعان: فكر ميكني اونقدر پير شدم كه به درد قصه ها بخورم ؟
/ راوي لبخندي به شيخ صنعان ميزند و به سمت ما مي آيد. صنعان دفتري در آورده و آغاز به نوشتن مي كند. بر بالاي سكو دختر ترسا به چشم مي آيد. زيبا همچون قرص قمر، با كوزه اي در دست. چون مينياتوري كه نقش در خيال بسته باشد./
راوي: قطره اي بود او در اين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت رفت باز
جمله چون بادي ز عالم مي رويم
رفت او و ما همه هم مي رويم
زين چنين افتد بسي در راه عشق
اين كسي داند كه هست آگاه عشق
/ راوي به ارامي ميرود.نور تنها بر دخمه و دختر ترسا باز است.ترانه پاياني به گوش مي رسد. مريدان و مردميان در صحنه به سماع مي شوند و دف ها پر تنين مي نوازند/
ترانه:
زهي عشق ، زهي عشق كه ماراست خدايا
چه نغزاست وچه خوب است وچه زيباست خدايا
چه گرميم،چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
فتاديم ، فتاديم، بدان سان كه نخيزيم
ندانيم ، ندانيم چه غوغاست خدايا
نه دامي ست نه زنجير ، همه بسته چراييم
چه بند است ، چه زنجير كه بر پاست خدايا

پايان

منابع پژوهش:
منطق الطير فريدالدين عطار نشابوري
باغ آينه احمد شاملو
عقايد و رسوم مردم خراسان ابراهيم شكور زاده
حقوق و عدالت ناصر كاتوزيان
خداوندان انديشه سياسي مايكل فايستر
مباني عدالت در نظريه جان رالز ت: حسين توسلي
نقد نظريه دوليت لئواشتراوس – جوزف كراسپي
عدالت و خير عمومي آنتوني كوئينتن ت: مرتضي اسعدي
فرمان هاي شاهنشاهان ايران زلف نارمن شارپ
اوستا پژوهش هاشم رضي
هزاره هاي گمشده دكتر پرويز رجبي
حكومتي كه براي جهان دستور مي نوشت دكتر بختورتاش
كتيبه هاي هخامنشي پي ير لوكوك ت: نازيلا خلخالي
خرد مزدايي محمد رضايي راد
از زبان داريوش پروفسور هايد ماري كخ ت: پرويز رجبي
و بسياري كتب ديگر كه خواندنشان هماره ضرورت است…

فانوس های تاریک

آوریل 15, 2011

فانوس هاي تاريك در گذرگاه خورشيد
نمايشنامه اي در يك پرده
نويسنده: هادي حوري
آدم هاي بازي:
سر جون ابن منصور رومي : مردي سياس و رند است و از اهالي روم. سرجون مشاور اصلي معاويه و سپس يزيد بود و پس از آنها نيز تا چندين سال در دستگاه خلافت به كار مشغول بود .پس از ماجراهاي مختار و حتی تا بعد از مروان ابن حکم … چندي كار دفتري ميكرد و حسابرسي هاي دستگاه خلافت با او بود و نهايتا بر كنار شد.
شمر بن ذي الجوشن: او كاراكتري شناخته شده براي مسلمانان است . عليرغم منفور بودن اين شخصيت به دليل موقعيت هاي تاريخي اش ، به استناد تاريخ مردي آگاه ، زيرك ، شجاع و جنگجو بوده و بسيار زود خشم . دوره اي از فرماندهان علي ابن ابيطالب بود و پس از غائله صفين به صف معاويه پيوست.
عبيدالله ابن زياد: مردي منفعت طلب ، مزور،مال دوست و زن باره بوده اما در سياست همچون تمامي اعراب زيرك و دو دوزه باز است . مدت بسياري را كه شامل دوران واقعه كربلا نيز هست والي كوفه بوده است.مختار از زندانيان وي بود.
مسلم ابن عقبه: مردي سرد و بيروح و خشن و از سپاهيان يزيد است و در واقعه كربلا نيز حضوري پر رنگ داشت.به آتش کشیدن مدینه و سنگباران مکه و کعبه تحت فرماندهی وی انجام شده است.
حميد ابن مسلم ازدي: از قبيله ازدي ست. او به نقل و استناد بسياري يكي از راويان اصلي وقايع كربلاست و همچنين به عنوان راوي،بسياري از وقايع دستگاه خلافت عباسي را نيز نقل كرده است. حميد ابن ازدي مردي دو رو ، با نيشخندي دايم است كه سر در هر سوراخي دارد و به نوعي كعب الاخبار است. يكي از عوامل اصلي منع شمر در آتش زدن خيام بود اما همو همراه كاروان اسرا به شام رفت تا پاداش خود را از كشتار و به نیزه کردن راس الحسین بگيرد.او بعد ها به یاران زین العابدین پیوست.
شريح ابن حارث يمني: نام وي هماره در تاريخ با بسياري روايات جعلي و سخنان دروغ كه بر منابر مي گفته همراه است . اومدت شصت سال قاضي بوده و در زمان خلافت علي بار ها از طرف وي مغضوب شده و اما در سيطره معاويه و يزيد و تا چندي پس از آنان نيز قاضي بود و منافع قدرت را حفظ ميكرد.انساني فرصت طلب ، ترسو ،شوخ طبع،مزور و كمي احمق است.
جلاد: همچون تمامي دستهاي قدرت احمق و گنده بك است و به راحتي بازيچه قرار مي گيرد.او را ميتوان در كنار هر جابر و قدرت مداري ديد، با جلوه هاي متفاوت ، اما بلاهت و كودني و زور مداري اش بالاترين شاخصه اوست.
پيك مخصوص سرجون: همچون بسياري پيك هاي ديگر است اما از آنجا كه انيس و رازدار سرجون است ، ميتوان دانست كه در حد خويش درك درستي از قدرت دارد و دانسته به كار خويش مشغول است.
ويراز و هفت خواهرش
سربازها ، گماشته ها ، دوزخيان ، در باريان، رقاصه ها و رامشگران
زهير ابن قين
عمر ابن سعد

صحنه و پيش صحنه نخست:
همه جا تاريك است. صداي فرياد هايي از سر درد كه آرام آرام اوج مي گيرند، به گوش مي رسد.صداي فرود آمدن شلاق ها.صداي زوزه گرگ ها… جيغ و فرياد زدن هاي جانخراش در تاريكي عميق صحنه به گوش مي رسد.نوري ملايم بر سكويي در ميانه صحنه باز مي شود.ويراز پوشيده در ردايي سپيد و در ميان هفت خواهر خود پيش مي آيد. خواهران هر يك جامي زرين در دست دارند. ويراز وردي نامفهوم را زمزمه مي كند.سپس بر روي سكو مي نشيند. خواهران از كنار او عبور كرده و هر يك جامشان را به ويراز مي نوشانند و در كناري از سكو مي ايستند. ويراز بر سكو دراز كشيده و بي هوش مي شود.هفت خواهر وي در اطراف سكو مي نشينند و هر يك رويه سويي دارند. آنها جامهاي خالي شان را رويروي خود روي زمين مي نهند و با صدايي آرام وردي را مي خوانند.نوري قرمز تمام صحنه را پر ميكند. باران آتش از آسمان مي بارد.بر ديواره هاي انتهاي صحنه صاعقه و ابرهاي توفاني اند.در سايه هايي كه از نور آتش هاي مشتعل بر ديوارها افتاده ، آدمياني در شكنجه و زجر ديده مي شوند.آتش شعله مي كشد. تمامي صحنه انگار در آتش مي سوزد.ناگهان نور بر سكويي در كناري از صحنه باز مي شود. شمر كه زرد وزار و عطشان است در ميان بسياري كوزه ها بر سكو نشسته و بي تاب است و فرياد مي زند. او هر كدام از كوزه هارا بر ميدارد تا بنوشد ، شن و ماسه داغ بر سر و رويش مي ريزدو فريادش را به آسمان مي برد.ويراز ناله اي خفيف مي كند. نور شمر مي رود. هفت خواهر جام هاي خود را به آتش مي كشند.شعله از جامها بر مي آيد و خواهران ويراز اوراد مي خوانند و عود بر آتش مي ريزند.در سايه كساني صخره هايي سنگين را بر دوش مي كشند و شياطين آنها را با شلاق مي زنند.صداي فرياد درد در همه جا ست. نوري ناگهاني بر سكويي ديگر باز مي شود.عبيدالله در ديگي از آتش و چركابه مي سوزد و فرياد مي كند. تمام چهره او غرق خون است. عجوزه اي كنار او ايستاده و مي خندد و هر از گاهي مار و عقربي در ديگ مي اندازد. در همين حال شريح قاضي سنگي بزرگ بر دوش گرفته و بر چهار دست وپا از عرض صحنه مي گذرد.او سكه هايي را از زمين بر ميدارد اما آن سكه ها جانش را مي سوزانند.شريح فرياد مي كشد اما سنگيني سنگ به او رخصت فرار نمي دهد.هفت خواهر بر خاسته و به نرمي چرخي دور سكوي ويراز زده و پري وار بر كنار او مي نشينند.صداي قهقهه اي شيطاني بر صحنه مي پيچد.در سايه كساني از پا ومو و گلو ودست و كتف آويزانند. نور بر سكوي ديگري باز مي شود. مسلم ابن عقبه بسته در غل و زنجير ي سنگين و طاقت فرسا ايستاده و كسي وي را به شمشير و دشنه زخم مي زندو كثافات بر اندامش مي ريزد.ويراز ناله اي مي كند.حميد ابن مسلم ازدي در حاليكه آتش در بدنش افتاده مي سوزد و فرياد زنان از صحنه مي گذرد.در سايه كساني درغل و زنجير هاي سنگين، خسته مي گذردند.از جاي پايشان گدازه هاي آتش نمايان است.سايه ها و فرياد ها آرام آرام دور و محو مي شوند.ويراز نفسي عميق كشيده و خواهران رداي سپيد را بر او مي افكنند.لحظه اي كوتاه تاريكي ست. صاعقه اي ميزند.صداي خنده شيطاني به گوش مي رسد. نور آرام بر همان سكو باز مي شود.سكو خالي ست. از پشت سكو دستي كه جامي زرين دارد به روي سكو قرار مي گيرد.صداي ناله سرجون شنيده مي شود و سپس خودش ديده مي شود در حاليكه ناله مي كند و آنگاه فرياد مي كشد. او كابوسي ديده است .جام تهي را به دهان مي برد و با عصبانيت آنرا به سويي پرت مي كند .جام نزديك پاي پيك كه تازه با نگراني وارد صحنه شده ، مي ايستد.پيك جام را برداشته و در دست مي گيرد و منتظر فرمان سرجون همان دور مي ايستدو محتاط نگاه مي كند. سرجون كمي آرامتر مي شود. با اشاره دست او پيك پيش آمده و كمك مي كند تا سرجون روي سكو بنشيند.در اطراف سكو و بر آن پر از كاغذ ها و طومار ها و پوشه هاي چرمي و پوستي ست. نور آرام آرام ديگر فضاهاي صحنه را نيز روشن تر كرده است. نشانه هاي صحنه از شوكت و مكنت صاحب اينجا مي گويد. اينجا دربار يزيد ابن معاويه است.درباري كه نخستين شاخصه آن داشتن هفت درگاه ورودي تا پاي تخت اوست.مجسمه هاي مطلا و سيمين از بوزينه گان و يوز ها و سگها در كنار تخت يزيد ديده مي شود.اما در گوشه اي ديگر ، آنجا كه هم اكنون سرجون با دست اشاره ميكندجسد يزيد بر روي سكويي ديده مي شود ، در حاليكه بوزينه اش ابا قيس نيز بدان سكو زنجير شده است.سرجون لباس و آرايشي رومي – عربي دارد كه البته كمي به هم ريخته مي نمايد.

سرجون: جهنم خاليه …تموم شياطين ، اين جا ، روي زمين اند
پيك: شربت قربان …
سرجون: / رو به پيك / ما بي دليل عذاب نمي كشيم.
پيك : …قربان…
سرجون: پيش از اينكه ما به زمين بيايم شيطون اين جا بوده .بوش رو ميشه همه جا حس كرد. شيطان قبل از ما تبعيد شد.براي همين هم تموم سوراخ سمبه هاي اينجا رو بلده،بهتر از ما ،خيلي بهتر از ما…ايراني ها دو هزار سال پيش از همه دنيا اين چيز هارو مي دونستن …حتي قبل از اون كه اجداد من خروار خروار لوح نوشته هاشون رو براي استفاده ارسطو وافلاطون به يغما ببرن و کتابخونه هاشون رو به آتش بکشن…
پيك : / كمي ترسيده / … انگار خواب بدي ديدن قربان…باز هم دوزخ؟
سرجون: /به سمت جسد مي آيد/ آه… آه… كي ميتونه اين همه عذاب ناشنيده رو كه من براي مرده تو مي كشم تاب بياره؟/عمامه مرده را بر سر ميگذارد،بوزينه را بغل مي كند و رو به پيك از همان جا / بهشت های جاودانه ای رو که به دوزخ بدل کردیم تا جهنم حقیرمون رو جلوه ای از بهشت بدیم.تو ميدوني جماعتي كه به سمت دوزخ ميرن چند برابر اون هان كه به بهشت وارد ميشن؟
پيك: خير قربان
سرجون:/بوزينه را ميگذارد/ وقتي وسط شن زار هاي تفديده و سرخ عرب به تاريكي و سرماي شب ميخوري، تنهايي به وحشت ميندازت. اون وقت با دستهاي خودمون شاخه شاخه چوب هاي كوچك رو جمع ميكنيم …هيمه هاي آتش …آتش…اون وقت تنها نيستيم …گرگ ها ، كفتار ها ، مار ها و ملخ ها و دزد ها … نه ما طاقت سرما و تنهايي رو نداريم، واسه همينه كه عاشق جهنميم.
پيك: شما امشب حالتون يه جور ديگه است قربان
سرجون:گاهي آرزو ميكنم كاش همچنان توي اسارت ايراني ها مونده بودم و هيچوقت به اينجانمي اومدم
پيك: اما قربان شما اينجا همه چيز دارين …
سرجون: اسارت توي ايران رشك بر انگيز تر از خلافت اعرابه، من اونجا توي اسارت ،بهشتي رو زندگي ميكردم كه خلفاي عرب با وعده پوچ اون، دنيايي رو به اسارت و مرگ كشيدن
پيك: شما خسته ايد قربان . اين سفر نافرجام و /اشاره به جسد/ اين اتفاق قلب تون رو جريحه دار كرده … ميخواين كمك تون كنم كه …
سرجون: / پوزخندي ميزند/ نه … برو … پيك شادي من باش و مثل هميشه خبرهاي خوش برام بيار … جواب ابن حكم حلال خيلي از اين مشكلاته… من و خليفه /اشاره به جسد/ همين جا مي مونيم تا برگردي.بايد بازهم براي بقاي اين ويرونه فكر كرد…فكر كرد…فكر كرد…برو و خيلي زود با جواب مروان ابن حكم برگرد
پيك: خيلي زود قربان
سرجون: از نيش اون افعي بر حذر باش.فقط خبر رو بهش بگو.
پيك: /دست سرجون را مي بوسد/مراقب خودتون باشين قربان… عربهاي باديه نشين بدون جبه خلافت هم هزار بار خليفه تر از خليفه اند
سرجون:خلفای بی جبه خلافت…تبار دروغ. قبایل فریب.نمایش نیرنگ…برو دوست من، برو…
/سرجون دستي روي شانه پيك گذاشته و راهي اش مي كند. اينك سرجون مانده و جسد. او با جسد سخن مي گويد /
سرجون: كنار تو و پدرت اونقدر زندگي پستي داشته م كه امروز مرگ هم راه نجاتم نيست. من و پدرت تصميمات بزرگي گرفتيم. كارهاي بزرگي كرديم.اما تو براي تموم اونها كوچك بودي.شايد به اندازه پيمونه هايي كه خالي ميكردي…چقدر ميتونه دلم براي اين روزها تنگ بشه… به زودي بوي تعفن تو صحراي عرب رو پر ميكنه و دهن هاي گرسنه گرگ،طعمه هاي تازه اي رو زير اين سقف مي بلعن… و چه خوبه كه تو يا مست باشي و يا مرده…/روي جسد را مي پوشاند و دستي به سر بوزينه مي كشد/ گورستون حسرت كارهاي ناتمومه…ومن خيال ندارم به اين زودي كارها رو رها كنم.بايد پيش از اون كه هر كسي بيرقي به دست بگيره و خلافت سي ساله رو تكه تكه كنن كاري كرد.كساني رو ديد.دهان هايي رو بست. چشمهايي رو به برق سكه كور كرد.و به هر قيمتي شمشير ها رو در غلاف نگه داشت.آه كه چقدر ميشه براي نبودن اين روزها حتي حسرت خورد…
/بر سكويي كه پيش از اين شمر را در دوزخ ديده بوديم اينك دوباره شمر بر نشسته است و دو نگهبان در كنار اويند. نشانه هايي از بارگاهي كه متعلق به شمر است. در پيش پاي شمر كسي به زانو نشسته كه با روشن شدن نور بر سكو شمر گردن اورا با شمشير مي زند و اينك ما مرده خونين اورا مي بينيم. يكي از نگهبانان جام شرابي به شمر مي دهد.او لاجرعه نوشيده و جامي ديگر طلب ميكند.سپس با تمام نيرو شمشيرش را در قلب مرد افتاده فرو كرده و جامي ديگر طلب ميكند.ظرف شراب را از نگهبان مي گيرد .با اشاره دست نگهبانان را مرخص ميكند . آنها به همراه خود جسد را نيز مي برند. شمر لاجرعه هر چه هست را مي نوشد اما همچنان عطش دارد.دست هايش را به هم مي كوبد.نگهبانان چند تن را با دستهاي بسته در غل و زنجير پيش مي آورند.همزمان رامشگراني كوزه هاي شراب رابراي شمر مي آورند.سر جون آرام به سكوي شمر نزديك مي شود.كناري مي ايستد/
شمر: ها، سرجون…
سرجون: سردار
شمر: دروغه ديگه .بله؟
سرجون: /سري به نشانه نفي تكان ميدهد/
/شمر خشمش را در اسيران خالي ميكند و كوزه هاي شراب/
شمر: چرا؟
سرجون: / دستش را به نشانه شرابخواري حركت ميدهد/
شمر: كسي قبول نمي كنه
سرجون: صورت خوشي هم نداره
/ با اشاره شمر ديگران بيرون مي روند/
شمر: يكي مثل اون بايد از زخم شمشير بميره
سرجون : اون وقت دستي رو مي خوايم كه اون شمشير توش باشه
شمر: خب…
سرجون: دست كي؟
شمر: تو
سرجون: من ؟ … نه ، نه…
شمر: کی بیشتر از تو به اون نزدیک بود؟کی بیشتر از تو از این نزدیکی ناخواسته رنج کشید؟
سرجون: نه ،سردار…اگه براي مردن اون يه دليل كافي باشه ، براي متهم كردن من به قتل اون هزار تام كمه
شمر: مزخرف ميگي
سرجون:باور کن که زنده م براي تو كم دردسر تره
شمر:/عصباني/ ا…ه ، چرا بايد كشتن تو اينقدر سخت باشه؟
سرجون: وقتي يه كشتي بزرگ غرق ميشه، همه تخته پاره هاي بي ارزش رو هم با خودش پايين مي بره
شمر: / شمشيرش را روي گردن سرجون ميگذارد/ اونقدر ازت دور هستم كه غرق شدنت رو تماشا كنم
/سرجون لبخند ميزند. شمشير شمررا كناري زده و گردنش را در ميآورد/
سرجون: اين ايام زياد مي نوشين سردار
شمر: گاهي فكر ميكنم اگر تموم فرات رو هم بنوشم سيرابم نمي كنه…شراب شيراز
سرجون:/آهي از سر حسرت مي كشد/سال ها پيش وقتي از جاده هاي آباد ايران مي گذشتم. از كنار باغ هاي سر سبز و شهر هاو روستاهاي متمدنش… تا توي اين شوره زار متعفن و بي بركت روزگارم رو سپري كنم، ميون راه نوشته هايي رو ديدم كه مال قرن ها قبل از ميلاد مسيح بود
شمر: نوشته… لعنت به هر چي نوشته ست…براي دنيا يك نوشته كفايته.کلمة الله.مابقي يا تاييد اون نوشته ست كه لازم نيست ، يا تكذيب اون نوشته ، كه كفره و بايد از بين بره
سرجون: اون نوشته ها كه الواحي گلي بودن حرف هاي مردي بود به اسم ويراز… ارداويراز…نوشته ها مي گفتن كه ويراز با جادوي امشاسپندان و بخور خواهرانش به جهان ديگه رفته و برگشته…
شمر: كسي جز خداوند احد و واحد عالم به جهان غير نيست ،نصراني… اينها افسانه ست.
سرجون: ويراز توي طبقات جهنم آدم هايي رو ديده بود كه توي آتش و چركابه و پلشتي فرياد ميزدن و دردشون تمومي نداشته…از خون خودشون مي نوشيدند و عطش در اونها تمومي نداشت ابن الوقت ها، زنديق ها، بدعت گذار ها ، زنا كارها، متجاوز ها ،دين فروش ها ، دروغگو ها ، خائنين به دوست ،به وطن، مهمان كش ها ، تهمت زن ها…/ مي خندد وشمر از خنده او عصباني ست/سال ها از اين اسم ها فرار كردم… سال ها … ولي حالا از خودم مي پرسم،كدوم يكي از اين ها نيستم؟ كدوم يكي سردار؟
شمر: يه مرد عرب به خاك افتاده، ده تا مرد عرب بايد بميرن.
سرجون: چيزي جز خون عطش ترو نمي خوابونه انگار
شمر: بايد اين غائله رو زودتر ختم كنيم…پيش ازاونكه غائله ديگه اي ازش جوونه بزنه.
سرجون: به بارگاه بيا
شمر: مسلم ابن عقبه هم با من مياد ، بقيه رو نميدونم
/سرجون ميرود.نور از سكوي شمر برداشته شده و روي سكويي باز مي شود كه پيش از اين عبيدالله را بر آن در ديگ جوشان ديده بوديم. اينجا بارگاه عبيدالله است. مرداني چون ستون هايي در كنار اويند كه سايبان را بر تخت او نگاه داشته اند.سه مرد جلو تخت او به گونه اي نشسته اند كه انگار پايه هاي تخت وي اند.وآن سه مرد با دستهايشان گوشها، چشم ها و دهان خود را بسته اند در برابر او مرداني ديگر در حال رقص شمشير و مي گساري اند. موسيقايي بر صحنه است. دختركاني پيرامون عبيدالله اند و پذيرايي مي كنند.در سايه اي بر ديوار زندانيان بسياري ديده مي شوند كه در حال شكنجه اند.عبيدالله همچنانكه بر مخده اش لميده ، به عيش و نوش مشغول است.سرجون آرام به تخت و بارگاه او وارد شده است.كناري مي ايستد.عبيدالله با ديدن او دست ميزند.بساط رقص براي دقايقي بر چيده مي شود . اما شكنجه ها در سايه همچنان ادامه دارد.
سرجون: /با اشاره به زندانيان/ امور ملك داري همه وقتت رو گرفته انگار
عبيدالله: مادرت به عزات بشينه ابن منصور. كار حكومت جز با سخت گيري و ارعاب درست نمي شه و من همون كسي هستم كه بي گناه رو به خاطر گناهكار و حاضر رو به جرم غايب و دوست رو به دليل دوستي با دوست، دستگير و شكنجه ميكنم.
سرجون: اين جمله هارو از لحظه ورودت به كوفه هزاران بار شنيدم.
عبيدالله: واقعيت داره؟ خليفه واقعا…
سرجون: بله عبيد…
عبيد الله: مادرت به عزات بشينه، اين چه خبريه آخه؟ اون هم اينجوري. مطمئني ديگه؟
سرجون: ميتوني خودت ببيني
عبيدالله: كجاست؟
سرجون: جايي كه بايد باشه…دارالخلافه
عبيدالله: اي داد، اي هوار. يه مرد عرب مرده ، به ازاي اون بايد ده مرد عرب بميره، نه اون به هزار هزار مرد عرب مي ارزيد…كار تو كه نيست؟ هست؟
سرجون: / با صداي بلند مي خندد/ توي اين ديگ چيزي نمي جوشه
عبيدالله:چرا اينجوري آخه؟…/ناگهان خونسرد/ ببينم ، توي اين ضيافت ديگه كي دعوته؟
سرجون: ميدونم كه مسلم ابن عقبه همراه شمر مياد
عبيدالله: خب ، خب ، خب… اگه مسلم با اونه شايد منم با تو باشم
/ سرجون پوزخندي ميزند و راهي مي شود . نور از عبيدالله برداشته مي شود.حميد ابن مسلم ازدي اوراقي در دست با شتاب مي گذرد. او سخت مشغول خود و كاغذ هايش است. چندان كه ملتفت سرجون نشده و از كنار او مي گذرد.سرجون سكه اي به زمين مي اندازد.حميد بلافاصله بر مي گردد و به دنبال سكه مي گردد. با ديدن سرجون به سمت او مي آيد./
حميد: سلام بر سرجون ابن منصور نصراني.مشاور اعظم خليفه.
سرجون: باز كدوم بخت برگشته اي داري به مسلخ مي فرستي
حميد: تو چرا سرجون؟ تو كه اهل انديشه اي چرا؟ من اخبار رو ثبت و ضبط مي كنم و با ديگران هم كاري ندارم.
سرجون: مگه اين كه اخبار به قيمت خوبي بيرزه
حميد: در مواردي انكار نمي كنم كه كالاي خوبي براي فروش دارم.اين ايام توي دم و دستگاه حكومت،اخبار درست و غلط بيشتر از فرشهاي ابريشم ايران مي ارزه…هر كسي مال التجاره اي داره
سرجون: تقصر تو نيست اگه لباس سرداري سپاه رو به جبه جاسوسي فروخته باشي. شمشير ها توي حكومت جور دولبه دارن . يكي آهن و خشونت ، يكي تجسس و دروغ
حميد: باور كن اين لبه دومش برنده تره.
سرجون: كالات رو كه فروختي به بارگاه بيا…
حميد:… حال خليفه چطوره؟
سرجون: صندوق اسنادت رو هم همرات بيار .گمون كنم بيشتر از سكه ها و شمشير دارالخلافه به كاغذ هاي تو نياز داشته باشيم./كيسه اي سكه به حميد مي دهد/
حميد: به عنوان سردار سپاه يزيد اعتراف مي كنم كه من بيشترعاشق جنگ پشت درهاي بسته دارالخلافه ام تا توي صحاري عرب.سكه هاي خاموش نقد تر اند…/
سرجون: / سرجون كيسه اي سكه به حميد مي دهد/دير نكني سردار
/سرجون به سمت جسد مي آيد.حالا نشانه هاي بارگاه يزيد را مي بينيم. اين جا بارگاه اوست.با تختگاه مطلا و زرق و برقي در حد خليفه اي چون يزيد. به جاي جاي آن اشعاري از يزيد و پوست نوشته هاي مطلا و شمشير ها و سپر هاي مرصع ديده مي شود.سرجون به آرامي خود را مشغول جسد و وسايل ديگر ميكند تا لحظات انتظارش سپري شود. شمر وارد مي شود. مستقيماً به سمت جسد رفته .كمي از پارچه روي آن را كنار زده و مي نگرد. به سربازاني كه همراهش تا آستانه در آمده اند با دست علامتي ميدهد ، به معناي اينكه سكوت كنند و مراقب همه چيز باشند. سربازان مي روند.مسلم همراه با گماشته اي آمده و پس از راهي كردنش وارد بارگاه ميشود/
شمر: /به مسلم/ چي شد؟
مسلم: از هر لشگر يه عده رو آماده اند. بقيه بيرون دروازه هان …ديدم كه ابن زياد هم به اين سمت مياد
سرجون: دنبال تخت بزرگتريه
شمر: بايد كاري كرد
سرجون: براي همين اينجاييم
مسلم: با تو ؟
سرجون: شما بدون من نمي تونين بار يه شتر رو هم بين خودتون تقسيم كنين
شمر: اينو راست ميگه …شراب بيار.تشنه ام. / سرجون براي آنها شراب مي آورد/
مسلم: كدوم فتنه ست كه پاي اين وسط نباشه
سرجون: كدوم فتنه است كه تو سهمي ازش نبرده باشي؟
شمر: من براي هر چيزي كه دارم، شمشير زدم و زخم خوردم
مسلم:عرب يعني شمشير و زخم
سرجون:شما توي صفين چكار كردين؟ /به شمر/ تو كه فرمانده علي بن ابيطالب بودي.با صلحنامه حسن بن علي چكار كردين؟/ به مسلم/ تو كه از هم پيمان هاش بودي. با جماعت و قبيله هاني بن مروه چه كردين؟ تو كه هنوز هم لشگرت همراهته…
مسلم: اگه لازم باشه شمشير ها دوباره از غلاف بيرون ميان
عبيدالله: / به مسلم.همچنان كه وارد بارگاه مي شود/ مادرت به عزات بشينه ، به والله اگه بخواي وادارش كني تا به عنوان مشاور خليفه چيزي بگه ، مسلما حرفي توش نيست كه به نفع ما باشه . حتي اگه كلمه به كلمه اونو خودت نوشته باشي
مسلم: به به… تاج و تختت رو ول كردي عبيد…
عبيد: فرماندار ها بايد گاهي هم به ميون مردم بيان
مسلم: پس چادر و برقعت كجاست؟ تو معمولا با لباس مبدل بيرون ميومدي/ خنده آرام سرجون/
سرجون: اين حرف ها رو بذاريد براي بعد …كارهاي مهمتري داريم…كاش توي اين سال ها ياد مي گرفتين كه غير از شمشير ها و زبان ها ي كج تون چيزهاي ديگه یي هم براي پيروزي لازمه
شمر : براي اولين بار سيبي رو به هوا انداختي كه به نفع تو نمي چرخه
سرجون: ولي هنوز سيبه
عبيدالله: اين ها مردان اسب و شمشير اند ، چه توقعي داري؟
/به سمت جسد رفته و درعين حالي كه مزورانه دستش را مي بوسد كنجكاوانه مي پايد كه حتما مرده باشد. سپس دهانش را با خرقه اش پاك مي كند/
سرجون: هر جا مرداني با شمشير ها و وسوسه هاشون جمع ميشن بوي فاجعه مشامم رو پر ميكنه .
شمر: براي اين كار ها نياز به شريح داريم. كجاست؟
مسلم: شمشير عرب زنده ست. وقتي ميره بالا و به هر پايين اومدني سري مي افته ، دستي قطع ميشه يا نعره مردي صحراي عرب رو پر ميكنه… آه… تو اين چيز ها رو نمي فهمي.عرب يعني شمشير. عرب يعني اسب و خون و هراس
سرجون: گفتم كه كوچكين
عبيدالله: / جامي به مسلم ميدهد/ كي از تو ميخواد لشگرت رو آماده كني؟ كي خرج لشگرت رو ميده؟/به شمر/ قصيده سرايان عرب با سكه و صلت كي براي تو و شمشيرت قصيده مي سازن؟چهار هزار سرباز تو ميتونه چهل هزار باشه…/ جامش را براي جسد بالا مي برد. ديگران نيز به تبع او جامهايشان را مي نوشند/
دع المساجد للعباد يسكنها واجلس علي دكه الخمار و اسقينا
( ترجمه : مساجد را براي عابدان بگذار و بر دكان خمار نشين و شرابي بنوش . بيتي از يزيد )

سرجون: /به شمر/ تو چيزي از سهمت نگفتي
شمر: توي صفين فرمانده علي بودم و توي كربلا قاتل حسين.پاي هر سفره اي چرب و شيرين به قدر كفايت هست / جامش را روي جسد خالي ميكند .سپس رو به سرجون / خليفه مرده . و نزديكترين آدم به ابليس تويي.مي تونستي جار بزني . اما محفل درست كردي .چرا؟
مسلم: جسد خليفه وقتي روي زمين مي مونه كه در انتخاب جانشين اون تقلبي نیاز باشه. نگو كه اهل اين امور نيستي…
عبيدالله: / سالوس وار/ شريف ترين ، وفادار ترين و برنده ترين شمشير هاي خلافت…
سرجون : چهار ستون خلافت / به سرش اشاره ميكند/ اين جا بنا شده، خيلي پيشتر از اونكه شمشيرهاي كج شما به كوره بره
مسلم: اين شمشير شرافت عربه.خون هايي رو به انتقام ريخته ، ولي بيعتش با خليفه پا بر جاست
سرجون:ولايت كوفه و شام و ري و مدينه ومكه و بصره …كاروان در كاروان غنايم و كنيز و برده …كوزه به كوزه سكه هاي زر و سيم… پي در پي انتصابات دور از لياقت و شان خويشان و هم طايفه و هم قبيله ها… اين چیز ها قيمت هاي تثبيت شده اي براي خريد و فروش بيعت و شرافت آدمها ست. به من نگين كه اونچه دارين تماما از سر لياقت و جانفشاني هاتونه
مسلم: اگه امروز از مدينه چيزي باقي نمونده ، اگه مكه توي آتش منجنيق هاي ما مي سوزه، به خاطر وفاداري ما به بيعتي يه كه با خليفه داريم
سرجون: شما تنها بيعتي رو كه بهش پاي بندين پيمانتون براي تسخير قدرته
عبيدالله: تسخير قدرت؟ مادرت به عزات بشينه … قدرت كجاست ؟ كو ؟ هووم ؟ / اشاره به جسد / اينجا ؟ / شمشيرش را نشان مي دهد / اين جا ؟ دوست ندارم براي تصاحب هيچ قدرتي بميرم …ما خليفه ايم … امير المومنين … و تو اين رو نمي فهمي … قدرت ما روي دوش مردميه كه ذاتاً بنده اند … بنده … نه ،تو نمي فهمي …
سرجون: براي مردم خدا هاي كوچك بساز … بت هاي كوچك … و يا خدايانشون رو پشت هزار معما و هراس اونقدر پنهون كن كه جز وحشت از خدا براشون نمونه …اين قدرت دين شماست
عبيدالله: يكي به اين رومي نصراني نو مسلمون حالي كنه كه قدرت خلافت به بزرگي خليفه نيست… به حقارت و كوچكي امت خليفه است.
سرجون: خليفه مرده
عبيدالله: انا اليه راجعون
مسلم: ولي شمشير من زنده است
عبيدالله: پس انا لله… و اعوذ بالله
سرجون: براي هيمن اينجايي
مسلم : كه چي ؟
سرجون : كه غلافش كني.كربلا و شام به قدر كفايت پايه هاي اين بارگاه رو لرزونده. ديگه كافيه
شمر : يادم نمياد توي هيچ ميدون كارزاري ديده باشمت
سرجون :پشت نقض صلحنامه حسن بن علي كي بود جز من ؟پشت تبديل خلافت به سلطنت كه تموم شوراي عرب رو به مسخره گرفت كي بود جز من ؟ شما شمشير كشيدين و خون ريختين، شلاق زدين و تبعيد كردين ، وحشت انداختين و آتش زدين ، اما اون كسي كه چنين زندگي و مرگي رو براي قبايل شما تبديل به سرنوشتي كرد كه جبراً بايد پذيرفت ، كي بود جزمن؟شما شكنجه كردين و من خطبه خوندم كه اين تنها انجام تكليف خداست… تجاوز كردين و من حديث جعل بر اون خوندم كه اين اگر به نيت ارضاء نفس نباشه جز جهاد در راه خدا نيست…اگر حيله مغيرة بن ثقفي و وسوسه هاي من به خلافت يزيد نبود شما امروز به جز باد هاي سياه و شن هاي سرخ و ملخ هاي صحراي عرب چي داشتين كه قسمت كنين ؟ تبديل خلافت به سلطنت اين جا رقم خورد نه توي غلاف شمشير هايي كه امروز روي من مي كشين.
عبيدالله: قبول كن كه خيلي از اين فرمان ها به امضا ماست
سرجون: شما بودين كه بدعت گذاري رو رسم كردین؟
مسلم: شمشير هاي ما پشتيبانش بود
سرجون: شما بودين كه هر زباني رو كه غير مدح خليفه گفت از قفا بريد؟
عبيدالله: خيلي ها ديدن كه خون از خنجر هاي ما مي چكه
سرجون : كدوم يكي از شما خطبه خارجي بودن علي و آل بني هاشم رو خوند ؟
شمر : پايه هاي اين منبر روي دوش ما بود
سرجون : كدوم عرب رسم كرد والي هر شهر رو به لياقت انتخاب نمي كنن ؟
مسلم : تنها شرط ولايت محو شدن در مقام خليفه ست و لا غير
عبيدالله: كم لطفي ميكني
سرجون : كدوم عرب جرات كرد دستگاه قضا و عدالت اسلامي رو تحت فرمان دارالخلافه بياره؟
عبيدالله: من در اين مورد نظري ندارم
سرجون : كي با تهمت و افترا گرفت و با شبهه گردن زد؟
مسلم: اين شمشير ها با خون آبديده مي شن.
/سرجون همچنان كه حرف ميزند با لباسها و كلاهخودها هيكلي روي زمين مي سازد. عبيدالله خود را به تخت يزيد نزديك تر كرده است/
سرجون : اگه نبود پول هايي كه از خزانه مي رفت تا دين مردم رو به ازاي پشيزي بخره، كدوم خليفه امروز به مسند بود ؟ اگه جوون هاي شمشير زن عرب به عياشي و شاهد بازي ترغيب نمي شدن شمشير هاي شما امروز چه ميكرد جز بريدن خلخال زنهاي اسير و دريدن گلوي بچه هاي شش ماهه؟
شمر: / براي سرجون دست ميزند / امروز ، اين جا ، خليفه اي مرده روي دست هاي ماست و تو مثل روباهي كه بزرگي شكار مانع فرار اون از سوراخ باغه ، دست و پا ميزني و دلت نمياد شكارت رو از دهنت بندازي
سرجون: توي هر غائله اي تو دنبال يكي ميگردي كه خودت رو پشت اون قايم كني
شمر: روزي كه ابراهيم تبر بزرگ رو روي شونه بت هاي كعبه نشون جماعت داد، خيلي از بت هاي زنده سنگيني اون تبر رو روي شونه هاشون احساس كردن
/ عبيدالله ناخود آگاه دست به شانه خود مي زند /
سرجون: بنده هاي سر سپرده خلافت هر وقت پايه هاي ايمانشون سست بشه ، كه غالباً هست ، از سكه و شمشير وخرافه بت هاي تازه اي براي پرستش مي تراشن
شمر: تو ميگي پايه هاي خلافت اموي اينجا بنا شده نه شمشير هاي ما ، پس چرا براي فرو ريختن اين پايه ها به شمشير هاي ما اشاره ميكني نه خودت؟
عبيدالله: طيب الله.
شمر : چرا تبري رو كه روي شونه داري پنهون ميكني ؟ اين جا صحراي عربه . شن زار سرخ . جايي كه خداشون رو با خرما درست مي كنن تا موقع گرسنگي بشه اونو خورد. جايي كه دين شون رو با ريا و تظاهر و دروغ چاق و چله مي كنن تا به قيمت بالاتري بشه اون رو فروخت. پيشوني هاي پينه بسته اين جماعت متعفن از خلوص سجده هاشون نيست ، اين ها سر به خاك ميذارن تا صداي عبور كاروان هاي تجاري خليفه رو بهتر بشنفن.مي بيني ؟ اون قدرهام در فريبكاري و دغل بي رقيب نيستي . با اين وجود اون اندازه كه در شمشير من شرافت هست توي سجده هاي تو نيست
سرجون: شرافت ؟ شرافت ؟ شرافت در لواي حفظ قدرت حاصلش غير كثافت نيست
/مسلم از طعنه سرجون به جوش آمده ، شمشير مي كشد.شمر بلافاصله شمشير كشيده و مقابله ميكند.هر دوشمشير روي سر سرجون به هم برخورده و ميمانند.سرجون به واقع ترسيده.اما عكس العملي نشان نميدهد.تنها به آرامي كلاهخود را از روي هيكلي كه قبلا ساخته بر داشته و بر سر مي گذارد و خود را با احتياط به سمت تخت يزيد مي كشد. چند سرباز از دوسو وارد شده و در برابر هم صف آرايي مي كنن. شواهد نشان مي دهد كه آنها به لشگر مسلم و شمر تعلق دارند./
شمر: چكار مي كني سردار؟
/مسلم آرام شمشيرش را پايين آورده و غلاف مي كند. با اشاره او سربازانش خارج مي شوند و پس از آنها سربازان شمر. لخظاتي سكوت رخ داده است و مسلم با خشم به سرجون مي نگرد/
عبيدالله: / دست به ريش خود مي كشد/ يه سواري پرنده اي رو پيدا كرد كه از سرما به حال مرگ بود.چون چيز گرمي نداشت اون رو توي سرگين اسب گذاشت و رفت.پرنده بعد از مدتي كه گرم شد و جون گرفت و شروع به خوندن آواز كرد.آواز پرنده مرد گرسنه اي رو به اون سمت كشيد.پرنده رو از توي سرگين در آورد تميزش كرد ، سرش رو كند و خورد.
مسلم: خب ؟
عبيدالله: اين داستان سه تا نتيجه داره سردار عزيز. اولاً كسي كه ترو توي كثافت فرو ميكنه الزاماً دشمن تو نيست
مسلم: /با خشم پشت به سرجون ميكند/ لعنت…
عبيدالله: دوماً كسي كه ترو از كثافت بيرون ميكشه الزاماً دوست تو نيست
سرجون:/ پوزخندي به شمر مي زند/ …وسوم؟
شمر: وقتي كه جات گرمه زياد جيك جيك نكن
/صداي عرعر الاغي از بيرون مي آيد.سپس حميد ابن ازدي در حاليكه كتاب و دفتر و تومار هايي را در دست دارد و صندوقي را با خود مي كشد وارد مي شود.در پي او جلاددر حالي كه شريح را به پشت دارد و شمشيري برهنه در دست گرفته وارد مي شود.حميد ابن ازدي ديگران را مي بيند. در اين حال شريح سري به نشانه سلام تكان مي دهد/
حميد: به به جناب سرجون ابن منصور رومي مشاور اعظم حضرت خليفه…عجب سردار شمر ابن ذي الجوشن… تعظيم عرض كردم قربان…به به سردار مسلم ابن عقبه فاتح مدينه ، خبر تون رو از مكه داشتيم سردار…چه خبره اينجا …جناب عبيدالله ابن زياد والي محترم كوفه و شام هم كه تشريف دارن.چطور دلتون اومد حرمسرا رو خالي بذارين؟
شريح: / به جلاد/ ساكت شو حميد…/ به جلاد/ بذارم همينجا… آروم …
/ جلاد شريح را روي تخت يزيد مي گذارد. شريح خود را مرتب مي كند .جلاد كناري مي ايستد/
عبيدالله: خوش اومدين جناب شريح
شريح: البته مي شود كه به نص صريح كلمه وهذا القول الله تعالي شما را به جرم شرابخواري انشالله شلاق زد جناب والي و همين طور ديگر دوستان را … ماشالله كه اسباب و ادله اش هم شمس العين در دست داريد
سرجون: تو دردت بيشتر از تنها خوريه ولي نامحرمي اينجا نيست شريح…/ جامي به شريح مي دهد/
حميد: الا همون يابويي كه همراهته
شريح: جلاد جماعت به قاضي ومحكمه محرم تر از اهل و عياله.چه بسا كه گاهي اوقات ميشه از دست اون يكي به اين يكي پناه برد… از من ريش سفيد قبول كنين كه زبان زنان خانه گي از شمشير مردان جنگي برنده تره…
شمر: تو اينجا چكار ميكني جناب حميدابن مسلم ازدي؟
حميد: ازجناب قاضي شريح شنيدم كه خليفه جبه تهی كردن، خواستم اسم من هم توي فهرست خلفاي بعدي باشه
شريح: البته بنده به ايشان عرض كردم كه هيچ احمق الحماري خطبه به اسم ايشان نمي خونه حتي در مبال… قبول نميكنه
حميد: اينو كه ميدونم ، ولي لااقل اسمم توي اون فهرست مي مونه
مسلم: تو طفيل شهرتي حميد.حتي در زهدان مادرت هم اونو وادار به سرشناسي و پرچم زدن توي بازار كردي / سرجون و عبيدالله زير لب مي خندند/
حميد: در اين مورد البته اسناد خاندان شما رشك بر انگيز تره جناب مسلم ابن عقبه
شريح: حالا في الواقع انا لله ؟
سرجون: بله
شريح: پس انا اليه راجعون/ به حميد/ اين ها روبنویس اين قدر مجادله بر سر اونچه اظهر من الشمسه نكن …استغفرالله ربي و اتوبه اليه… استغفرالله ربي و اتوبه اليه….استغفرالله ربي و اتوبه اليه…
حميد: هر سه بارش رو بنويسم جناب شريح؟
شريح: استغفار بنده رو انشالله ملايك توي دفتر بندگي بنده بنويسن . استغفار از مجالست با شما نجاست نشناس هاي ملحد…استغفرالله ربي واتوبه اليه… شما اين قسم رو كه مي گم بنويس لادين…
حميد: بفرماييد
شريح: يزيدابن معاويه از رحم ميسون…انشالله…الله اعلم…به سال بيست و شش از هجرت، خليفه المسلمين…حالا هم كه شصت و چهار است از همان هجرت…در ناحيت حوارين كه انشالله مهشور بشويد با ايشان، از توابع دمشق … به علت …علت ؟
عبيدالله: مهم نيست
شريح : عامل ؟
/جلاد همه را زير نظر دارد/
عبيدالله: مهم نيست
شريح: پس اونچه مهمه چيه جناب والي ؟ خليفه الله والمسلمين مرده است اونوقت براي شما نه علت مهمه و نه عامل؟طيب الله برادر … طيب الله
سرجون: عامل ، همه … همه شما كه اينجاييد… اگه كسي به دنبال دست آلوده به خون خلفا بگرده توي آستين تك تك شما پيداش ميكنه.
/به ناگهان همه به غير از شريح شمشير هايشان را مي كشند و به سمت سرجون خيز بر ميدارند/
شريح: / فرياد مي زند/ صبر كنيد…ان الله مع الصابرين/ همه مي ايستند/ طي اين سالها هركه از دين خليفه خارج شد يا مقابل فرامين الهي دارالخلافه ايستاد، زندوني شد ،تبعيد شد و يا به قتل رسيد.اونقدر كه توي تموم صحراي عرب دستي نيست كه به خوني آلوده نباشه…شمام البته دوست بنده هستين…اما من باب توجيه عارضم كه زياد طفره نرويد بهتر است… همين
سرجون: جنگيدن با جسم ها و بريدن سر و دست ديگرون به هر جرم ناكرده و اتهام واهي ناچار همراه با خون ريزيه
شريح: خب البته
سرجون: ولي وقتي با روح آدمها مي جنگي ، خوني ريخته نمي شه
شريح: يعني مي فرمايين ايشان خليفه الله والمسلمين رو وادار به مرگ روحي كرده اند؟
سرجون: نخير… عرض ميكنم كه جنگيدن با روح يك ملت عرض و مرز نداره.چه در وسعت تعداد، چه درعمق شقاوت… خودي و غير خودي هم نمي شناسه،كه ريزش خودي ها البته در همون قدم اول تهاجم، ناگزيره
مسلم: شطحيات مي بافي سرجون
عبيدالله: ما دنبال تعين خليفه بعدي ايم يا لااقل كسي كه اين جرم رو به گردن بگيره.همين…
شريح: شما هم به روح معتقدي اين زياد عزيز؟
شمر: غائله رو كوتاه كنين.خورشید عرب زود از افق بيرون ميزنه
سرجون: وقتي كسي حرف نمي زنه ، كسي به ميدون معارضه نمياد، كسي قد علم نميكنه، صداي مخالفي وجود نداره… يعني ملتي مرده، بي اونكه خوني ريخته بشه
شريح: ملت زنده كه خليفه و آقا بالا سر نمي خواد
جلاد:باركلا
مسلم: كه چي ؟
سرجون: اين سكه دورو داره ، يه روش لياقت و ترس دشمن، يه طرف هم بي لياقتي و دق مرگي دوست
شريح: بنده رو گیج نفرمایید . دستگاه قضا رو هم بی خود سر در گم نکنید… يعني شما ميگي خليفه الله والمسلمين انشالله دق مرگ شدن،اونهم از بي لياقتي دوستان؟ /جلاد با بهت او را نگاه ميكند/استغفرالله
عبيدالله : به جاي تو باشم بيشتر احتياط ميكنم سرجون. لااقل نزديك تر به من باش
سرجون: اگه شما گرگهايي هستين كه توي هر حمله گوسفندي رو ميدره، من رمه داري ام كه گله گله گوسفند پرورش ميدم براي آشپزخونه دارالخلافه
شمر: وقتي به شمشير من يه نفر مي افته ده نفر براي بردن غنايم جلو ميان، كجاست غنايمي كه از اينهمه كشتار بي شمشير عايد خليفه شده؟
حميد: بي لياقتي سوار در افتادنش از اسب مشهوده، بي لياقتي لشگر در شكستش از دشمن، كجاست اين همه شكستي كه نشونه بي لياقتي ما باشه؟
شريح: دوست من …دوست من…البته تو اگرچه علي الظاهر اسلام آوردي اما في الذاته البطنه نصراني هستي.علاقه خليفه هم به شما البته از همين مجراست…كه آن بانوي مكرمه معلوم الحال با شما اناست و مناسبتي داشته تا رسيده به دارالخلافه كه بگذريم البته… اما في الواقع مشاورت و مصاحبت و مجالست تو با هر دو خليفه فرصت مغتنمي شد كه كمي هم گوسفند بازي كني…علاقه خليفه به بوزينه هايش ، در شما تبديل شد به علاقه تان به گوسفند بازي …عليهذا ايشان كه بي عامل و بي علت تشريف برده اند به سراي باقي، فی الحال هم شما از اينكه يكي بيايد و مذاقش به گوسفند نبرد و چيز ديگري را طالب باشد، مشوش و نگرانيد.ميخواهي شريك مال بماني … خب البته شما دوست بنده هستي ، ما شبهايي را با هم روز كرده ايم اما نمي شود كه حالا كه خودتان انشالله داريد غرق مي شويد در اين نجاست ، بقيه را هم با خودتان به زير گل ببريد انشالله…
سرجون: من نگران ويراني اي ام كه توي دارالخلافه رخ داده.نگران عوارض شكست ابلهانه اي ام كه به پيكره خلافت عرب وارد شده، امروزخليفه، فردا دارالخلافه…تحقير از شكست ، تحقير از بي لياقتي سپاه و استاندارها و واليان عرب…وگرنه اين دارالخلافه سرهاي بريده زيادي به خودش ديده و مي بينه…
عبيدالله: كدوم دارالخلافه است كه روي پيكر مرده ها علم نشده باشه؟
حميد: انديشه اموي يعني تقلب در حكومت ، بدعت در دين ، تقيه در گفتار، حيله در جنگ ، ريا در بيعت ، دروغ آشكاروشمشير، وقاحت دررفتار… اينها يادگار معاويه ست
شريح : /با احتياط اطراف را نگاه ميكند/ در خلوت هم البته رعايت احتياط شرط عقل است …اينها كه گفتي مي شود گفت حكومت داري به شرع وعرف، والبته آنگونه كه تفسير و توضيحات و حواشي ميخواهد از اينجا تا ابد الآباد…
شمر: خلافت نيازمند شمشير هاي خون ريز و شجاعه
سرجون: اما بي درايتي حضرات جز شكست و رسوايي چيزي به همراه نداشته
مسلم : شكست ؟ تو به ما ميگي شكست خورده ؟ چيزي از پيروزي كربلا نگذشته كه مدينه تسليم بلا شرط جنگاوري ماشده.چيزي ازپيروزي مدينه نگذشته كه مكه توي آتش پيروزی ما ميسوزه. اونوقت تو به ما ميگي شكست خورده؟
سرجون: براي تو همين بس كه با اينهمه شمشير زني هنوز شرف شمشير عرب ذوالفقار علي ابن ابيطالبه و با اينهمه اسب كه مي تازي به مرده و زنده عرب ، قصايد اونها به ذوالجناح حسين ابن علي سروده ميشه. كافي نيست كه فقط در كوفه و شام هزار جاعل حديث و روايت جيره خورت باشن و باز هم دعاهاي زين العابدين و خطبه هاي زينب ملجاءامتت باشه؟ اگه اينها پيروزي شماست و باور نمي كنين كه با اينهمه دين ستيزي و دين فروشي و ارعاب و دروغ، شكست خوردين، يك روز جيره دارالاحزانتون رو كاهش بدين بعد نمازگذاران يوم الجمعه تون رو شماره كنين
شريح: الله اكبر ….الله اكبر…اعوذ بالله من الشيطان الرجيم…اعوذ بالله …
جلاد : ما بايد سر كيو بزنيم جناب قاضي؟
شريح : سرهايي كه اينجا ست همه از اشراف وسرداران سپاه وبزرگان نظام خلافته پسرجان، لا اقل به احترام اين سرها اون شمشيرت رو تيز تركن
جلاد: چشم / مي نشيند و مشغول تيز كردن ساطورش مي شود/
عبيد الله: ما براي رسيدن به اين جا راه دوري رو اومديم
مسلم : راهي كه از ميون خون و فداكاري هاي زيادي گذشته…
حميد: از ميون آماج تهمت ها و افترا و دروغهايي كه به ما بسته اند. چه خودی و …چه نخودي
شمر: راهي كه با شمشير هاي ما و درايت خليفه باز شده.
/سرجون سيبي را به سمت شمر مي اندازد و شمر آن را مي گيرد/
سرجون: بله.راهي كه قهرمان هاي خودش رو داشت… عمرو عاص ، ابن ملجم ، حمران احمري ، حارث ، حصين ابن نمير،خولي ابن يزيد،سنان ابن انس،عمر ابن سعد،وشمايي كه اين جاييد.اين سيب بيشتر از ربع قرنه كه در حال چرخيدنه …
حميد : از صفين تا عاشورا و از عاشورا تا به امروز و اينجا …نزديك به سي سال
سرجون: قياس ساده اي بين صفين وعاشورا شكست شمشير هاي شما رو آشكار تر ميكنه
/حميد صندوقش را پيش آورده و از ميان دفاترش برگه هايي را بيرون مي كشد/
مسلم: اثبات این ادعا چه ربطی به این دعاوی داره؟
سرجون: اصرار من برای اینه که تقرب هر کس به خلیفه و ارج هر کدوم در پاسداری از خلافت روشن بشه
شریح: بد هم نیست…بد هم نیست
حميد: صفين بين علي ابن ابيطالب و معاويه ابن سفيان بود وكربلا بين حسين ابن علي و يزيد ابن معاويه.سپاه علي در صفين نود هزار نفر در برابر سپاه هشتاد و پنج هزار نفري معاويه، سپاه حسين ابن علي در كربلا صد و چهل و پنج نفر در برابر سي و سه هزار سرباز يزيد ابن معاويه…آمار جالبيه
سرجون: توي صفين ما به خون خواهي عثمان قيام كرديم ، از علي لقب منافق گرفتيم و عمروعاص برهنه از خشم ذوالفقارعلي فرار كرد، بعد ما قرآن ها رو به نيزه كرديم. توي كربلا ما مقابل حسين ابن علي ايستاديم و به اون لقب خارجي و كافر داديم و اسب به جسم برهنه ش تاختيم و بعدش سر فرزندان پيغمبر رو به نيزه كرديم…تبريك ميگم ، رشد فرهنگي درخشانيه…
شريح: طيب الله
مسلم: همه ما،هم توي صفين بوديم و هم كربلا.بهتر از تو مي دونيم چه كرديم.صفين براي ما چيزي جز جدايي صف هامون از هم نداشت ولي كربلا پيروزي مطلق بود…مطلق / شمشيرش را كشيده و بر كنده جلاد فرود مي آورد/
شريح: البته عارضم كه عقايد و باور اين اجماع الرجل به امور جاري و هكذا ايمانشون به دارالخلافه چندان سبقه مطمئنه داره كه به وجيزه يك نصراني نو مسلمان مشوش نشه انشالله.
سرجون: پس چرا ابعاد اين پيروزي رو باز ترنكنيم ؟ شما ارقام و آمار ديگه اي هم داري جناب حميد ابن مسلم ازدي…
حميد: بله، بله… خوشبختانه نظام خلافت اموي براي همه دوستان و دشمنان خودش دفتر و دستك زيادي داره…بفرمايين…/ اسنادي را بيرون مي آورد/ توي صفين بيست هزار سرباز معاويه شمشير كشيدن كه از علي بيعت بگيرن و نشد.توي كربلا سي هزار سربازيزيد ابن معاويه شمشير كشيدن كه از حسين ابن علي بيعت بگيرن و…
شمر: نشد…بيعت نكرد.امان نامه از همين عبيدالله براي ابا لفضل العباس و برادرانش بردم و پس زد.بگو عبيد … بگو
/ صداي ريزش آب مي آيد. در پيش صحنه خيمه هايي را مي بينيم .روبروي خيمه ها سربازاني با كمان هاي كشيده و شمشير هاي آخته/
عبيدالله: نامه عمر ابن سعد كه به كوفه رسيد خواسته بود حسين رو به خودش واگذار كنيم.شمر راهي شدكه غائله رو يكسره كنه.ام البنين خواست تا براي اون ها امان نامه بگيره.واقعا چه دريغي داشتيم از اين كار؟به والله اگر يك نفر از اون جماعت بيعت ميكرد و خونش نمي ريخت امروز خوشحال تر بوديم….دستور خداست كه هدايت به زبان و منطق،اگر نپذيرفتن و شمشير كشيدن ما هم شمشير بكشيم…خب نخواستن…بيعت نكردن…/ شمر به سمت خيمه ها ميرود/كجا دل من راضي مي شد كه خاري به پاي اونها بره؟كجا ميخواستم چشمي از اونها گريون بشه؟ تا اينكه به دين جدشون كافر شدن… از بيعت با خليفة الله خارج شدند.
/ شمر در كنار خيمه هاست. نامه در يك دست و شمشير در دست ديگر/
شمر : خواهر زادگان ما كجايند…خواهر زادگان ما كجايند…خواهر زادگان ما كجايند؟ ما از يه خون و قبيله ايم. /شمر به آرامي مي گريد/ خواهر زادگان من امان دارند /صداي اسبي از بيرون به گوش مي رسد. در ميان خيمه ها سايه اي نوراني ديده مي شود.او نقش پوش عباس است/
نقش پوش: لعنت به تو ، لعنت به امان نامه ات ، وقتي به ما امان ميدهي و به فرزند رسول خدا نه…
شمر: اگه به راه حق برگردين ، اگه با خليفه بيعت كنين…من شما رو به دين جد تون دعوت ميكنم…
نقش پوش:دستانت بريده باد.بد اماني برايمان آوردي، تو ميخواهي كه ما برادر و مقتداي خود را رها كنيم و با تواسلام آوريم؟ زبانت بريده باد / خيمه ها دور مي شوند/
شمر: /منقلب است/به خدا قسم كه من اونها رو بارها به دين خوندم و قبول نكردن/ اشك هايش را پاك مي كند/
سرجون: شمر ابن ذي الجوشن حسين ابن علي رو به دين اسلام دعوت كرد و اون نخواست…الله اكبر
شمر : لعنت به تو سرجون … لعنت به تو …/شمر آشكارا مي گريد/
/جلاد با ديدن اين حال شمر به سرجون نگاهي غضبناك كرده و دست به شمشيرش مي برد.شريح كه متوجه او شده با اشاره سر و دست آرامش مي كند. مسلم متوجه حالت جلاد شده و نزديك تر مي شود/
مسلم: چكار ميكني دیوانه ؟
جلاد: سردار رو ببينين كه اشك مي ريزه…
مسلم : /به شريح/تو به گماشته هات چي ياد ميدي شريح؟
شريح : عطوفت ، وفاداري ، رقت قلب ، دلسوزي…
مسلم : /به جلاد / تا بهت دستوري ندادن هيچ غلطي نمي كني وگرنه با طناب مي بندمت به ستون بارگاه .فهميدي ؟
جلاد : بله سردار
شريح: شما حرفت رو بزن ، ولي خواهش دوستانه ام ازت اينه كه مراقب احساسات جمع باش.اينها درسته كه شمشير توي دست دارن ولي قلب شون از بال شب پره ها هم نازك تره…
سرجون: /خود را از جلاد دور ميكند/ يه نكته مشترك بين هر دو جنگ هست.
شمر : جز بودن ما ؟
سرجون: توي صفين علي ابن ابيطالب براي حفظ قران جنگيد و ميونه جنگ نماز جماعت به پا كرد، توي كربلا هم حسين ابن علي نماز جماعت خوند
شريح : نماز؟براي كسي كه از دين خدا خارج شده چه نمازي هست؟ سند ديگه اي بيارين آقاجان…نماز …نماز
حميد : من اون جا بودم
شريح : شما بيخود آنجا بودي. من در اين مورد سندي به عينه ندارم، اسناد شبهه ناك شمارو هم به پشيزي نمي گيرم.بفرماييد
سرجون : توي صفين خيلي از ياران و فرماندهان علي بعد از جنگ به سپاه معاويه ملحق شدن ، از جمله خود تو /به شمر/ و شبث ابن ربعي…ولي بعد از كربلا خيلي از سربازهاكه بسيج كردين و فرماندهان سپاه تون به حسين ملحق شدن
شريح : البته اين هم دليل نمي شود آقا جان .شما دوست بنده هستيد اما قال الله في الكتاب المبين لا اكراه في الدين…اين يكي اين جا بوده … حالا آنجاست.آن هم از آن جا آمده اين جا.اين كه دليل نمي شود .هر چيزي ميتواند اين جا باشد و برود به آنجا يا آنجا باشد و بخواهد برود به اينجا…شما ناراحت می شوی؟ مردم آزادند به انتخاب…مذاق مردم تعین کننده ست…خب تاوانش را هم ميدهند اگر انتخابشان غير از آن باشد كه ما مي خواهيم. اين كه جدل ندارد.
/از بيرون صداي شيهه اسب های عاصي به گوش مي رسد.سپس صداي آدم هايي كه به دنبال اسب هايند.شریح جلاد را براي گرفتن خبر به بيرون مي فرستد. هياهوي زيادي پشت درهاست.پس از لحظاتي جلا د با شمشيري خونين وارد مي شود/
جلاد : چند تايي اسب و سوار رم كرده بودن آقا . …ميگن توفان تو راهه براي همين هم حيوونا رم كردن…خيلي ها رو با لگد زدن آقا . ولي آروم شدن…ما رو كه ديدن آروم شون كرديم. ميخوان بدونن سر كدوم يكي از شما مي افته بيرون…نه كه خر جناب قاضي بيرون خيمه ست فهميدن اينجاخبري شده آقا.هر چي هم گفتيم كه خبري نيست… نمي فهمن… بهشون مي گيم جناب خليفة المسلمين هنوز خودشون نيومدن اين جا ، قبول نمي كنن آقا
حميد : بسيار خب
جلاد : حالا چرا خود خليفة المسلمين نيستن اينجا آقا ؟
شريح : بيا اينجا و ساكت باش . اين چيزا به تو ربطي نداره…
مسلم : خوب نيست … دوست ندارم… اين وضعيت چنگي به دل نمي زنه
شريح : عوام الناس هميشه توي اون راههايي قدم ميزنه كه بقيه هموارش كرده باشن.خب اون ها البته براي هر فريضه و تصميم كوچكي هم تابع تقليند … كه هكذا اين طوري هم بهتره…حرجي هم نيست البته … شما هم اگه استخووني مينداختين جلو سربازهاتون خدا پسندانه تر هم بود … صدايشان هم مي بريد، انشالله
شمر : اين غائله خون مي خواد
مسلم : يه كمي هم زودتر
عبيدالله :باز هم خون ؟ مادرشون به عزاشون بشينه…مادر شريف توهم البته… زودتر تمومش كن
سرجون: ما با غائله صفين تونسته بوديم دست بني هاشم رو از خلافت دور كنيم .تمام طرفداراي علي رو از مناصب حكومتي حذف كرديم.كاروان هاي تجاري شون رو به ديگرون سپرديم، اون ها رو خونه نشين كرديم.اونقدر ازعلي وخاندانش براي مردم گفتيم كه خيلي ها به كشته شدن علي توي محراب مسجد هم مشكوك بودن
شريح : چون ايشون عليهذا اصلا و اساساً اهل نماز و طهارات نبودن.حسين ابن علي هم همينطور… و البته به مقدسات قسم ميخورم كه اگه باز هم با اين قسم دروغات مصر به اين مسئله باشيد فتواي خروج همه تان را از دين به منابر ميگويم و خلاص…بهه
عبيد الله: گمون كنم شما داري نعل وارونه ميزني .ميخواي پيروزي مارو توي كربلا كوچك جلوه بدي تا خودت رو تبرئه كني.وگرنه كجا ديدي رشادت هايي كه توي كربلا رخ داد؟ كجا به ياد داري اون همه غيرت ؟ اون همه شجاعت ؟ اون همه دلاوري ؟ نه… الله وبالله كه فقط جنگ هاي صدر اسلام اين همه عشق و وفاداري رو ديده بود و والسلام
حميد : خب البته در اين مورد كمي هم حق با جناب عبيدالله ست…/از روي برخي كاغذ ها مي خواند/ شش هزار سرباز عمر بن سعد، چهار هزار سپاه عروه ، چهار هزار سپاهي سنان ، باز هم چهار هزار سپاهي سردار شمر ابن ذي الجوشن كه در خدمتشون هستیم. دو هزار سپاهي يزيد ابن ركاب، چهارهزار بسيج كرده ي حصين ابن نمير، سه هزار بسيج كرده مازني، دوهزار سپاهي نصر… اين همه قبيله عرب كنار هم بي سابقه است…سي و سه هزار سپاه تا دندون مسلح دربرابرصدوپنجاه نفرعاشقان حسين كه البته ميونشون زنها پيرمردها وشيرخواره هم بود…قدر مسلم روبرويي اين چنين لشگر هايي مجال كافي براي ابراز شجاعت و رشادت و دلاوري به هر كسي ميده
شمر : تو هنوز از كربلا عقده داري حميد
حميد : كربلا عقده ايه كه به اين زودي ها گلوي جماعت عرب رو ول نمي كنه سردار
عبيد الله : گيرم كه تو مخالف آتش زدن خيمه ها بودي ، سر حسين رو كه با هم به كوفه آوردين و جايزه ش رو هم گرفتين
حميد : اين جا كسي نيست كه دامنش از خاك كربلا آلوده نباشه.بعضي ها تا زانو، بعضي ها هم تا خرخره
سرجون: به واقع كربلا فرصت بروز رشادت بود
/ همزمان با توضيحات حميدابن ازدي بر صحنه اتفاقاتي رخ مي دهد. سر بازاني مسلح به دنبال كودكان خردسال مي دوند. جوانان و نوجواناني سبز پوش را مردان مسلح و خشمگيني محاصره كرده و به شمشير مي زنند.زني كودكي را در آغوش گرفته كه سربازي نيزه اش را در تن هر دو شان فرو مي كند.سربازاني در سايه ها ي پرده با مشعل هاي فروزان به سمت خيمه ها مي روند.كوئكي خردسال به سمت تخت يزيد دويده و در پس آن پنهان مي شود.ناگهان جلاد او را گرفته و سرش را به شمشير بريده و به ميان ميدان مي افكند.زني خود را بر جسد كودك مي اندازد و سربازي نيزه در تن زن فرو ميكند.در سايه ها خيمه ها به آتش كشيده شده اند.سربازاني چند كودك را با طناب بسته و با خود يه سوي ديگر صحنه مي كشند/
حميد: ثواب بستن آب به روي فرزند پيغمبر.ثواب مثله كردن عباس ابن علي كنار فرات.ثواب انداختن كشته ها به سمت حسين ابن علي.كرامت جلو گيري از دفن كشته ها.شرف پيشگيري از مراسم عزاداري اهل بيت.شرف تكه تكه كردن بچه شيرخواره حسين ابن علي.ثواب گردن زدن نوبالغ حسين.شرف اسب تاختن روي پيكرحسن.كرامت رد شدن با رمه اسب ها از روي اجساد.ثواب به آتش كشيدن خيمه اسرا واهل بيت رسول…مي تونستم با انجام هر كدوم از اين ها دينم رو كامل كنم و فردا جلو پيغمبر روسفيد باشم.مي تونستم توي صف محشر جلو فاطمه زهرا سرم رو بالا بگيرم و بگم من…بچه هاي ترو،جگر گوشه هات رو به خون كشيدم تا بيعتم با خليفه اي رو كه تو نفرينش كرده بودي نشكنم.واقعاً خدا رو شكر كه واقعه كربلا پيش اومد تا جماعت عرب پيش خدا و پيغمبرش رو سفيد باشن…
جلاد: يا رسول الله از ما قبول كن
شريح : از اين حرف ها بوي نفاق مياد
حميد : كي حرف از نفاق ميزنه …شريح قاضي … طيب الله انفسكم يا اخي
عبيدالله : كافيه
شمر : به مقدسات قسم اگه يك كلمه ديگه بگي با همين شمشير گردنت رو ميزنم.همه شاهدندشمشير شمر جز براي امر به معروف و نهي از منكرازغلاف بيرون نيومد.من توي صفين كنارعلي بن ابيطالب جنگيدم چون خليفه بود اما توي كربلا روبروي حسين جنگيدم چون عليه خليفه بود…خليفه…تبعيت از خليفه تبعيت از خداست
شريح : احسنت.
حميد: پس چرا وقتي علي در صفين گفت كه به قرآن هاي سر نيزه اعتنا نكنين و بجنگين تو و سپاهت دست از جنگ كشيدين؟ مگه علي خليفه نبود؟
شمر : علي اون موقع از دين خارج شده بود
حميد : از كدوم دين ؟ ديني كه خودش شونه به شونه رسول خدا پايه هاش رو گذاشته بود ؟ اونوقت شمر ابن ذي الجوشن قصد تعليم دين به علي رو داشت ؟
شريح : شما مغلطه مي كنين آقا جان
شمر : تو هنوز عقده كربلا رو داري
سرجون : اين همون شكستيه كه من ازش حرف ميزنم.ريزش در ديواره اصلي قدرت…
مسلم : ولمون كن آقا…قدرت ، قدرت…
جلاد : توفان…
/ براي لحظه اي نور ها ميروند.صداي توفان مي آيد..سروصداي حيوانات و سربازان به گوش مي رسد. در اين حال سرجون وشريح كنار هم قرار مي گيرند.حميد و شمر كنار هم،جلاد و معاويه و مسلم كنارهم.صداي عرعر الاغ شريح نيز به گوش مي رسد. در سايه ها سربازان به جان هم افتاده و بر سر تقسيم غنايم در گير شده اند. در صحنه نور موضعي بر جايي روشن مي شود كه شريح و سرجون كنار يكيديگر اند/
شريح : تا كجا ميخواي پيش بري مرد؟ اينا به تو رحم نمي كنن.
سرجون:هر بچه اي توي قلمرو خودش دوست داره شاه باشه.من و توايم كه بايد اسب چوبيش رو زين كنيم.
شريح : اگه اين الاغ ها بذارن.خليفه بعدي كيه سرجون؟نگو كه نميدوني. تو پيك مخصوصت رو سراغ كي فرستادي؟
سرجون : تو خطبه هات رو آماده كن.پر كردن جاي خالي اسمش با من.
شريح : يادت باشه كه تو رومي هستي نه عرب دوست عزيز
سرجون : اينها ميخوان فتواي قتل منو از تو بگيرن شريح
شريح : ميدوني كه اگه مجبور باشم اين كارو ميكنم
سرجون: از شمشيري كه گردن منو بزنه پرهيزكن شريح،چون بعدازسرمن نوبت خيلي ازسر هاست.كسي كه مي تونه يه شبه از يزيد شرابخوار خليفه مجتهد بسازه مرده شم براي امثال تو كابوسه
/نور موضعي بر جايي روشن مي شود كه شمر و حميد ايستاده اند/
شمر : به حميد/ تو شمشير به قصد گلوي كي برداشتي مرتيكه؟
حميد : عرصه شطرنج قدرت براي همه مهره ها جا داره دوست من.چه فیلی مثل تو،چه اسبی مثل من
شمر : بذار غائله بخوابه. خليفه مرده و اگه نتونيم اين قضيه رو درست تموم كنيم كارمون زاره…
حميد : من دارم دنبال جايي براي خودم ميگردم…
شمر : بدون من نمي توني هيچ حريفي رو شكست بدي
حميد : شكست بدم؟چرا بايد كسي رو شكست بدم؟ برنده اين بازي هميشه توي ميدون نيست…بيشتر اوقات بيرون نشسته و بازي رو تماشا مي كنه.
شمر : تو دنبال چي هستي حميد ؟
حميد : نزديك شدن به خليفه…به خود خليفه نه تاج و تختش…
شمر : باز لفاظي ميكني حميد ؟
حميد : معمولا دستور قتل عام رو كسي ميده كه منادي بي گناهيه.بعد از اون هم مثل قديسين به ميون مردم مياد و سهمش رو از پاكدامني مطالبه ميكنه
شمر : هنوز بوي جنازه بيرون نرفته اشراف كوفه زمزمه هاشون بلند شده
حميد : الكوفي لا يوفي … اين جا نوزاد رو با كفنش قنداق مي كنن .تو هنوز اين رو نفهميدي ؟
/نور موضعي بر جايي باز مي شود كه عبيدالله، مسلم و جلاد ايستاده اند/
عبيدالله: به مسلم/ سپاهت رو حتي يه قدم اون ورتراز اينجا نميبري.اونها دارن به ما لبخند مي زنن ولي سخيف ترين پيمان ها داره بسته ميشه…بايد ترسيد
مسلم: سالها شمشير زدن براي خليفه يادم داده كه زره ام رو به پشتم ببندم نه جلوم .
عبيدالله: هميشه از خودم پرسيدم كه چرا بايد وضع جنگاوري مثل تو اين باشه و وضع شمر اون؟
مسلم : منظورت چيه ؟
عبيالله: اگه من خليفه بشم شايد بخوام ولايت مدينه رو به كسي مثل تو بسپرم
مسلم : شريح هنوز توي كوفه و مدينه نفوذ داره
عبيدالله: زنده ش شايد ، ولي مرده ش نه / به جلاد/براي سر شريح ده شتر سرخ بهت ميدم.
جلاد : من الاغ شريح رو هم ميخوام
عبيدالله: به موقع ش…
/ توفان آرامتر شده است .نور كامل مي آيد وهر كدام از آنها به جاي پيشين بازمي گردند.سرجون روي جسد را مرتب مي كند.سربازي وارد مي شود/
شمر : اينجا چکار ميكني ؟
سرباز : نگران شدم قربان.توفان همه چيز و به هم ريخته.خبرمرگ امير المومنين همه جا پيچيده.بين سپاه زمزمه هايي هست.
شمر: جوري كه به چشم نياد سپاه مسلم رو بين خودتون بگيرين.مراقب جاسوسهاي ابن زيادهم باشين.خوني ريخته نشه . اما نفس هاشون رو ببرين.
سرباز: مطمئن باشين قربان
شمر: /با صداي بلند تر/ بسيار خب…برو بيرون و مراقب باش. نه كسي نزديك بشه .نه كسي گوش وايسته
سرباز: بله سردار / مي رود/
شمر: /روبه ديگران/ لشگر به اين بزرگي توي كتش نمي ره كه خليفه ش بي دليل خرقه تهي كرده باشه
جلاد : خرقه تهي كرده باشه يعني چي؟
شمر : اين لشگر تا خون نبينه آروم نمي گيره
سرجون : خليفه مسلمين مرده . بي هيچ جانشيني… اونوقت شما از پس چند سربازي كه بسيج كردين بر نمياين؟
عبيدالله: نگو كه تو برمياي
جلاد : خليفه مرده ؟ خليفة الله يزيد مرده؟
شريح: خفه
سرجون: هنوز خورشيد از صحراي عرب نگذشته از هر گوشه اي صد تا بيرق بلند ميشه به طمع خلافت. بيرون اين جا سگ هاي شما پارس ميكنن و براي دريدن هم دنبال بهونه مي گردن، بعد شما تنها راه ساكت كردن اونا رو انداختن يه تيكه استخون توي كاسه شون مي دونين؟ حتي اگه دست و پاي خودتون باشه…احسنت.مرحبا.يك چنين بزرگان هوشمندي مسلما لياقت خلافت رو هم دارن
جلاد: خليفه مرده؟
حميد: خلافت خليفه به خلفيت شخص نيست بلكه به تبعيت اشخاصه.براي همينه كه سپاهيان خليفه هميشه بيشتر از دانشمندان دارالخلافه ست.
/سرجون به سمت شمر و مسلم وعبيدالله ميرود و تك به تك دستهاي آنان را گرفته و مي فشارد.ديگران با تعجب او را نگاه مي كنندو تنها حميد است كه لبخندي مزورانه بر لب دارد/
سرجون: منو ببخشين بزرگان.از گناه من بگذرين اگه شمارو بي تدبير و شكست خورده و احمق خطاب كردم.من سرجون بن منصور رومي دستهاي خونين شمارو تك به تك مي گيرم و بيعت ميكنم. با تمام شما/ به شمر/ اول دست هاي شما كه به خون تمام فرزندان بني هاشم آلوده ست.البته به نيت نهي از منكر قربته الي الله…بيعت منو قبول كنين
شمر: سالوس
سرجون: /به مسلم/ ودستهاي شما كه ويران كننده كعبه و آتش زننده مكه اند. شما با اقتدار تموم بناي اقتصاد عرب رو به آتش كشيدين…احسنت
مسلم: خائن
سرجون: / به سمت عبيدالله مي رود/ و دستهاي تو رو هم ميگيرم كه هيچ فتنه اي بدون اونها شكل نمي گيره/به سمت جلاد ميرود/ حتي حاضرم با تو هم بيعت كنم كه توي اين جمع از همه بي گناه تري
جلاد: حالا چي ميشه ؟
شريح: لايعقل و سفيه شدي سرجون
سرجون: من يا ترسو هستم يا متملق يا هر چيزي كه شما بگين اما يزيد رو مثل پسري عزيز دوست داشتم.اون همه ی چيزي بود كه ميخواستم باشه/به سمت جسد رفته و آنرا غرق بوسه ميكند/
جلاد: خليفه مرده.يزيدمرده…
عبيدالله: اگه بناست براي عرب قبله ديگه اي بسازيم بگو تا پرده داري كنيم ، ولي اگه پشت همه اين ادا ها فتنه اي خوابيده كه يقيناً خوابيده،همين اندازه هم مسخره كردن سرداران سپاه خليفه براي كشتن تو كافيه
حميد: تا به حال اينجورش رو نديده بودم.بي نظيره…زيباست
سرجون:/با جسد/ دوست من ! خليفه من ! بيشتر دوست داشتم با تو بميرم تا بعد از تو با آدمهايي بيعت كنم كه حتي قادر نيستن دشمن تو باشن.نگاهشون كن.اونها جامهاي ترو مي نوشن و پيش از اينكه به خاكت بسپارن با جانشين تو بيعت مي كنن.با اين وجود تو شاهد باش كه من با تموم اونها بيعت كردم.دستهاي اونهاروگرفتم.دستهايي كه ميلرزن،دستهايي كه توانايي پيروزشدن ندارن.دستهايي كه به خاطر ادامه خلافت اموي حتي حاضر نيستن به سمت هم برن.تو شاهد باش كه من با تمومشون بيعت كردم تا هيچ بهونه یي براي تفرقه و دشمني نباشه، اما اونها هنوز به خون هم تشنه اند
حميد: من روحم رو در اختيار تو ميذارم سرجون، حتي اگه كمترين تاوانش آتش جهنم باشه
شريح : چنين بيعتي مطلقا باطله آقا… باطل
عبيدالله: شمشير زناي عرب اين جا باشن و يك رومي نصراني همه چيز رو به مسخره بگيره… كور به دوزخ برم و نبينم اين روز رو كه توي بارگاه خليفه عرب، سپاهيانش رو به مسخره بگيرن…
/شمر و مسلم هر دو با شمشير به سرجون حمله مي كنند و حميد بلافاصله با سپر هايي كه برمي دارد مانع ضربه آنان مي شود/
حميد: طاقت بيارين دوستان من . اين مار هزار سر نهفته داره. اون اتفاقا از خدا ميخواد كه با شمشير شما و اينجا بميره . مگه حرفاش رو نمي شنفين.
شمر: گناه مرگ خليفه به جانب اونه .چه بهتر كه همين جا به شمشير ما كشته بشه…
شريح: با كدوم حجت؟
مسلم: سي سال خلافت و اينهمه قتل بي حجت…كي دم زده تا به حال؟
شريح: به والله كه پنهون كردن جسد اين مردك دشوارتراز پنهون كردن كاروان شترتوي كوزه ست.نكنيد كاري رو كه عاقبتش رو نمي دونيد…عرب اگر به فتوا ي راست و دروغ نتونه حجتي رو به حق كنه ، كلاه شرعي «شوراء بينهم» داره، اما تا به حال كدوم شورا در عرب بوده كه اين مرد يا در راسش نبوده و يا فتنه هاش راي تام و كمال اون شورا نشده…شما چرا تنها با شمشير هاتون مشاوره مي كنين؟ معاذ الله از حمق الرجال /به سرجون/البته خب، شما هم متاثرازاين احوالات ايجاد مناقشه مي كنين كه صد البته بالضروره نيست هر چند قصدتون از اين همه دو دوزه بازي و انفعالات و ابطال كلام ، خير است انشالله…بله؟
عبيدالله: مادرت به عزات بشينه كه به والله خودت هم نمي فهمي چي بلغور مي كني
شريح: اونطور كه مستنبط از افاضاته، ايشون شما رو شكست خورده ميدونه ، اونهم وقتي كه دستگاه خلافت اموي هر چي داره متاخر از قضيه كربلاست.ولايت مدينه ، ايضاً كوفه و شام ايضاً مكه و دمشق و ري و ايضاً تمام بلاد عرب…مضافاً تصدي گري اهم مشاغل از خلافت تا سپاهيگري و بازرگاني و مرزداري و گله باني و پرده داري كعبه و ديگر چيز ها كه ماشالله همه ريز تا درشت به دست خود سرداران معزز سپاه عرب اند ولاغير…حالا چطور اعتقاد به شكست دارد و حضرات رو كه ماشالله رحمان همه از بزرگان و اعاظم اند احقر وذليل ميدونه ؟ الله اعلم
سرجون:معاويه به عنوان خليفه مسلمين نماز سفر رو كامل خوند ، نماز اعياد قربان و فطر رو اذان گفت .نماز جمعه رو چهارشنبه خوند.با دوخواهر همزمان عقد كرد وبه بستر رفت.با اين وجود صدايي از ناطقه اي در نيومد.حتي وقتي كه خطبه نماز جمعه رو توي پريشوني احوال خوند كسي از نماز گذارها دم نزد…ولي بعد از واقعه كربلا هر نعلي كه زديم وارونه بود، چرا؟ چون حضرات اساساً راه و رسم پيروزي رو بلد نيستن
جلاد: خليفه مرده
شريح: بله آقا بله … فهميديم .فهميديم…
شمر : ما هر كاري كرديم براي رضاي خدا بوده
حميد: البته شيطان هم گاهي لبخند كي زده
مسلم: /به سرجون/ تو غير از افترا و دروغ چيز ديگه اي هم ميدوني؟
سرجون: نه تا وقتي نصراني بودم
مسلم: شما توي صفين چهارده ماه جنگيدين و بعد از اون سالها هزينه كردين تا روي هر چيزي سرپوش بگذارين.اما ما توي كربلا درست توي نصف روز تموم كساني رو كه داعيه خلافت داشتن گردن زديم و كشتيم و اسير كرديم.چنان خوني ريختيم كه تا سالها كسي جرات نفس كشيدن نداشته باشه.اين پيروزي نيست؟ كشتن دشمن ها ي قسم خورده وشمشير كشيده حكومت پيروزي نيست.به بند كشيدن وزنداني كردن ناقضين بيعت، پيروزي نيست؟
سرجون: رجز
مسلم: چي؟
سرجون: رجز…
عبيدالله: نمي فهمم
سرجون: ميون شمشير زناي عرب رسمه ، شماها خوب بلدين
عبيدالله: ادع الهك في السما ء فانني ادعوعليك رجال عك و اشعراً
( ترجمه:توخداي خودت درآسمان رابخوان ومن مردان قبيله عك واشعر را براي جنگ با تو مي خوانم.سروده يزيد)
سرجون: شما واقعا توي رجزهاتون چي ميگين؟
مسلم: از اونچه كشتيم و از بلا هايي كه مي تونيم سر دشمن درآريم.از شمشير هامون،از قبيله و عشيره و اجدادمون، از اسب ها مون، از توانايي اسب تازي و تير اندازي
عبيدالله: دشمن بايد پيش از اون كه شمشير بكشه قالب تهي كنه
شمر: امون از فتنه اي كه تمومي نداره.چي توي سر داري سرجون؟
/ شمر به جلاد شراب مي دهد و او نمي نوشد.قصد شمر آرام كردن جلاد است و ناموفق ، براي همين هم دست بر ميدارد/
سرجون: /به حميد/تو از رجزهايي كه حسين و يارانش خوندن چيزي يادت هست؟
شريح: دست از ما بر نميداره اين خاندان بني هاشم
حميد: به كجا ميخواي ببري اين جمع آشفته رو سرجون؟
سرجون: ميخوام بشنوم.اوصاف شمشير هاي خون ريزي كه به مصاف خليفه اي با سي هزار سوار مسلح اومدن و قصد خون ريزي و كشتار دارن بايد شنيدني باشه.اون ها چي گفتن كه شما خون توي تموم وجودتون به جوش اومد؟ بگو اگه به ياد داري.
/حميد بر سر صندوقش ميرود ومداركي را بيرون مي كشد . در همين حال صفي از مردان مسلح در پيش صحنه شكل مي گيرد . همه شان تكه سنگي در دست دارند.زهير اين قين آرام پيش مي آيد و بر سكويي بالا مي رود. او خطاب به مردان مسلح سخن مي گويد/
زهير: شمارو بيم ميدم از عذاب خدا، حق هر مسلمون به برادرش نصيحت و گفتگو با اونه،ما برادريم .با يك دين وآيين.تا وقتي كه شمشيري ميون ما رد و بدل نشده.ما يه امتيم و خدا مارو به اين كار امتحان ميكنه.من شما رو دعوت مي كنم به ياري حسين.
/ از دور صداي شيهه اسبي شنيده مي شود.جلاد مبهوت به اطراف نگاه مي كند.مردان مسلح زهير را با سنگ مي زنند. زهير تاب مي آورد و دوباره سخن ميگويد و مردان مسلح دوباره آماده مي شوند/
زهير:: به خدا كه فرزندان فاطمه شايسته ترند به ياري واگه ياري شون نمي كنين پناه به خدا از اينكه اون ها رو بكشين.به خدا قسم يزيد بي اون كه حسين كشته بشه هم از شما راضيه.
/مردان مسلح پيش ميروند و زهير را بين خود گرفته و همچنان كه او را مي زنند با خود مي برند/
سرجون: /مي خندد/ جلو يه لشگر واي ميسته ، بعد بهشون ميگه ما با هم برادريم؟ بياين با هم حرف بزنيم و گفتگو كنيم…خيلي جالبه…
عبيدالله: ميدوني دوست عزيز ،! مشكل تو اينه كه تا به حال هيچ لشگري رو روبروت نديدي.ترس از مرگ نميدوني چه بلايي مي تونه سر هر پهلووني بياره
سرجون: حسين .
/جلاد انگار چيزي از بيرون شنيده است.گوشهايش تيز مي شود و زير چشمي نگاه ميكند/
جلاد: /زير لب/ حسين
شريح: حسين چي؟
سرجون: /به شمر/ تو حسين بن علي رو مي شناختي.بارها كنار اون جنگيدي./شمر در سكوت نگاه ميكند/ حسين از مرگ مي ترسيد؟/شمر تا حد قهقهه مي خندد/ حسين از اونهمه لشگر شما ترسيده بود؟ تو كه خون ريزترين شمشير بني اميه هستي، ازت مي پرسم كه حسين از شما مي ترسيد؟
شمر: ما فقط سي هزارسواره بوديم و به خدا اگه تموم دنيا لشگري برابرش بود حاشا كه از مرگ دقيقه یي بترسه.
سرجون: حتما دروغ ميگي
/ كساني به آرامي و در سكوت سر هايي راكه بر نيزه كرده اند مي آورند و در حين صحبت ها ، سرها را كنار تخت يزيد مي گذارند و خود مي روند.جلاد بهت زده و در سكوت به سمت سرها مي رود و يك به يك آنها را نگاه مي كند/
شمر : من از روز نهم كه به كربلا رسيدم تا ظهر روز دهم كه سر اون رو به شام بردم چندين و چند بار از نزديك ديدمش… نه… حسين نمي ترسيد. هيچوقت جز از خداي خودش نترسيده بود.
جلاد: /در خود/ حسين…
شمر: اگه دستور داديم كه روي پيكرش با اسب بتازن و سرش روسمكوب اسب ها كنن، مي خواستيم شجاعت و دلاوري رو توي پيكرش اونقدرمخدوش كنيم تا لشگر از مرده اون نترسه
جلاد: /در خود/ حسين
سرجون: /آرام مي خندد/
شمر: لعنت به تو سرجون .لعنت به تو اگه تموم اين ها بازي تو بود تا عرب شجاعترين مرد خودش رو از دست بده…لعنت به تو…
/.تك تك پرهاي سفيدي از سقف بارگاه پايين مي آيد و بر سرها مي ريزدجلاد انگار آنها را ديده است/
سرجون: هجده منزل
شريح: معجم البلدان
حميد: از صفاح، ذات، حاجز،حزيمه،ثعلبه…تا ذوحسم،قادسيه،عذيب الهجانات،نينوا و كربلا…توي هر منزل و توي خود كربلا چندين بار حسين به حرف اومد. ايستاد و جز اين نگفت كه هر كس به برهان و دليل هدايت ميشه ، نه با شمشير
/نور سبزي از ميان سر ها مي تابد.جلاد وحشت زده نگاه ميكند.سر بريده سخن مي گويد /
راس الحسين: مردم بندگان دنيايند وچون هنگامه امتحان فرا رسد، دريغا كه دين داران واقعي بسيار اندك اند.آيا به چشم نمي بينيدحق را كه غريب مانده است و بدان عمل نمي شودو باطل را كه هيچكس مانعي بر آن نيست؟
/ تعداد پرهايي كه مي ريزد بيشتر شده است و جز جلاد كسي آنها را نمي بيند. جلاد در پي پرها سر مي كشد و دست دراز مي كند تا چند تايي از آنها را مي گيرد.همچنان مبهوت منظره است.سرجون به سمت صندوق حميد رفته و اوراق اورا بيرون مي كشد.حميد شاكي است/
سرجون:…از مرگ بگو…از قتل.ازشمشير و خون.از رجز ها…مگه نديدي مسلم بن عقبه چي در مورد رجز هاي عرب ميگه ؟ مگه تا به حال نشنيدي كه جماعت عرب توي رجز هاشون چي ميگن؟.كسي كه براي كشتن و قتل و غارت ميره چه رجزي ميخونه تا دشمن قالب تهي كنه؟ مگه حسين نيومده بود براي قتل خليفه؟
/نور سبزي از ميان سر ها مي تابد.جلاد وحشت زده نگاه ميكند.سر بريده سخن مي گويد /
راس الحسين:هر كس سلطه ستمگري را ببيند كه عهد وپيمان الهي را شكسته و با اين حال ، به گفتار خويش منكر نشود،برخداست كه اورا درجايگاه همان ستمگر قراردهاد.اينك چنانچه به پيمان خويش وفاداريدپس شايسته ترينم به رهبري شما.زيرا من حسين فرزند علي، پسر فاطمه،فرزند رسول خدايم.
جلاد: فرزند علي…پسر فاطمه…
راس الحسين: جز اين نيست كه شما را به هدايت و ارشاد دعوت مي كنم.نفرين خدا بر پيمان شكناني كه پيمان هايشان را پس از محكم كردن مي شكنند.
/حميد به سمت شمر مي رود.شمر از او رو بر مي گرداند.از زمين كنار سرها خون مي جوشد.جلاد پرها را در خون آغشته و كنار سرها مي چيند. شمر از حميد و ديگران رخ بر مي تابد.تخت يزيد آتش گرفته است . شريح با رداي خود آنرا خاموش مي كند.عبيد الله با شگفتي جلاد را نگاه مي كند/
سرجون: / از روي كاغذي ميخواند/ نزد شما نيامدم تا آن گاه كه نامه هاي شما به من رسيد.از خدا بترسيد و حق را براي اهل آن بشناسيد.ما خاندان رسول سزاوارترينيم به رهبري شمااز اين جماعت كه با زور و ظلم بر شمايان حكم مي رانند.واگر چنين نمي خواهيد و ناداني را خوش مي داريد، از آنجا كه آمده ام باز مي گردم/حميد كاغذ ديگري به او مي دهد/ به خدا در ميان مشرق و مغرب پسر دختر پيامبري جز من نيست.واي بر شما.آيا كسي از شما را كشته ام كه خون او را از من مي خواهيد؟ آيا مالي از شما برده ام يا قصاص جراحتي را از من طلب مي كنيد؟چه زياني بر شماست اگر سخنانم را بشنويد؟
مسلم: همانا كه جهان به كفر ميماند و به ظلم نه…
/ در پشت صحنه خورشيدي بزرگ افول مي كند.صداي شيون و زاري سربازان از بيرون شنيده مي شود.شمر حال خوشي ندارد.پرهايي همچنان از آسمان به درون مي ريزد/
شمر: آه اگر مرغ قطا را به حال خويش مي گذاشتند، مي خوابيد.
حميد: پس اي پيروان ظلم اگر دين نداريد ، آزاده باشيد.
/ براي لحظه اي همه سكوت مي كنند. تنها صداي ضجه آرام شمر و گريه هايي از بيرون خيمه مي آيد كه تلخ مي گريند./
جلاد: حسين
سرجون:اما شما اولين تير رو به سمت اون رها كردين.به سمت كسي كه براي جنگ نيومده بود.لشگر كشيدين و از هر قبيله اي سپاهي اجير كردين و فتوا دادين كه حسين شمشير كشيده براي براندازي نظام خلافت.اين در حالي بود كه حسين فقط با شما حرف ميزد تا هدايتتون كنه كه شمشير نكشين.
جلاد: /آرام/ يا حسين
/عمر ابن سعد از سمتي مي آيد. دريد( غلام عمر) پرچم سرخي دردست كنار او مي ايستد.سربازاني به صف پشت سر عمر ابن سعد مي ايستن كه هر يك كماني در دست دارند.- بدون تير- كسي كماني با تير به عمرابن سعد مي دهد .عمر تير را در كمان مي گذارد.سرجون پيش تاخته و چونان توهمي كه مي بيند و دست به آن نمي تواند زد تلاش ميكند تا عمر را از انداختن تير به سوي لشگر حسين باز دارد.اما عمر تير ش را به سويي رها مي كند.بعد از او سربازان كمان ها ي خالي را مي كشند. در سايه هزاران تير از يك سوي صحنه به ديگر سو مي روند/
سرجون: /با فرياد ، روبه عمر بن سعد و سربازانش/ حسين الگوي جنگ نيست. حسين تصوير گفتگو در برابر شمشيره. تير نندازين… خطبه ها ش رو تا آخرين لحظه اي كه به خون كشيدينش به ياد دارين.بهتون ميگم كه مي تونه به معجزه اي آسمون رو به سر همه مون خراب كنه. خدا لعنت تون كنه … خدا لعنت تون كنه…/به زانو مي افتد/ بهتون ميگم كه حسين تنها و غريب توي صحراي كربلا ايستاد،خون علي اصغرش رو به آسمون پاشيد /خون هايي به ديواره هاي خيمه شتك مي خورد/ خدارو شاهد اين همه ظلم شما گرفت .تا براي هميشه اسوه آشتي جويانه ترين شهادت تاريخ بمونه.نندازين…تير نندازين…
/ باد آرام تر شده است.نور سبز رنگي از پشت خيمه مي گذرد.همزمان با آن صداي شيهه اسبي و سپس صداي سم اسبهاي بسياري در حركت شنيده مي شود. عمر ابن سعد و سربازانش رفته اند. سپس ناگهان سكون و سكوت در همه جاي صحنه رخ مي دهد/
جلاد: /آرام/ يا حسين
عبيدالله: مادرت به عزات بشينه نصراني. حسين با تموم خانواده ش اومده بود تا خليفه مسلمين رو نابود كنه.تو چرا نمي فهمي؟
شمر: /آرام/ خفه شو عبيد
سرجون: شما چه كردين؟ دروغ گفتين و رسوا شدين.انكار كردين و رسوا شدين. نيرنگ زدين و رسوا شدين.تبليغ دروغ كردين و رسوا شدين.
عبيدالله:بعد هر جنگ مردم دودسته مي شن.اونها كه پيروزند و هر كار و حرفشون نشونه پيروزيه.حتي اگه از ابله ترين فاسقين باشن و دسته دوم شكست خورده ها كه هر حرف و كارشون نشونه شكسته. حتي اگه از بالغين باشن و اهل بيت
شمر: خفه شو عبيد .خفه شو
سرجون: قافله اي رو كه توي سكوت مي گذشت با سي هزار سرباز به پيشوازرفتين.سكوت اونها رو با شمشير هاتون به فريادي تبديل كردين كه گوش دنيا رو تا ابدالآباد پر كرد.كاروان اسرا ساختين و هر چيزي رو به بام و برزن جار زدين.شما تشت رسوايي خودتون رو به همه جا كوبيدين.
جلاد:/آرام/يا حسين
سرجون: ما بيعت كننده هاي حسين رو از اون دور كرديم. ولي شما با كشتن بي رحمانه اون و تبارش گريه كننده هاش رو از تعداد لشگر خودتون هم بيشتر كردين.قبل از اينكه عده بكشين و قشقرق كنين، هيچ از خودتون پرسيدين كه توي اين چند سال حسين كجا بود؟
شريح: البته هيچ خليفه اي به تخت نمي شينه مگر اينكه متقدم بر اون جماعت مردم ،پايه هاي تختش رو با استخون هاشون تراشيده باشن انشالله.
حميد: علي اصغري كه زورش نمي رسه شمشيرش رو نگه داره و زرهي اندازه اندام كوچكش نيست چه رجزي داره بخونه؟ قاسم ده ساله چند نفر رو كشته؟علي اكبر هجده ساله جز معصوميت وجووني چي داره كه به ميدون كارزار بياره؟
سرجون: شما چنان حمله مي كنين و گردن مي زنين كه امروز روي سفره پيروزي هم نمي تونين سر از شرم بلند كنين.
مسلم: دروغه . اينها همش دروغه.وارونه جلوه دادن افتخارات ماست.
حميد: اگه اين كشتار فخرماست پس چرا اسم قاتلين علي اكبر ها و علي اصغر هارو توي تموم صحراي عرب فرياد نمي كنين؟ بذارين همه با افتخار نشون بدن كه كي سيلي توي صورت رقيه كوبيده.
مسلم: اين تخم نفاقه كه اين نصراني ميكاره
سرجون: شما چه كردين با حكومتي كه سالها براي استقرار اون زحمت كشيده بوديم؟
شريح: البته از بنده ناشنيده بگيرين اما اين جنگ هم يقينا زاييده همون حكومته.
عبيدالله: شما براي تداوم حكومتي كه ساختين نياز به راي حسين داشتين و اوي راي ش رو به شما نفروخت.درست ميگم؟ مگه معاويه براي گرفتن بيعت از حسين هر روز به مدينه سفر نمي كرد؟ براي گرفتن بيعت و امضا از حسن هم بارها به مدينه رفت.كلا جناب خليفه وقتي بيعت ديگرون رو لازم داشت سفر كردن هاش هم زياد ميشد…اگه مي ترسين جواب بدين ميتونين لااقل سرتون رو يواشكي تكون بدين…ايشون نياز داشت يكي مثل حسين ادامه سلطنت اموي رو تاييد كنه… وقتي هم ديد نميشه فرمودن يا راي الحسين يا راس الحسين… خب كربلام شد راس الحسين… بله؟
/جلاد آرام و بي صدا مي گريدو پرهاي خونين را در دست دارد.شمر نگران بيرون بارگاه است و و به بيرون نظري مي اندازد.جلاد پرهاي خونين را كنار ديواره هاي بارگاه و تخت مي چيند. او در اين عالم نيست و با خودش است/
شمر: خفه شو عبيد .خفه شو
عبيدالله: خلافت درختيه كه با خون مردم ريشه مي گيره و جوونه مي زنه.تو اين چيزهارو خوب ميدوني مشاور.جماعت مردم بايد تاوان انتخاب ها شون رو بدن.اين کج فهمي از تو بعيده جناب مشاور.كشتار كربلا ضرورت استحكام خلافت بود.
مسلم: دروغ نيست. كربلا بچه خلف صفين بود.تو چه انتظاري از چنين خلافتي داشتي ، جز واقعه كربلا؟ حسين بايد كشته مي شد.
سرجون: شما لشگر حسين رو نكشتين ، اون ها رو بين مردم قسمت كردين. آتشي كه از قتل علي اكبر ها و علي اصغر ها و قاسم ها روشن شده ،آتشي كه از شكنجه و مرگ رقيه به پا كردين، آتشي كه از رفتار با خانواده كشته ها روشن كردين، تا پشت ديوارهاي اين خيمه رسيده جناب والي.صداي گريه هايي كه مي شنفين صداي خاندان حسين نيست.صداي شيون سربازهاي يزيده.باز هم دم از پيروزي مي زنين؟
شريح: كشتن حسين يك فريضه ديني بود حالا هم ثواب اون براي همه است.هر كسي نعوذ بالله قدمي ازخلافت و دين خارج بشه قتلش ثواب و تكليف الهيه.چنان از حسين ميگي كه انگار اون منادي اسلامه نه خليفه.نه من.نه عبيد…امروز ماذنه اسلام شمشير شمر بن ذي الجوشن ومسلم بن عقبه ست.فتواي من به منبر همينه كه اسلام امروز به شمشير كج شمر بن ذي الجوشن راست شد.والسلام.
مسلم: خيلي از اونهايي كه توي كربلا بودن به نيت قربة الله و دخول به بهشت اومدن.البته كيسه هاي پول دارالخلافه هم بي تاثير نبود.
شريح: خون بني هاشم به عنوان قبيله اي كه از دين خدا و بيعت خليفه خارج شده تا يوم القيامه مباح است آقا.حسين را كشتيد بچه هايش را هم بايد بكشيد.والسلام.
/جلاد ناگهان با فريادي شمشيرش را بلند كرده و به سمت شريح حمله ميكند.اما پيش از آن سرجون خنجرش را در گرده جلاد فرو كرده وبلافاصله شمر چرخيده و شمشيرش را در قلب جلاد فرو مي برد.جلاد به خاك مي افتد/
جلاد: يا حسين/مي ميرد/
/شريح مبهوت و ترسيده نگاه مي كند/
سرجون: اين پيروزي شماست سردار
شمر: مرده ها دست از سرم بر نميدارن
سرجون: امثال اين به سادگي به هر طرفي كشيده ميشن ولي نه براي هميشه،نه در دراز مدت…
/دستهاي شمر مي لرزد.سرجون آرام دست شمر را گرفته و كمك مي كند تا شمشيرش را از تن جلاد بيرون آورده و در غلافش محكم كند.او سعي دارد كسي ملتفت شمر نشود/
شمر: ديگه خسته شدم…خسته.
عبيدالله:دوستان عزيز مادرگرامي تون به عزاتون بشينه انشالله ،ميشه بفرمايين چه غلطي كردين؟
شريح: همدم من… دوست شريف من…انالله و انا اليه راجعون…شما كمر عدالت رو شكستين.منو بيچاره كردين…نديم خلوت من … به والله كه دستگاه قضاوت بازويي به كارايي اين مرد نداشت.چطور دلتون اومد آخه؟ چطور بگذرم از اين خون به ناحق ريخته؟ نميگذرم از اين خون …مگر با قصاص و ديه
حميد: شاهدي براي قتل دارين جناب شريح؟
شريح: تو….تو … همه تون شاهد بودين
حميد : من شاهد بودم كه اين ملعون در برابر خليفه و سرداران سپاهش بار ها اسم حسين رو تكرار كردو دروغ هم نيست.
مسلم: من شاهد بودم كه وقتي به بارگاه وارد شد شمشير برهنه اي در دست داشت و اين دروغ نيست
عبيدالله: من شاهد بودم كه اون در تموم عمرش كاري نكرد مگر به دستور شريح قاضي.
شريح: خب اينهم دروغ نيست . تو چي؟
شمر: شهادت ميدم كه اين مرد فريب خورده بود.با شمشير برهنه و بار متعفني از گناه روي دوش وارد بارگاه شد وحتي يكبار هم در برابر خليفه تعظيم نكردو حتي يكبار هم دست خليفه رو به نشانه بيعت نبوسيد…و اين دروغ نيست.
شريح: به خداوند قسم كه در تمام عرب هيچ احد الناسي بر قاتل خليفه ش اينقدر با مهرباني و عدالت رفتار نمي كنه كه شما كردين./به جسد جلاد تف مي كند/
سرجون: /آرام با شريح/ ارتباط شما با قاتل البته پنهون ميمونه .
/شريح معناي حرف سرجون را دريافته و با نگراني ديگران را مي نگرد.شمر به سرجون نگاه ميكند.سرجون به شريح.حميد كاغذ و قلمي برميدارد .شريح كمي مكث كرده و سپس از سر ناچاري مي گويد و حميد مي نويسد/
شريح: از آنجا كه ضرورت استنتاج بينات مستدل در زمان مكفي ، بي ملازمات مشروح غير واجبه شامل هر گونه انعكاسات و مغلطه اي از ادراكات ديگران نگردد.فلذا سر كوبي فتنه در حد وجوب و مكفي اولي و تاخر بر اين اسباب واجب،البته كه گناه كبيره است.پس من باب خاموشي فتنه و حالات متعاقبه و ايجاد رعب در عوام … اصل ثواب و حكم مبرهن اين است كه گردن زدن واجب، دست و پا بريدن ثواب الآخره، چشم دريدن مستحب الاعمال و تجاوز مقتضی الشرایط خواهد بود. البته احتياط لازم آن است كه پيش از آن نيت قرب خليفه المسلمين را سه بار در دل تكرار كرده و انشالله از اعمال اين گونه كار ها ارضاء جسماني و شهواني صورت نگيرد .خداوند شما و شمشير هايتان را حافظ اسلام قرار دهد. وقاتلو هم حتي لا تكون فتنه .انشالله.
/ حميد كاغذ را به شريح ميدهد و او زير آن را مهر مي كندو به شمر ميدهد. شمر به همراه مسلم قصد رفتن دارند/
شريح: اين مرده و اين هم حكم انتقام ، انشالله خداوند كمك كند تا كمي از اتفاقات پشت اين ديوارها آرومتر بشه
/مسلم و شمر جسد جلاد را با خود به بیرون می برند.از بیرون صدای چند شمشیر که به هم می خورند میآید.و سپس ناله چند تن که ساکت می شوند.سپس سکوت و بعد از آن صدای شادی و هلهله./
سرجون: فکر میکردم اون قدر از قبل خلیفه گیرت اومده که فریب لقمه های کوچک رو نخوری
عبیدالله: لقمه کوچک؟
سرجون: سفره چینی بزرگان تنها ظاهر و شوکت خالیه، ضیافت اصلی توی آشپزخونه ست.
شریح: وصیت نامه خليفه چي ميشه؟ فكري كردين؟
سرجون: نوشتنش که به عهده خودته جناب شریح
/ حمید و شریح مشغول بررسی کاغذ ها و نوشتن چیز هایی می شوند.سرجون لبخند معنا داری به عبید می زند./
عبید الله: بعد از جنگ و کشتار مردم نیاز به شادی و سرور دارن
سرجون: برای همین کاروان اسرا راه انداختین و سر ها رو به نیزه کردین و شهر به شهر چرخوندین؟
عبیدالله: بعضی حرکت ها برای نشان دادن بزرگی پیروزی ضروریه. حتی اگه خودت احساس شکست کنی
سرجون: حتما وقتی رقیه توی خرابه های شام خواب پدرش رو دید شما برای شادی مردم و احساس پیروزی سر حسین بن علی رو توی دامنش انداختین؟
شریح: البته این کار مطلوب نظر خود خلیفه یزید بن معاویه بود.
حميد: ولي خليفه بعد از ماجراي كربلا دستهاش رو از اين خون شست و اعلام بي خبري وانزجار از قاتلين حسين كرد
عبیدالله: ما داشتیم پیروزی مون رو جشن می گرفتیم و مردم داشتن از حالات زینب گریه می کردن.
سرجون: به راستی آنان که در ظلم زندگی میکنند از آنان که در راه عدالت جان می بازند مرده ترند…/پوزخندي مي زند/شما فرزنداي علی رو نمی شناسین؟ خلافت رو نمی فهمین؟معناي شكست رو نمي دونين؟ یا اساساً وقيح تشريف دارين؟
/عبیدالله عصبانی به سمت سرجون می رود اما سرجون روبرویش می ایستدو پیش از او خنجرش را می کشد.عبیدالله ناچار کوتاه می آید/
عبیدالله: من فراموش نمی کنم که ولایت کوفه و شام رو از تو دارم…دوست عزیز
سرجون: تو از خلافت چی میدونی عبید؟
حمید: جز تقلب و زن باره گي…
شريح: /با تشر/ حميد
سرجون: واقعاً تو از قوانین قدرت چی میدونی؟ قدرت کجاست عبید؟
عبیدالله: / با دو دلی/ اون جا که خلیفه تموم زبون های امتش رو بدونه…؟
سرجون: نه … نه دوست عزیز… قدرت اونجاست که خلیفه به تموم زبون ها بتونه دروغ بگه و مردم باور کنن
/ عبیدالله آرام می خندد و سپس دیگران/
حمید: من سر تعظیم فرود میارم جناب سرجون
شريح: جماعت مردم همیشه به امید روزگار بهتر با خلفای تازه بیعت می کنن، هر روز هم روزگارشون بدتر میشه
عبیدالله: باور کن درد اونها برای من خورد وخوراک نذاشته
شریح: لودگی نکن عبید.هیچ خلیفه ای تا به حال برای مردم خواب خوشی ندیده.
/ سرجون پارچه زربفتی را از روی جسد برداشته و روی شانه عبید الله می اندازد و به آرامي او را روي تخت يزيد مي نشاند/
سرجون: حمید ابن ازدی هر چیزی رو میده تا مردم بیشتری اسم اون رو بشناسن.شریح حاضر نیست کرسی قضاوت رو با هیچ چیزی در دنیا عوض کنه. تو چی عبید؟
عبیدالله: من … خب … یزید البته خلیفه بزرگی بود
حمید: تو نمی تونی مثل احمق ها رفتار نکنی؟
سرجون: امیر المومنین خلیفه المسلمین من کل البلاد، عبیدالله ابن زیاد
شریح: من اولین احمقی ام که با تو بیعت ميكنه
عبیدالله: … بقیه؟
سرجون: شمر و مسلم که ری ومدینه رو دارن و کمی هم خسته اند.می مونیم من و تو
عبیدالله: ولی تو که عرب نیستی
سرجون: پس میخوای که خلیفه باشی…
حميد: با پولهای دارالخلافه چه كار کردی عبید؟
عبیدالله: صرف ساخت شمشیر و جنگ افزار شد برای کربلا.
حمید: فقط؟
عبیدالله: بخش عمده اون هم هزینه شد برای سپاه. همه اون آدمها که محض رضای خدا و خلیفه به کربلا نیومدن.بابت هر روزی که توی کربلا بودن و هر شمشیری که زدن کلی سکه گرفتن.
سرجون: …واز فردا وقتی ببینن که پولتون تموم شده و خزانه هم خالیه و جنگی هم در کار نیست که غنیمت و خلخال بدزدن، یا لااقل از کتک زدن زنها و بچه هاخوشنود بشن ، بر میگردن وروبروی خودتون وای میستن. شمام که پولی ندارین بهش بدین، فریب هم که دیگه نمی خوره
حمید: قبول كن كه شكست خوريم…
عبیدالله: / سکوت کرده است. كمي مي انديشد و دلش نمي آيد از روي تخت بر خيزد/
سرجون: برای لشگر حسین چه برنامه ای داری؟
عبیدالله: لشگر حسین؟ / مي خندد/ مادرت به عزات بشينه مرد.تو انگار تو این دنیا نیستی . ما اونها رو از بین بردیم.همه شون رو
سرجون: مثل اینکه تو توی این دنیا نیستی عبید. منظورم از لشگر حسین عزادارهای اونه . اونها که بعد ازاین برای عزاداری هاشون رسم و آیین میذارن.به هر بهونه ای روی مزار کشته ها شون جمع میشن و بیشتر از اون که گریه کنن نقشه می کشن. اونها اونقدر اسم حسین رو تکرار می کنن که هر کدومشون می شن یک حسین…به همین راحتی. و شما توان جنگیدن با اینهمه حسین رو ندارین .
عبیدالله: من قبلا با مسلم صحبت کردم.با شمرهم حرف می زنم .لشگر کوفه و شام هم هنوز آماده اند
سرجون: آی عبید عبید عبید… تو نمیدونی پشت اين درها چه خبره
شریح: اذیت نکن خلیفة الحمار رو
عبیدالله:شریح…نذار اونچه ناگفته ست در باره ت و هر اونچه زیر خرقه می کشی عيون كنم .تو خوب میدونی ابن زیاد کیه .
حمید: شنيدم بازرگان ها اجناس كفي رومعامله نمی کنن.
شریح: فتوای پنهان داده اند که حرام است . حرام لقمه ها ي لادين
عبیدالله: غلط می کنن
حمید: اما می کنن
سرجون: نظرتون چیه جناب خلیفه ؟
/ عبیدالله پارچه زربفت را از روی دوش بر داشته .با عصبانيت و ناراحتي از روي تخت بر خاسته و ردا را به سرجون می دهد./
عبیدالله: لعنت به تو سرجون… لعنت به تو . کاش به جای خليفه تو مرده بودی
/ شمرومسلم واردمیشوند.شمرچندین سر بریده در دست دارد که آنها را پیش جسد يزيد می اندازد. مسلم شمشیر خونین اش را با پارچه زر بفت روی جسد پاک میکند/
عبیدالله: شما… شما به جون لشگر خودتون افتادین؟
مسلم: کاش با همین تعداد غائله ختم بشه
شمر : گمون نکنم تموم سیاه چالها و زندان های صحرا عرب هم کفاف بده اگه بخوایم همه شون رو غل و زنجیر کنیم.
شريح: بنده از اين ساعت اعلام ميكنم كه به خودم هم ديگر اعتمادي ندارم.والسلام
/ در همین لحظه پیک مخصوص سرجون وارد بارگاه می شود/
پیک: سلام بر بزرگان اموی/زانو می زند/
سرجون: دیر کردی .
پیک: قربان…
مسلم: خبرت رو بگو
پیک: شهرها و قبايل کمی به هم ریخته ست. مردم به هر بهونه يي دور هم جمع میشن و صحبت از خونخواهی حسین بن علی میکنن.بازرگان ها زانوی شترهارو بستن و دکان دارها و صنعتگرها دکاکین رو
/همه نگاه ها به سمت سرجون می چرخد/
شريح: حالا چه كنيم؟
سرجون: چطوره از شمشير هاي شما بپرسيم؟
عبيدالله: بسيار خب . بسيار خب. اگه تو نصراني نو مسلمون با اعتراف ما به شكست آروم ميشي باشه.بنده همين جا اعلام ميكنم كه غائله كربلا شكست بود . خيلي هم شكست بود…حالا بگو چه غلطي بكنيم.
/سرجون نگاهي به شمر و مسلم ميكند.مسلم سرش را پايين مي اندازد/
شمر : تا وقتی خلیفه بعدي تعین بشه
سرجون: کسانی رو بفرستین خبر مرگ خلیفه رو به مردم بدن . توی تموم استان ها.اعلام عزای عمومی کنین. شهر ها رو به تعطیلی کامل بکشید تا فرصت بیشتری برای بدست گرفتن امور پیدا کنیم
/ همه جز پيك آرام و تک به تک دور جسد جمع می شوند و کنار آن حلقه می زنند /
حمید: توفان اصلی داره شاخ هاش رو نشون میده دوستان من
سرجون: وصیت نامه خلیفه رو بنویسین و قید کنین که یزید هیچ وقت راضی به چنین مظلمه ای نبود
عبیدالله: اسم هایی رو لازم داریم. سر فتنه رو باید از همین الان قطع کرد
سرجون: کسی رو می شناسی؟از سردمدارانی که مردم بیشتر اسم اونها رو تکرار می کنن یا امید به اونها بستن
پیک: سلیمان بن صرد خزاعی .مسیب بن نجمه، عبیدالله ابن سعد ازدی. عبدالله ابن وال، رفاعه ابن شداد
شريح: بايد سر اين مار رو تا بچه ست بزنيم
شمر: اگه تا حالا اژدها نشده باشه
سرجون: از خانواده کشته های کربلا دلجویی کنین.مراسم بذارین و خودتون بین مردم گریه وشیون کنین. باید شهدای اونها رو با خودمون یکی کنیم.بگذارید بین اونها که اخبار درست رو ندارن شبهه ایجاد بشه برای آنکه مرز ها رو از هم تشخیص ندن.چنان مجالسي براي شهدا ي كربلا بگيريد كه از اهل بيت هم اهل تر جلوه كنين.
عبيدالله: در خزانه براي اين كار بازه آقايون
مسلم:/ به پيك/ این آدمها هنوز توی کوفه اند؟
پیک: نه قربان
حمید: کجان؟ از کدوم مسیر؟
پیک: بعضی هاشون همراه عده ای به سمت نخیله حرکت کردن
سرجون: بیشترین بادها موقع تغییر فصل راه می افته. میوه های رسیده می افتن و میوه های نارس و کال ارج و قرب پیدا می کنن. از میون خودتون چند نفر رو به اسم شورشی و اهل فتنه توی مردم داخل کنین . نذارین مردم دروغ رو از راست تشخیص بدن.منبر هاومساجدها شريح…
شریح: اون با من …
شمر: مقصد این جماعت که گفتی کجاست؟
پیک: اونطور که می گفتن اول حین الورده قربان، ولی بعد از اون شام و مدینه و کوفه
سرجون: سگ هاتون رو رها کنین تا توی هر کوچه و برزنی پارس کنن.اما مراقب باشین کسی رو در ملا عام گاز نگیرن. حتی از توله سگ های کوچک هم نگذرین.هر بچه اي كه بتونه زره اموي به تن كنه به كوچه بيارين…شده با شمشيرها ي چوبي
شمر: پس شروع شد.
سرجون: کوفه عبید . کوفه. ما از این شهر خلاص نمی شیم. به جای تو باشم پیش از اون که خزانه دارلاماره رو تاراج کنن خودم رو به اونجا می رسونم
عبیدالله: اما…
شمر: برو
/عبیدالله با کمی تردید راهی می شود/
سرجون:/آرام/ به گوش خودم شنیدم که جناب شریح فرمودن عبیدالله از بیعت خلفای اموی خارج شده و داعیه خلافت داره. دیدی که به ترفندی اونو از این مهلکه دور کردم…برای همه ما اظهر من الشمسه که عبیدالله به زودی برای تصاحب خلافت قیام میکنه.
شریح: بله خب البته. در شریان این مردک وسوسه خلافت از خون هم بیشتره.کسی مثل تو مراقبش باشه البته بهتره.امروز انشالله شمشيراسلام دردستهاي شماست.جايي هم مانديد بگوييد حكم از بنده داريد،بعدا زيرش را امضا مي كنم.
/ شمر راهی می شود/
شمر: /به حمید / با من بيا . از امروز كوفه مركز اخبار تازه ست…/حمید همراه شمر می رود/
مسلم: کوفه یا مدینه ؟
سرجون : هیچکدوم.مکه، با تموم سپاهت.
/ مسلم راهی می شود. حالا سرجون و شريح و پيك تنها مانده اند.شريح به آرامي براي سرجون دست مي زند.سرجون انگشتر يزيد را از انگشت جسد بيرون آورده و به شريح مي دهد سپس خود با آرامش روي تخت يزيد مي نشيند/
شریح: /آرام آرام راهی می شود/ خطبه خلیفه تازه رو می نویسم…
سرجون: بدون اسم …
/ شریح نیز می رود. حالا پیک و سرجون تنهایند. سرجون به او نگاه می کند.پیک لبخندی میزندو از میان جیفه اش انگشتری بیرون آورده و به سرجون می دهد.سرجون انگشتر را می گیرد و در انگشت می کند/
سرجون: /نفس عمیقی میکشد و انگشتر را با علاقه نگاه می کند/ آه…مروان بن حکم… كفتار زخم خورده.شتر مست . بعد از اون كه صدا ها ساكت شدن به شریح خبر بده که خطبه هاش رو فعلا به اسم مروان بخونه، تا روزگار کدوم اسم رو بر اون غالب کنه
پیک: چشم قربان
سرجون: حالا خبر اصليت رو بگو دوست عزيز من
پیک: مختار ابن عبید ثقفی از زندون کوفه بیرون اومده و به سمت مدینه راهی شده
سرجون: مختار … مختار ابن عبید ثقفی… پس شمشیر بزرگ اونه … بیچاره عبیدالله
/ سرجون از زير مخده اش چند كيسه زر بيرون آورده و به پیک می دهد. پیک آن را گرفته و سپس دست سر جون را می بوسد/
پیک : جان نثارم قربان
سرجون: می تونی بری دوست من.از فردا کارهای زیادی داریم که باید انجام بدیم.خلافت با افتادن خلیفه تموم نمی شه.
پیک:بله قربان…
سرجون: مادامی که مردم نا آگاه و بی خبر به دنبال خلیفه ای برای حکومت باشن هر مادری زاینده خلیفه بعدیه . حالا برو…
پیک :/ راهی می شود/ بله قربان
سرجون: داشت یادم میرفت…عزادارهای حسین چه رنگ لباسی می پوشن؟
پیک:/با لبخند/ چطور مگه قربان؟
سرجون : بگو یه دست از همون رنگ لباس برای من بیارن
پیک: حتما قربان.
/ پیک می رود.سرجون در همان حال اول نمایش است. این بار کارش را با حوصله انجام میدهد. سرها را کنار جسد می چیند. شیشه شرابی را برداشته و روی جسد خالی میکند.سپس فانوسي را روشن كرده و كنار جسد يزيد قرار مي دهد. نگاهی به صورت جسد انداخته و سپس پارچه را به حالت اول بر می گرداند/
سرجون: جهنم خالیه دوست من… همه شیاطین اینجا روی زمین جمع اند
/ سرجون بوزينه يزيد را در آغوش گرفته و به آرامي روي تخت يزيد مي نشيند.لبخندي پيروزمندانه بر لب دارد. حالا نور هاي موضعي باز مي شوند. سكوهاي اول نمايش. در حالي كه همان اشخاص قبل بر آنها قرار گرفته اند.صحنه اول دوباره تكرار مي شود. صحنه دوزخ . اما اين بار به جاي صداي خنده شيطان قهقهه هاي سرجون ابن منصور رومي را مي شنويم/
پایان
با سپاس از راهنمايي هاي دوست خوبم محمد رضا الوند
منابع تحقیق و پژوهش:
فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع) ترجمه علی مویدی نشر بین الملل
امام حسین(ع) و عاشوراییان احمد صادقی اردستانی نشر علم
سیری در تاریخ صدر اسلام تالیف حشمت الله قنبری نشر امیر کبیر
کتاب آه یاسین حجازی موسسه فرهنگی جام طهور
عاشورا زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی نشرمدرسه امام علی بن ابیطالب
فرهنگ عاشورا جواد محدثی نشر معروف
در کربلا چه گذشت؟ نفس المهموم-شیخ عباس قمی انتشارات مسجد جمکران
حماسه حسینی مرتضی مطهری انتشارات صدرا
زندگی امام حسین(ع) سید هاشم رسولی محلاتی نشر فرهنگ اسلامی
و بسیاری کتب دیگر در زمینه زندگی ائمه اطهار (ع)

شلیک

فوریه 28, 2011

شلیک

نمایشنامه ای در یک پرده
نویسنده: هادی حوری
1388

صحنه:
/فضاي سبز كوچكي وسط چندين مجتمع ساختماني سر به فلك كشيده. از ظاهر محوطه پيداست كه كسي به آن رسيدگي نكرده و از ياد رفته است. گلها عموماً خشكيده و يا زرد شده اند. چمن ها نيز سر و وضع مناسبي ندارند. حوض خشك و بي آبي نيز در ميان محوطه است./

اشخاص بازي:
سايه – دختر بچه اي حدوداً هفت ساله
عمران – پسر بچه اي حدوداً پنج ساله
ارژنگ – جواني حدوداً سي و پنج ساله – نوازنده تار
مادر سايه
مادر عمران

…..و ديگر ساكنيني مجتمع كه ما آنها را يا بر حسب شغل و يا نشانه هاي ظاهري مي شناسيم.

/ارژنگ روي لبه حوض نشسته، سازش را در دست گرفته و بي توجه به پيرامون خود مي نوازد. /ترجيحاً قطعه صبحگاهي از ساخته هاي استاد علينقي وزيري/ دوزن خانه دار با چرخ خريد و وسايلي كه خريده اند عبور مي كنند./
زن خانه دار يك: قارو قوردستگاههاي شهرداري و بوق بوق ماشينا و واق واق سگا كم بود كه اينم اضافه شد. مرده شور.
زن خانه دار دو: جيغ داد بچه ها رو چي ميگي خواهر؟ صبح تا شب مثل سگ و گربه دنبال هم مي دون، كوفتي ها…. حالا اين چي هست تو دستش؟ به تخته بخوره.
زن خانه دار يك: چه مي دونم! يه كوفتي هست ديگه. معلوم نيست كدوم شير پاك خورده اي راش داده تو مجتمع.
زن خانه دار دو: صاحاب كه نداره، شده كاروانسرا….
/آن دو مي روند، سايه به همراه مادرش از صحنه مي گذرند. سايه با شنيدن صداي ساز مي ايستد و كنجكاوانه ارژنگ را نگاه مي كند. مادرش او را مي كشد تا راه بيفتد./
مادر سايه: باز كه وايستادي. بريم ديگه الان بابات مياد….
سايه: /ايستاده/ الان …. الان….
مادر سايه: هي ميگه الان، ميگم بابا برات بستني نخره ها….
سايه: اون چيه دست اون آقاهه؟
مادر سايه: سازه، چه ميدونم؟ يه چيزي هست ديگه. بدو ببينم. /ارژنگ لبخندي به سايه مي زند/ نبينم بري طرفش ها….
/مادر سايه او را كشيده و با خود مي برد. اقاي مدير در حال صحبت با موبايل مي آيد./
آقاي مدير: ….والله يه هفته اي هست قهر كرده رفته خونه مادرش … چه مي دونم… گوشي/ خانم دكتر را بيرون محوطه ديده ات/ خانم دكتر!خانم دكتر!
/خانم دكتر در حال صحبت با موبايل وارد مي شود./
خانم دكتر: الو….. گوشی يه لحظه عزيزم…. سلام خانم مدير.
آقاي مدير: سلام از بنده است. /با تلفن/ بعداً بهت زنگ مي زنم. عرض كنم … گلها دستتون رسيد؟
خانم دكتر: بله، ولي جواب من همونه كه عرض كردم…. /چشمش به ارژنگ مي افتد، با حركت سر و چشم در مورد ارژنگ از مدير مي پرسد/
آقاي مدير: /آرام/ از اقوام آقاي ايران منشه. چند وقتي كه رفتن مسافرت خونه رو سپردن دست ايشون.
خانم دكتر: آخه…. / با حركت دست و صورت به سر و وضع و ساز زدن ار‍ژنگ اشاره مي كند/
آقاي مدير: جوونن ديگه…. اگه مزاحمتي ايجاد كرده بفرمايين سه سوته رديفش كنم….
خانم دكتر: نه، فقط مي خواستم مطمئن شم كه غريبه نيستن…. خانم كي تشريف ميارن؟
آقاي مدير: اگه خدا بخواد هيچوقت…. شمام خيالتون راحت باشه… يعني اگه بشه…
خانم دكتر: /لبخندي مي زند/ اجازه بدين فكرامو بكنم…. اگه خانم بخوان… يعني ايني كه مي گين درست باشه… شايد…. حالا باشه بعداً فعلاً با اجازه، من بايد وسايلمو بردارم و زودتر برگردم مطب./ مي رود/
آقاي مدير: /شماره مي گيرد، با تلفن در حال رفتن/ الو…. فكر كنم يه جورايي داره رديف ميشه… بهش بگو اصلاً ميخوام نياي…. /مي رود/
/ارژنگ همچنان مي نوازد. مادر عمران دست او را گرفته و در حال عبور است. او مشغول صحبت با موبايل است. عمران تفنگي در دست دارد كه بسته بندي اش نشان مي دهد تازه آن را خريده ./
مادر عمران: وا…. بلا به دور…. داري از پنجره ساختمون مي بينيش… آره والله…. كار هر روزشه، مي شينه اينجا و هي دلنگ دلنگ مي كنه. روش تازه گدائيه ديگه.
/عمران لحظه اي مي ايستد، با تفنگش كه هنوز داخل بسته اش است به سمت ارژنگ شليك مي كند. مادرش با پس گردني محكمي او را مي زند و راهي مي كند./
مادر عمران: /با تلفن/ بايد يه فكري براش ورداريم. آدم جرات نمي كنه ديگه بچه ش رو تنها بذاره…. /مي رود/
/نور مي رود و مي آيد. ارژنگ همان جا نشسته و پرده هاي سازش را جابه جا مي كند وكوكش را درست مي كند. سايه و چند بچه ديگر كمي آن سوتر مشغول بازي اند، ارژنگ آهنگي را مي زند كه با صدا و حركت بازي بچه ها هم ريتم مي شود.( ترجیحاً قطعه دخترک بند بازاستاد وزیری) بچه ها از اين كار لذت برده و به وجد مي آيند. ناگهان صداي جيغ مانند زني فضا را به هم مي ريزد./
صداي زن: مجيد! پدر سگ كره خر، مگه بهت نگفتم بهش نزديك نشي؟ بيا خونه، بدو….
/با فرياد زن بچه ها به خودشان مي آيند. بچه اي كه احتمالاً اسمش مجيد است پا به فرار مي گذارد، بچه هاي ديگر نيز مي روند، سايه كنجكاو است. ارژنگ زخمه هاي قوي تر به ساز مي زند، سايه گامهايش براي رفتن مردد شده، مي ايستد و آرام به ارژنگ نزديك مي شود و روي لبه حوض در فاصله اي از ارژنگ مي نشيند. در همين لحظه مادر سايه از راه مي رسد. پيش آمده و دست سايه را گرفته و بلندش مي كند./
مادرسايه: /همچنان كه لباس سايه را مرتب مي كند/ ما مي خوايم اين جا زندگي كنيم آقا، بريم سايه جون.
/سايه در سكوت همراه مادرش مي رود. براي لحظه اي نور مي رود و مي آید. ارژنگ سازش را روي چمن هاي كنار حوض گذاشته و خودش مشغول رسيدگي به وضعيت گلهاي آنجاست. عمران با تفنگ اسباب بازي اش از دور ديده مي شود. اودر خيال خود دشمناني را كه ساخته با تير مي زند و بازي مي كند. به ارژنگ نزديك تر مي شود. ارژنگ انگار پشت گلها سنگر گرفته و مي نشيند. او قصد هم بازي شدن با عمران را دارد. عمران به سمت ارژنگ شليك مي كند و صداي بلند ترقه تفنگش به گوش مي رسد. ارژنگ وانمود مي كند كه گلوله به قلبش خورده و خود را روي چمن ها مي اندازد. عمران لحظاتي به او نگاه مي كند و ماتش برده است. كمي مكث مي كند، اما ارژنگ تكان نمي خورد. ناگهان عمران جيغ كشيده، تفنگش را مي اندازد و فرار مي كند. پس از لحظاتي صداي مادر عمران به گوش مي رسد./
مادر عمران: چي شده؟ كي دعوات كرده؟ تفنگت كو؟ بيا بريم ببينم….
/مادر عمران دست او را گرفته و همراه دو زن خانه دار وارد مي شوند. آنها چشمشان به ارژنگ مي افتد./
زن خانه دار يك: /ارژنگ را نشان مي دهد/ خود خاك بر سرشه.
مادر عمران: /به عمران/ چكارت كرده؟ دعوات كرد؟ حرف بزن ببينم.
عمران: اون …. اون… اون..
زن خانه دار دو: اون چي پسرم؟ تفنگت رو دزديد؟ آره….
مادر عمران: تفنگت كو؟ ها، خاك تو سر، كو تفنگت….
عمران: اون…. اون مرده….
زن خانه دار يك: چي؟
عمران: من…. من با تفنگ بهش تير انداختم …. اونم مرد….
/با سر و صداي زنها ديگران نيز بيرون آمده اند، از جمله آقاي مدير، همه كنجكاوند. آقاي مدير تفنگ عمران را بر مي دارد و آن را وارسي مي كند و سپس تفنگ را به عمران مي دهد./
آقاي مدير: اين فقط يه اسباب بازيه… همين…. /شليك مي كند و باعث ترس بقيه مي شود/
زن خانه دار دو: ا ….. آقاي مدير؟!
/آقاي مدير به سمت ارژنگ مي آيد كه همچنان دراز كشيده و هيچ نمي گويد./
آقاي مدير: خواستم امتحان كنم…. لطفاً برين كنار…. /رو به ارژنگ/ آقا…. شما حالتون خوبه؟
/ارژنگ چيزي نمي گويد/
عمران: اون مر…مرده….
مادر عمران: ساكت….
/آقاي مدير كنار ارژنگ مي نشيند و دستش را جلو دهان او مي گيرد و سپس بلند مي شود/
آقاي مدير: هنوز نفس مي كشه…. عمران! پسرم، بيا براي عمو تعريف كن چي كارش كردي؟ از اول تا آخر….
مادر عمران: خوبه والله آقاي مدير! مث هميشه داشته بازي مي كرده، خودتون كه ديدين اين يه تفنگ اسباب بازيه….
عمران: /همراه با شيون/ اين جا بود… قايم شده بود اين جا… اين آقا هه همين جا نشسته بود….
مادر عمران: خب، چكارت كرد؟ ها…. به همه بگو پسرم….
زن خانه دار يك: بگو عمران جان. نترس عزيزم.
عمران: هيچكار…. داشت اين گلارو درست مي كرد…. منم بهش شليك كردم.
زن خانه دار دو: به اون؟
عمران: بله….
آقاي مدير : به قيافه ش مياد كه ترسو باشه، ضعيف الجثه است، حتماً صداي ترقه رو كه شنيده از ترس غش كرده…. قضيه بايد اينطوري باشه.
مادر عمران: يعني مي خواين بگين عمران من….
/سايه و مادرش مي آيند/
مادر سايه: خانم دكتر داره مياد، چرا نميذارين اون معاينه اش كنه؟
مادر عمران: آره…. بهتره اون معاينه اش كنه…. /داد مي زنه/ خانم دكتر! خانم دكتر!
/خانم دكر وارد مي شود/
خانم دكتر: چيزي شده؟ خبريه آقاي مدير؟ اين كيه؟
آقاي مدير: همون مهمون آقاي ايرانمنش….
زن خانه دار يك: همون جوون كثيفه….
زن خانه دار دو: من كه ميگم دزده….
آقاي مدير: كافيه خانمها…./ به خانم دکتر/ شما تونستین فکر کنین؟
خانم دكتر: / آرام/ حالا وقتش نیست . چش شده این؟
زن خانه دار يك: عمران بهش شليك كرده.
مادر عمران: شليك؟! دست شما درد نكنه ديگه ….. اون داشته اين جا بازي مي كرد، هيچ كاري هم با اين مرتيكه نداشته… یه چیزی میگین ها…
/خانم دكتر ديگران را كنار مي زند. گوشي اش را به گوش مي گذارد و ارژنگ را معاينه مي كند/
عمران: اون مرده….
همه : هيس!
/خانم دكتر دوباره معاينه مي كند/
خانم دكتر: هيچيش نيست، همه چيز طبيعيه….
/ارژنگ بلند شده مي نشيند/
ارژنگ: كاملاً درسته، من واقعاًٌ هيچيم نيست.
/مردم با تعجب و بعضي با عصبانيت به او نگاه مي كنند/
ارژنگ: واقعاً هيچيم نيست. سالم سالم ام.
مادر عمران: واقعاً كه …. مرتيكه پر روي وقيح.
اقاي مدير: شما چي خيال كردين آقا؟ مي خواين مردم رو دور خودتون جمع كنين كه چي آخه؟…. ها…. فكر مي كنين ما بيكاريم؟….
خانم دكتر: اين بازي ها چيه دراوردين؟ همه چیز مسخره بازیه دیگه.
ارژنگ: خيلي متاسفم خانم دكتر، من از اولش هم هيچيم نبود، ولي دوستان كمي عجله كردن.
مادر عمران: خيلي بي شعور و احمقي…. شايد بچه ام شوكه مي شد، نگفتي يهو يه طوريش بشه آخه…؟ ها…
/مادر عمران قصد كتك زدن ارژنگ را دارد اما زنهاي خانه دار او را مي گيرند./
ارژنگ: چرا بايد بچه شما طوريش بشه آخه؟ اون فقط میخواست با من بازي كنه….
زن خانه دار دو: بازي كدومه…؟ اون به شما شليك كرد.
ارژنگ: خب من واقعاً اميدوارم اين كار فقط يه بازي باشه…. مگه اين كه شما انتظار ديگه اي داشته باشين.
خانم دكتر: چه انتظاري آخه؟
ارژنگ: خب وقي تفنگي رو به يه بچه ميدين طبيعيه كه اونم دوست داره به يكي شليك كنه، كسي هم كه بخواد همبازي اون بچه بشه، بايد خودش رو به مردن بزنه و بيفته زمين دیگه . درسته خانم دكتر؟
مادر عمران: واقعاً كه.
خانم دکتر: چی بگم؟
ارژنگ: من فقط خواستم هموني باشم كه اون مي خواد….
/خانم دكتر سري تكان مي دهد و راه مي افتد، آقاي مدير بلافاصله پشت سر او به راه مي افتد…. انها با هم ميروند./
آقاي مدير: خانم دكتر…. يه لحظه….
/زن هاي خانه دار به همراه چند نفر ديگر از همسايه ها مي روند، خانم دکتر و آقای مدیر هم دور می شوند. حالا در صحنه تنها سايه و مادرش، عمران و مادرش و ارژنگ مانده اند، سايه خود را پشت مادرش پنهان كرده/
ارژنگ: من اصلاً سر در نميارم…
مادر سايه: اين كارتون اصلاً درست نبود، همه رو ناراحت كردين . فكر نكنم اينجوري بتونين دوست و رفيقي براي خودتون پيدا كنين….
/مادر سايه و سايه آرام دور مي شوند/
ارژنگ: قصدم واقعاً ترسوندن بچه شما نبود خانم…. ولي… شايد بشه طورديگه اي با بچه ها همبازي شد… شايد…. شايد…. توي بازي هاي بدون تفنگ….
مادر عمران: اين فضوليها به تو نيومده، بچه من هر بازي اي كه دلش ميخواد ميكنه، فهميدي؟ عمران! تفنگت رو وردار …. راه بيفت….
عمران: نوچ.
مادر عمران: نوچ؟!ميدوني چقدر پولش رو دادم؟ خاک بر سر…
/عمران تفنگ را با پايش مي زند/
عمران: نمي خوام.
مادر عمران: /به ارژنگ/ اينها همش زير سر توئه ها…. فهميدي؟… /به عمران / گفتم اون تفنگت رو وردار بگو چشم….
عمران: نمي خوام.
مادر عمران: خيلي پررو شدي، بي تربیت. بذار بابات بیاد.
/مادر عمران دست او را گرفته و مي كشد، با دست ديگرش تفنگ را از روي زمين برداشته و راه مي افتد./
ارژنگ: ولي….
/مادر عمران نگاه خشم آگيني به ارژنگ مي اندازد و او ساكت مي شود. سپس همراه عمران به سمت بيرون راه مي افتد/
مادر عمران: ديگه نبينم با اين جور آدما حرف زدي ها….. وگرنه باز دهنت رو پر فلفل مي كنم.
عمران: من كه با اون حرف نزدم…. فقط بهش شليك كردم….
مادر عمران: از اين به بعد فقط به دوستاي خودت شليك كن مادر جون، باشه؟ فقط به دوستاي خودت… آدم که با غریبه ها حرف نمیزنه…
/مادر عمران و عمران مي روند، ارژنگ به سمت نيمكت مي آيد اما چشمش به گوشي طبابت خانم دكتر مي افتد كه روي چمن ها جا گذاشته، آن را بر ميدارد، نگاه مي كند و سپس به سمت منزل خانم دكتر به راه مي افتد. در صحنه تنها ساز ارژنگ روي نيمكت ديده ميشود…. لحظه اي ميگذرد. سايه از گوشه صحنه آرام مي آيد…. با احتياط اطراف را نگاه مي كند، اودنبال ارژنگ مي گردد، وقتي اورا نمي بيند به سمت حوض آمده و روي لبه ان مي نشيند، سپس آهسته آهسته خود را به سمت ساز مي كشاند، دستش را به سوي آن دراز مي كند، با خوردن انگشت سايه به سيم هاي تار صدايي از ان بيرون مي آيد، سايه به ساز نزديك تر مي شود و حالا با اطمينان و اعتماد بيشتري سيم هايش را به صدا در مي آورد….
موسيقي صحنه را پر مي كند… تاريكي…
پايان
شلیک

نمایشنامه ای در یک پرده
نویسنده: هادی حوری
1388

صحنه:
/فضاي سبز كوچكي وسط چندين مجتمع ساختماني سر به فلك كشيده. از ظاهر محوطه پيداست كه كسي به آن رسيدگي نكرده و از ياد رفته است. گلها عموماً خشكيده و يا زرد شده اند. چمن ها نيز سر و وضع مناسبي ندارند. حوض خشك و بي آبي نيز در ميان محوطه است./

اشخاص بازي:
سايه – دختر بچه اي حدوداً هفت ساله
عمران – پسر بچه اي حدوداً پنج ساله
ارژنگ – جواني حدوداً سي و پنج ساله – نوازنده تار
مادر سايه
مادر عمران

…..و ديگر ساكنيني مجتمع كه ما آنها را يا بر حسب شغل و يا نشانه هاي ظاهري مي شناسيم.

/ارژنگ روي لبه حوض نشسته، سازش را در دست گرفته و بي توجه به پيرامون خود مي نوازد. /ترجيحاً قطعه صبحگاهي از ساخته هاي استاد علينقي وزيري/ دوزن خانه دار با چرخ خريد و وسايلي كه خريده اند عبور مي كنند./
زن خانه دار يك: قارو قوردستگاههاي شهرداري و بوق بوق ماشينا و واق واق سگا كم بود كه اينم اضافه شد. مرده شور.
زن خانه دار دو: جيغ داد بچه ها رو چي ميگي خواهر؟ صبح تا شب مثل سگ و گربه دنبال هم مي دون، كوفتي ها…. حالا اين چي هست تو دستش؟ به تخته بخوره.
زن خانه دار يك: چه مي دونم! يه كوفتي هست ديگه. معلوم نيست كدوم شير پاك خورده اي راش داده تو مجتمع.
زن خانه دار دو: صاحاب كه نداره، شده كاروانسرا….
/آن دو مي روند، سايه به همراه مادرش از صحنه مي گذرند. سايه با شنيدن صداي ساز مي ايستد و كنجكاوانه ارژنگ را نگاه مي كند. مادرش او را مي كشد تا راه بيفتد./
مادر سايه: باز كه وايستادي. بريم ديگه الان بابات مياد….
سايه: /ايستاده/ الان …. الان….
مادر سايه: هي ميگه الان، ميگم بابا برات بستني نخره ها….
سايه: اون چيه دست اون آقاهه؟
مادر سايه: سازه، چه ميدونم؟ يه چيزي هست ديگه. بدو ببينم. /ارژنگ لبخندي به سايه مي زند/ نبينم بري طرفش ها….
/مادر سايه او را كشيده و با خود مي برد. اقاي مدير در حال صحبت با موبايل مي آيد./
آقاي مدير: ….والله يه هفته اي هست قهر كرده رفته خونه مادرش … چه مي دونم… گوشي/ خانم دكتر را بيرون محوطه ديده ات/ خانم دكتر!خانم دكتر!
/خانم دكتر در حال صحبت با موبايل وارد مي شود./
خانم دكتر: الو….. گوشی يه لحظه عزيزم…. سلام خانم مدير.
آقاي مدير: سلام از بنده است. /با تلفن/ بعداً بهت زنگ مي زنم. عرض كنم … گلها دستتون رسيد؟
خانم دكتر: بله، ولي جواب من همونه كه عرض كردم…. /چشمش به ارژنگ مي افتد، با حركت سر و چشم در مورد ارژنگ از مدير مي پرسد/
آقاي مدير: /آرام/ از اقوام آقاي ايران منشه. چند وقتي كه رفتن مسافرت خونه رو سپردن دست ايشون.
خانم دكتر: آخه…. / با حركت دست و صورت به سر و وضع و ساز زدن ار‍ژنگ اشاره مي كند/
آقاي مدير: جوونن ديگه…. اگه مزاحمتي ايجاد كرده بفرمايين سه سوته رديفش كنم….
خانم دكتر: نه، فقط مي خواستم مطمئن شم كه غريبه نيستن…. خانم كي تشريف ميارن؟
آقاي مدير: اگه خدا بخواد هيچوقت…. شمام خيالتون راحت باشه… يعني اگه بشه…
خانم دكتر: /لبخندي مي زند/ اجازه بدين فكرامو بكنم…. اگه خانم بخوان… يعني ايني كه مي گين درست باشه… شايد…. حالا باشه بعداً فعلاً با اجازه، من بايد وسايلمو بردارم و زودتر برگردم مطب./ مي رود/
آقاي مدير: /شماره مي گيرد، با تلفن در حال رفتن/ الو…. فكر كنم يه جورايي داره رديف ميشه… بهش بگو اصلاً ميخوام نياي…. /مي رود/
/ارژنگ همچنان مي نوازد. مادر عمران دست او را گرفته و در حال عبور است. او مشغول صحبت با موبايل است. عمران تفنگي در دست دارد كه بسته بندي اش نشان مي دهد تازه آن را خريده ./
مادر عمران: وا…. بلا به دور…. داري از پنجره ساختمون مي بينيش… آره والله…. كار هر روزشه، مي شينه اينجا و هي دلنگ دلنگ مي كنه. روش تازه گدائيه ديگه.
/عمران لحظه اي مي ايستد، با تفنگش كه هنوز داخل بسته اش است به سمت ارژنگ شليك مي كند. مادرش با پس گردني محكمي او را مي زند و راهي مي كند./
مادر عمران: /با تلفن/ بايد يه فكري براش ورداريم. آدم جرات نمي كنه ديگه بچه ش رو تنها بذاره…. /مي رود/
/نور مي رود و مي آيد. ارژنگ همان جا نشسته و پرده هاي سازش را جابه جا مي كند وكوكش را درست مي كند. سايه و چند بچه ديگر كمي آن سوتر مشغول بازي اند، ارژنگ آهنگي را مي زند كه با صدا و حركت بازي بچه ها هم ريتم مي شود.( ترجیحاً قطعه دخترک بند بازاستاد وزیری) بچه ها از اين كار لذت برده و به وجد مي آيند. ناگهان صداي جيغ مانند زني فضا را به هم مي ريزد./
صداي زن: مجيد! پدر سگ كره خر، مگه بهت نگفتم بهش نزديك نشي؟ بيا خونه، بدو….
/با فرياد زن بچه ها به خودشان مي آيند. بچه اي كه احتمالاً اسمش مجيد است پا به فرار مي گذارد، بچه هاي ديگر نيز مي روند، سايه كنجكاو است. ارژنگ زخمه هاي قوي تر به ساز مي زند، سايه گامهايش براي رفتن مردد شده، مي ايستد و آرام به ارژنگ نزديك مي شود و روي لبه حوض در فاصله اي از ارژنگ مي نشيند. در همين لحظه مادر سايه از راه مي رسد. پيش آمده و دست سايه را گرفته و بلندش مي كند./
مادرسايه: /همچنان كه لباس سايه را مرتب مي كند/ ما مي خوايم اين جا زندگي كنيم آقا، بريم سايه جون.
/سايه در سكوت همراه مادرش مي رود. براي لحظه اي نور مي رود و مي آید. ارژنگ سازش را روي چمن هاي كنار حوض گذاشته و خودش مشغول رسيدگي به وضعيت گلهاي آنجاست. عمران با تفنگ اسباب بازي اش از دور ديده مي شود. اودر خيال خود دشمناني را كه ساخته با تير مي زند و بازي مي كند. به ارژنگ نزديك تر مي شود. ارژنگ انگار پشت گلها سنگر گرفته و مي نشيند. او قصد هم بازي شدن با عمران را دارد. عمران به سمت ارژنگ شليك مي كند و صداي بلند ترقه تفنگش به گوش مي رسد. ارژنگ وانمود مي كند كه گلوله به قلبش خورده و خود را روي چمن ها مي اندازد. عمران لحظاتي به او نگاه مي كند و ماتش برده است. كمي مكث مي كند، اما ارژنگ تكان نمي خورد. ناگهان عمران جيغ كشيده، تفنگش را مي اندازد و فرار مي كند. پس از لحظاتي صداي مادر عمران به گوش مي رسد./
مادر عمران: چي شده؟ كي دعوات كرده؟ تفنگت كو؟ بيا بريم ببينم….
/مادر عمران دست او را گرفته و همراه دو زن خانه دار وارد مي شوند. آنها چشمشان به ارژنگ مي افتد./
زن خانه دار يك: /ارژنگ را نشان مي دهد/ خود خاك بر سرشه.
مادر عمران: /به عمران/ چكارت كرده؟ دعوات كرد؟ حرف بزن ببينم.
عمران: اون …. اون… اون..
زن خانه دار دو: اون چي پسرم؟ تفنگت رو دزديد؟ آره….
مادر عمران: تفنگت كو؟ ها، خاك تو سر، كو تفنگت….
عمران: اون…. اون مرده….
زن خانه دار يك: چي؟
عمران: من…. من با تفنگ بهش تير انداختم …. اونم مرد….
/با سر و صداي زنها ديگران نيز بيرون آمده اند، از جمله آقاي مدير، همه كنجكاوند. آقاي مدير تفنگ عمران را بر مي دارد و آن را وارسي مي كند و سپس تفنگ را به عمران مي دهد./
آقاي مدير: اين فقط يه اسباب بازيه… همين…. /شليك مي كند و باعث ترس بقيه مي شود/
زن خانه دار دو: ا ….. آقاي مدير؟!
/آقاي مدير به سمت ارژنگ مي آيد كه همچنان دراز كشيده و هيچ نمي گويد./
آقاي مدير: خواستم امتحان كنم…. لطفاً برين كنار…. /رو به ارژنگ/ آقا…. شما حالتون خوبه؟
/ارژنگ چيزي نمي گويد/
عمران: اون مر…مرده….
مادر عمران: ساكت….
/آقاي مدير كنار ارژنگ مي نشيند و دستش را جلو دهان او مي گيرد و سپس بلند مي شود/
آقاي مدير: هنوز نفس مي كشه…. عمران! پسرم، بيا براي عمو تعريف كن چي كارش كردي؟ از اول تا آخر….
مادر عمران: خوبه والله آقاي مدير! مث هميشه داشته بازي مي كرده، خودتون كه ديدين اين يه تفنگ اسباب بازيه….
عمران: /همراه با شيون/ اين جا بود… قايم شده بود اين جا… اين آقا هه همين جا نشسته بود….
مادر عمران: خب، چكارت كرد؟ ها…. به همه بگو پسرم….
زن خانه دار يك: بگو عمران جان. نترس عزيزم.
عمران: هيچكار…. داشت اين گلارو درست مي كرد…. منم بهش شليك كردم.
زن خانه دار دو: به اون؟
عمران: بله….
آقاي مدير : به قيافه ش مياد كه ترسو باشه، ضعيف الجثه است، حتماً صداي ترقه رو كه شنيده از ترس غش كرده…. قضيه بايد اينطوري باشه.
مادر عمران: يعني مي خواين بگين عمران من….
/سايه و مادرش مي آيند/
مادر سايه: خانم دكتر داره مياد، چرا نميذارين اون معاينه اش كنه؟
مادر عمران: آره…. بهتره اون معاينه اش كنه…. /داد مي زنه/ خانم دكتر! خانم دكتر!
/خانم دكر وارد مي شود/
خانم دكتر: چيزي شده؟ خبريه آقاي مدير؟ اين كيه؟
آقاي مدير: همون مهمون آقاي ايرانمنش….
زن خانه دار يك: همون جوون كثيفه….
زن خانه دار دو: من كه ميگم دزده….
آقاي مدير: كافيه خانمها…./ به خانم دکتر/ شما تونستین فکر کنین؟
خانم دكتر: / آرام/ حالا وقتش نیست . چش شده این؟
زن خانه دار يك: عمران بهش شليك كرده.
مادر عمران: شليك؟! دست شما درد نكنه ديگه ….. اون داشته اين جا بازي مي كرد، هيچ كاري هم با اين مرتيكه نداشته… یه چیزی میگین ها…
/خانم دكتر ديگران را كنار مي زند. گوشي اش را به گوش مي گذارد و ارژنگ را معاينه مي كند/
عمران: اون مرده….
همه : هيس!
/خانم دكتر دوباره معاينه مي كند/
خانم دكتر: هيچيش نيست، همه چيز طبيعيه….
/ارژنگ بلند شده مي نشيند/
ارژنگ: كاملاً درسته، من واقعاًٌ هيچيم نيست.
/مردم با تعجب و بعضي با عصبانيت به او نگاه مي كنند/
ارژنگ: واقعاً هيچيم نيست. سالم سالم ام.
مادر عمران: واقعاً كه …. مرتيكه پر روي وقيح.
اقاي مدير: شما چي خيال كردين آقا؟ مي خواين مردم رو دور خودتون جمع كنين كه چي آخه؟…. ها…. فكر مي كنين ما بيكاريم؟….
خانم دكتر: اين بازي ها چيه دراوردين؟ همه چیز مسخره بازیه دیگه.
ارژنگ: خيلي متاسفم خانم دكتر، من از اولش هم هيچيم نبود، ولي دوستان كمي عجله كردن.
مادر عمران: خيلي بي شعور و احمقي…. شايد بچه ام شوكه مي شد، نگفتي يهو يه طوريش بشه آخه…؟ ها…
/مادر عمران قصد كتك زدن ارژنگ را دارد اما زنهاي خانه دار او را مي گيرند./
ارژنگ: چرا بايد بچه شما طوريش بشه آخه؟ اون فقط میخواست با من بازي كنه….
زن خانه دار دو: بازي كدومه…؟ اون به شما شليك كرد.
ارژنگ: خب من واقعاً اميدوارم اين كار فقط يه بازي باشه…. مگه اين كه شما انتظار ديگه اي داشته باشين.
خانم دكتر: چه انتظاري آخه؟
ارژنگ: خب وقي تفنگي رو به يه بچه ميدين طبيعيه كه اونم دوست داره به يكي شليك كنه، كسي هم كه بخواد همبازي اون بچه بشه، بايد خودش رو به مردن بزنه و بيفته زمين دیگه . درسته خانم دكتر؟
مادر عمران: واقعاً كه.
خانم دکتر: چی بگم؟
ارژنگ: من فقط خواستم هموني باشم كه اون مي خواد….
/خانم دكتر سري تكان مي دهد و راه مي افتد، آقاي مدير بلافاصله پشت سر او به راه مي افتد…. انها با هم ميروند./
آقاي مدير: خانم دكتر…. يه لحظه….
/زن هاي خانه دار به همراه چند نفر ديگر از همسايه ها مي روند، خانم دکتر و آقای مدیر هم دور می شوند. حالا در صحنه تنها سايه و مادرش، عمران و مادرش و ارژنگ مانده اند، سايه خود را پشت مادرش پنهان كرده/
ارژنگ: من اصلاً سر در نميارم…
مادر سايه: اين كارتون اصلاً درست نبود، همه رو ناراحت كردين . فكر نكنم اينجوري بتونين دوست و رفيقي براي خودتون پيدا كنين….
/مادر سايه و سايه آرام دور مي شوند/
ارژنگ: قصدم واقعاً ترسوندن بچه شما نبود خانم…. ولي… شايد بشه طورديگه اي با بچه ها همبازي شد… شايد…. شايد…. توي بازي هاي بدون تفنگ….
مادر عمران: اين فضوليها به تو نيومده، بچه من هر بازي اي كه دلش ميخواد ميكنه، فهميدي؟ عمران! تفنگت رو وردار …. راه بيفت….
عمران: نوچ.
مادر عمران: نوچ؟!ميدوني چقدر پولش رو دادم؟ خاک بر سر…
/عمران تفنگ را با پايش مي زند/
عمران: نمي خوام.
مادر عمران: /به ارژنگ/ اينها همش زير سر توئه ها…. فهميدي؟… /به عمران / گفتم اون تفنگت رو وردار بگو چشم….
عمران: نمي خوام.
مادر عمران: خيلي پررو شدي، بي تربیت. بذار بابات بیاد.
/مادر عمران دست او را گرفته و مي كشد، با دست ديگرش تفنگ را از روي زمين برداشته و راه مي افتد./
ارژنگ: ولي….
/مادر عمران نگاه خشم آگيني به ارژنگ مي اندازد و او ساكت مي شود. سپس همراه عمران به سمت بيرون راه مي افتد/
مادر عمران: ديگه نبينم با اين جور آدما حرف زدي ها….. وگرنه باز دهنت رو پر فلفل مي كنم.
عمران: من كه با اون حرف نزدم…. فقط بهش شليك كردم….
مادر عمران: از اين به بعد فقط به دوستاي خودت شليك كن مادر جون، باشه؟ فقط به دوستاي خودت… آدم که با غریبه ها حرف نمیزنه…
/مادر عمران و عمران مي روند، ارژنگ به سمت نيمكت مي آيد اما چشمش به گوشي طبابت خانم دكتر مي افتد كه روي چمن ها جا گذاشته، آن را بر ميدارد، نگاه مي كند و سپس به سمت منزل خانم دكتر به راه مي افتد. در صحنه تنها ساز ارژنگ روي نيمكت ديده ميشود…. لحظه اي ميگذرد. سايه از گوشه صحنه آرام مي آيد…. با احتياط اطراف را نگاه مي كند، اودنبال ارژنگ مي گردد، وقتي اورا نمي بيند به سمت حوض آمده و روي لبه ان مي نشيند، سپس آهسته آهسته خود را به سمت ساز مي كشاند، دستش را به سوي آن دراز مي كند، با خوردن انگشت سايه به سيم هاي تار صدايي از ان بيرون مي آيد، سايه به ساز نزديك تر مي شود و حالا با اطمينان و اعتماد بيشتري سيم هايش را به صدا در مي آورد….
موسيقي صحنه را پر مي كند… تاريكي…
پايان

بگذار تا بنویسم

ژانویه 8, 2011

بگذارتا بنویسم
پیش از آنکه صبح باز آید
من بر هیچ دیواری یادگاری از خود ننوشته ام
بر هیچ کوچه ای پنجره ای به آواز من
گشوده نیست
بر هیچ لبی چون اسمی آشنا تکرار نخواهم شد
با این همه بگذار تا بنویسم
پیش از آنکه صبح باز آید
دیوار ها و پنجره ها و لب ها
زندان و عاطفه ها
رویا و زندان ها
آواز ها و میله ها
نه
تنها بگذار تا بنویسم
پیش از آنکه صبح باز آید و بیداری ام را
در شهر
با تو ببینم
وقتی که می روی چرا که از سکوت من به تنگ آمده ای

مقاله چاپ شده در سوره مهر به نام سرگیجه

ژانویه 8, 2011

«سرگیجه»درام امروز
هادی حوری

درام گيج و سردرگم در عرصة پاكي و ناپاكي است. نويسنده انگار موجودِ گناهكاري است كه در هر درام خويش، بخشي تازه به توبه‌نامة خود مي‌افزايد و تقديم مي‌كند تا بخشوده شود.
او كه گناهكاري تازه به آبِ توبه غسل داده شده است از هراس‌‌ِ اينكه مبادا حتي در توبه‌نامه‌هاي خود نيز دچار گناه شود از گسترة معنا مي‌گريزد و در زد و بندهاي فرم‌ها دست و پا مي‌زند و هر لحظه براي خود تارهاي تازه مي‌تند.
فرم‌هايي كه امروز در درام‌ها مي‌بينيم به دليل پيش‌انتخاب‌هاي تعمّدي گاه تا حد كارهاي كارگاهي درام را تنزل داده است. درام‌نويس امروز، به دليل نداشتن زماني براي تجربه و خودنمايي در دوران يادگيري، عرصة كار حرفه‌اي را نيز تبديل به كلاس‌هاي تجربه‌آموزي خود مي‌كند.
اما از آنجا كه هنرپذيران او به چند دليل عمده عكس‌العمل‌هاي فاقد از مهر و محبت مادرانه‌شان را نثار هنرمند نمي‌كنند پس هنرمند بيشتر از پيش احساس گناه مي‌كند و در انزواي خود فرومي‌رود.
فرم‌هاي ارائه‌شده، توسط هنرمند به دليل تجربه‌گرايي هراس‌آلود‌ِ او، غالبا‌‌ً ابترند، فرم‌هاي ابتر هنرمند به دليل معناگريزي او عموما‌ً فاقد ملاحت و دلنشيني‌اند.
فرم‌هاي معناگريز هنرمند، تلاش مي‌كند خود را هم سطح طبقة عام كند تا از اين مسير شايد جلوة مردمي به خود بدهد اما اين هم سطح‌شدن را با سطحي‌گرايي اشتباه مي‌گيرد و به سير نزولي تن مي‌دهد.
سير نزولي معنا و فرم از كارهاي هنرمند شتر گاو پلنگي مضحك مي‌سازد.
شتر گاو پلنگ فرماليستي هنرمند مورد قبول هيچ كدام از سطوح واقعي جامعه نيست و تنها به تماشاچياني همچون خود او معناگريز و تجربه‌گرا، اكتفا مي‌كند.
اكتفا به نظرات محدود و تكراري و غالبا‌ً تأييدكننده، هنرمند را باز هم معناگريزتر و هراس‌آلودتر مي‌كند.
تارهاي تكرار و تأييد و ترس هر لحظه بيشتر مي‌شود.
هنرمند بدون آنكه به درك درستي از شعور مخاطب رسيده باشد چرا كه او را هرگز در ارائه تجربيات ابترش نديده) دچار توهم‌هاي متفاوت و پيچيدة هنرمندانه مي‌شود.
هنرمند متوهّم، سطحي‌تر، فرم‌‌گراتر، شتر گاو پلنگ‌هايش بيشتر مي‌شود، معناگريزتر، از جامعه دور مي‌گردد، غُر مي‌زند، ناله مي‌كند. و سرشار از احساسِ گناه، دست به نوشتن توبه‌نامه‌اي ديگر در فرم تجربي ديگر مي‌زند كه خودش پيش از آغاز نوشتن مي‌داند كه كودكش «مرده‌‍‌زا» خواهد بود، پس تلخ‌تر، غيرواقعي‌تر و هر لحظه پوچ‌تر مي‌نويسد.
او كه معناي عمق و ژرف‌انديشي را فقط نگاه به قهقرا و سمتي عميق‌تر از سطح ديده است براي نجات خود دست به كار مي‌شود،
اشتباه اول در اين شروع دوباره، دوري‌گزيني او از شناخت است چراكه از همان ابتدا راه نجات خود را اشتباه گرفته است. او فرياد مي‌زند كه مي‌خواهم زنده بمانم بي‌آنكه زندگي را شناخته باشد، زندگي براي او معنايي جز فرصت‌هاي تازه‌اي براي تجربه، هدردادن نيروي خود و مخاطب و نوشتن توبه‌نامه‌اي ديگر از گناهان ناكرده نيست. پس به مُدگرايي تن مي‌دهد تا زنده بماند.
و اين‌گونه به چالة ديگري مي‌افتد. نويسندة امروز بي‌آنكه فهميده باشد پديده‌اي فرهنگي و اجتماعي است تن به ارائه آثار سياسي مي‌دهد، چراكه سياست‌زدگي را بارزترين مُد جامعة خود ديده است.
در اين عرصه نيز، او گناهكاري تجربه‌گراست. سطحي‌ترين شعارهاي سياسي روز را در نوشته‌هاي او مي‌توان ديد، او حالا نويسنده‌اي رسما‌ً غُرغرو، اخمو، وازده، تأييدگرا و بيش از پيش هراسان است. چراكه حالا علاوه بر تأييد فني و فرماليستي كار خود تأييدات سياسي را نيز نياز دارد، اما يك چيز كوچك و بي‌اهميت، باعث دلخوشي او مي‌شود و براي زماني كوتاه احساس پوچِ پيروزي را به او مي‌دهد، «تعداد مخاطبان نمايش او بيشتر شده است.»
شوق كميّتِ مخاطب كه غالبا‌ً مثل خود او صِنف انسان‌هاي ناراضي و سطحي‌گرا را تشكيل مي‌دهند چشم‌هاي او را بر كيفيت هنر و هنرپذير مي‌بندد و او در اين مرحله فقط يك قدم پيش رفته است و آن قدم كوچك و كاذب اين است كه كمتر از پيش، احساس گناه مي‌كند و اين كليد دوزخ تازه‌اي است
او كه احساس كرده حرف سياسي گُنده‌اي زده است بيش از پيش سياست‌زده مي‌شود و شعور نوپاي او به سمت شعارهاي سترون‌ِ هزارساله پيش مي‌رود. از اينجا به بعد او در جاده‌اي گام برمي‌دارد كه سطحي‌ترين قشر سياست‌زده كه عمدة سواد سياسي‌شان را، سرمقاله‌هاي روزنامه‌ها و مجلات تشكيل داده، بر آن ايستاده‌اند اما او حالا قهوه مي‌خورد عكس يادگاري مي‌گيرد، خرناسه‌هاي سياسي مي‌كشد و از درام دور مي‌شود.
يكي بايد او را نجات بدهد، دوستان لطف مي‌كنند و چند روزنامه و مجلة تازه به آقاي نويسنده مي‌دهند.
اوه! بله، بله، عجب! حتماً البته من در اين مورد چند صدتايي نمايشنامه نوشته‌ام كه اجازة اجرا نداده‌اند و به دلايلي كه امروز همه مي‌دانند آن‌ها را رد كرده‌اند اما از آنجا كه من نويسندة مردم هستم.. اوه! حتماً، لطفا‌ً از اون طرف عكس نگيريد، نيم‌رخ من خيلي ضايع است…
و نويسنده به خانه مي‌رود و هر كتابي را كه بوي خاك و كهنگي بيشتري مي‌دهد از گنجه‌ها برمي‌دارد و شروع مي‌كند.
من بايد در عرصة ملّي نيز مردمم را نجات بدهم!
او ديگر كمتر احساس گناه مي‌كند و ديگر دورة تجربه‌گرايي براي او تمام شده! و اگر روزي از او بشنويم كه مي‌گويد: «گروه ما در حال تجربه‌كردن است» اين فقط يك شعار سياسي است كه او را از سلول بي‌سوادي و حماقتش مي‌رهاند.
نويسندة امروز، نمايش ملّي را با تقليد و روايت قصه‌هاي ملّي، اشتباه گرفته است و به عمد ترجيح مي‌دهد مخاطبان اشعار مثلا‌ً فردوسي را مخاطبان خودش بداند و دلباختگان سنت‌گراي را كه هنوز سوز و ناله‌هاي مجنون‌وارشان را، در گلو دارند عاشقان آثار خود قلمداد كند، اگرچه اين حضرات مجنون تير، اين روزها از ترس آفتاب داغ صحراها ترجيح داده‌اند در ويلاهاي شمالي‌شان عاشقيّت كنند.
آثار ملّي كه توانايي ايجاد وحدت اجتماعي را دارند براي نويسنده تنها انشقاق و گزينه‌گرايي در مخاطب را باعث مي‌شود او كه تا چند صباحي پيش، خود را نويسنده‌اي سياسي و فريادي برخاسته از ميان قشر آسيب‌پذير مي‌دانست ناگهان دوباره احساس گناه مي‌كند، براي همين به خيابان‌ها مي‌آيد و تمام اصطلاحات لُمپني كوچه و خيابان را جمع مي‌كند و سيمرغ و ققنوس و عنقايي گُنده‌لات مي‌سازد و مثلا‌ً تهمينه‌اش را از كوچه آب‌منگل صدا مي‌زند كه:
آبجي تهي! يابوي ما اين ورا استادشده تا بسُوكي و يافتش كني يه عشقولانه واسه ما تليت كن بلكم سهراب خان رو جمال و كمال‌شو عشقه.
و دريغا كه زبان ملّي اگرچه خاستگاه درست و اصل گنجينه‌اش در دل عوام است اما… و باز او ـ نويسنده ـ كه حالا تبديل به پژوهشگر آثار ملّي! هم شده در مسير يافتن ركيك‌ترين الفاظ لمپني به سنت‌ها هم نظري «ژرف» [!] مي‌اندازد و اين بار سيمرغ او سيمرغ خود را اين گونه آواز مي‌دهد:
كلاغ كه شومه، جغد كه شومه، كفتر كه اومد نيومد داره، گنجشك كه ميگن صغل سرد مياره،… اين پر رو مي‌گيرين هفت قدم به شمال، هفت قدم به جنوب فوت مي‌كنين بعد زير خاك چال مي‌كنين، مبادا غير بچة نابالغ كسي ببينه، شنبه نباشه كه نحسه، يكشنبه نباشه كه ساعت نداره…
و فراموش مي‌كند كه سنت‌هاي اصيل مردمي، پويا و زنده‌اند و هرگز خرافه‌هاي ابلهانه‌اي از اين دست نيستند و نويسندة امروزي كاري جز بهره‌برداري سطحي و صوري از ساده‌ترين رفتارهاي مردم نمي‌‌كند و در حد يك مُقلد كور پايين مي‌آيد، اما عرصة تقليد كوركورانه براي او عرصة آشنايي است، پيش از اين در دوران تجربه‌گرايي‌هاي گناه‌آلودش[!] اين عرصه را خوب مي‌شناخته…
تقليدهاي كوركورانه از سبك‌هاي جديد و قديم كه همراه با آخرين مدل‌هاي لباس و قرصه‌هاي لاغري وارد شده‌اند و او بي‌آنكه در نامتناسب بودن فرم‌هاي آن‌ طرفي با معناي اين‌وري، تأملي كند توبه‌نامه‌هايش را بسيار در اين وادي نوشته است…
اما، دريغ كه فرصت تاريخي آن‌ قدر نيست كه تمام صفحات هنر را فقط يك نفر يا نهايتا‌ً چند تا يك نفرِ يك‌شكل و يك كاسه با هم بنويسند.
درام اين دوره، سردرگم و گيج است چون به درستي زائيدة شرايط خودش است.
دروغ مي‌گويد، لاف مي‌زند، شكلك درمي‌آورد، پنهان‌كاري، دودوزه‌بازي مي‌كند. مدح اين و آن مي‌گويد… و همه كار مي‌كند تا زنده بماند و اگر اين كارها را نكند چه كند؟ نويسنده زيرزمين‌نشين ما توان اقتصادي خود و جد و آباداش هم در حدي نيست كه بتواند كارهايش را ارائه دهد. براي همين به همساية طبقه بالايي مراجعه مي‌كند، شده دفتر و دستكش را توي پاگرد پله‌ها پهن مي‌كند تا به نوعي سرِ راه همساية طبقه دوم و سوم قرار بگيرد. همسايه مي‌آيد و تحويلش نمي‌گيرد و نويسنده تلاش مي‌كند خودش را به شكل و قوارة همساية طبقة بالايي درآورد، او آرام‌آرام شروع به خوردن دست‌پخت‌هاي همساية بالايي مي‌كند و تنها تصوري گيج مثل يك خاطرة دور كه براي پُز دادن در بعضي محافل كاربرد زيادي هم دارد از روزگار زندگي در زيرزمين به يادش مانده…
او در پاگرد پله‌ها گيج مي‌زند، معلق‌زنان مي‌نويسد، گاهي سر و صداي دعواهاي زيرزمين به گوشش مي‌رسد، گاهي صداي قاشق و چنگال‌هاي طبقة بالا… او در پاگرد پله‌ها ايستاده است و به آسمان نگاه مي‌كند و دست‌پُخت‌ همسايه طبقه‌بالا را مي‌خورد و همساية طبقة بالا، براي پُز دادن به قوم و خويش‌ها گاهي با نويسنده عكس مي‌گيرد و حتي غذا مي‌خورد و كنارش مي‌نشيند…
و نويسنده در اين فاصله كلّي بادمجان دور كاسه مي‌چيند و درددل مي‌كند و بسياري از صفحاتي را كه پيش از اين نوشته است پاره مي‌كند و از پنجرة ساختمان بيرون مي‌ريزد و همساية طبقة بالا از اين تحول بزرگ انساني كه در نويسنده ايجاد كرده است خشنود مي‌شود و جشن مي‌گيرد، ولي چون خرج جشن گرفتن زياد است سالي يكي دو بار بيشتر جشن نمي‌گيرد… و قبول كنيد درام‌ِ راه‌پله‌اي درامي پر از سرگيجه است.
تعهد به خاطراتي زنده و پويا و بي‌پيرايه در دل، و الفاظي مرده و ايستاد و پيچيده و پُر از پس‌گرايي و اصل وراثت در قلم.
درام امروز، سردرگم است چون در بسياري از مواقع شرايط اجرا، ماهيت نمايشنامه را تعيين مي‌كند.
توأم نبودن و نامتناسب بودن رشد امكانات علمي و تكنيكي با رشد تفكر و انديشه گاهي اوقات آن قدر مؤثر مي‌افتد كه ساده‌ترين اصل درام (يعني ايجاد تمركز) انجام نمي‌پذيرد. تعهد به‌قواعد اجرايي در پاره‌اي اوقات آن‌ چنان دست و پاي گروه اجرايي را بسته است كه درام در وهلة نخست تمام انسجام دراماتيك خود را از دست مي‌دهد و گاهي حتي تا مرز باورپذيري نيز، پيش مي‌رود.
و همچنين تعهد و اصرار بر خوب بودن‌ها و گاه زيادي بچه مثبت بودن‌هاي اجباري شخصيت‌هاي نمايش، پاي تصادف و اتفاقات تحول‌گرايي را به درام باز مي‌كند كه كنش‌هاي دراماتيك را به عناصري مضحك، تبديل مي‌كند.
و در اينجاست كه نويسنده به الفاظ‌پراكني و انشا‌نويسي‌هاي عجيب و غريب و ساخت دستورهاي جديد ادبياتي متوسل مي‌شود تا هيچ بودن را لااقل تبديل به معما كند.
و همچنان سردرگم و حيران ميان پاكي و ناپاكي، گناه‌آلودگي و تطهير بماند. او موجودي گناهكار است كه توبه‌نامه‌هايش را مكررا‌ً مي‌نويسد و تجربه مي‌كند، پديده‌اي فرهنگي و اجتماعي است كه وادار شده تا اقتصادي‌، سياسي، ورزشي، پزشكي ظاهر شود. و اين قاعدتا‌ً ثمره و عوارض دورة گذار دراماتيك است پس بگذاريم كه اين نيز بگذرد.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.